پارت ۱۱ | سه قلب، یک عشق
پارت ۱۱ | سه قلب، یک عشق
ویو ا/ت
توی خونه تنها بودم. تهیونگ برای انجام کاری بیرون رفته بود.
نزدیک ساعت ۱۲ شب بود. روی تخت دراز کشیده بودم که صدای زنگ در اومد.
با خوشحالی از جام بلند شدم.
ا/ت: حتماً تهیونگه...
با عجله رفتم پایین و در رو باز کردم...
اما با دیدن کسی که پشت در ایستاده بود، خشکم زد.
جانگ...
تا خواستم چیزی بگم، یکی از پشت سر دستمالی روی دهنم گذاشت.
چشمام سنگین شد...
همهجا دور سرم چرخید...
و بیهوش شدم.
...
وقتی چشمام رو باز کردم، خودمو توی یه جای تاریک دیدم.
بوی نم، خون و رطوبت همه جا پیچیده بود.
دست و پام محکم بسته شده بود.
همون موقع در باز شد و جانگ وارد شد.
ا/ت: عوضی! برای چی منو آوردی اینجا؟
جانگ: هوی... درست صحبت کن، تا نکشتمت.
---
ویو تهیونگ
وقتی برگشتم خونه، هرچی ا/ت رو صدا زدم، جوابی نشنیدم.
تمام خونه رو گشتم...
اما نبود.
یه حس بدی بهم میگفت اتفاقی افتاده.
رفتم سراغ دوربینهای مداربسته.
همین که فیلم رو دیدم، مشت محکمی به دیوار کوبیدم.
تهته: جانگ... عوضی!
فوراً به نامجون زنگ زدم.
تهته: الو، نامجون! هر طور شده آدرس ا/ت رو پیدا کن. جانگ دزدیدتش.
نامجون: باشه، الان پیگیری میکنم.
---
ویو ا/ت
دیدم جانگ طناب دستام رو باز کرد.
با لکنت گفتم:
ا/ت: چ... چیکار میخوای بکنی؟
جانگ: خودت میفهمی، عشقم.
ا/ت: عوضی!
جانگ: خفه شو!
با عربده داد زد.
بعد شلاقی برداشت و آروم به سمتم اومد.
جانگ: هر ضربهای که زدم میشمری... وگرنه از اول شروع میکنم. فهمیدی؟
ا/ت: تروخدا... نه...
جانگ: بشمار!
با گریه شروع کردم.
ا/ت: یک... دو... سه... چهار...
...
صد...
جانگ: نه... اشتباه شمردی. از اول.
ا/ت: نه... خواهش میکنم...
اما دوباره مجبور شدم.
ا/ت: یک... دو... سه...
...
دیگه چیزی یادم نمیاد...
فقط درد...
و بعد...
همهجا سیاه شد.
---
ویو تهیونگ
به خونه ا/ت رفتم.
مامانش در رو باز کرد.
مامان ا/ت: بفرمایید.
داخل رفتم و همهچیز رو برای خانواده ا/ت تعریف کردم.
همون لحظه گوشیم زنگ خورد.
تهته: بله؟
نامجون: پیداش کردیم.
تهته: آدرس رو بفرست. همین الان میام.
---
ویو ا/ت
حدود دو هفته بود که اونجا اسیر بودم.
تقریباً هر روز جانگ میاومد...
منو کتک میزد...
و میرفت.
دیگه حتی توان حرف زدن هم نداشتم.
تمام بدنم از درد میسوخت.
روی زمین افتاده بودم...
غرق در خون...
که در باز شد.
جانگ: چطوری، عزیزم؟
ا/ت: عوضی...
همون لحظه...
تق!
صدای تیراندازی توی ساختمون پیچید.
جانگ با عجله از اتاق بیرون رفت.
چند ثانیه بعد صدای فریاد تهیونگ رو شنیدم.
تهته: عوضی! ا/ت کجاست؟
بابای ا/ت: دخترم کجاست؟
چند لحظه بعد در اتاق باز شد.
همین که نگاهم به تهیونگ افتاد...
تهته: ا/ت!
با تمام وجود اسمم رو فریاد زد.
بابای ا/ت: دخترم...
همه با دیدن وضعیت من شوکه شده بودند.
همون موقع لیا جلو اومد.
لیا: ته... دیدی ا/ت توی چه حالیه؟
تهیونگ با خشم بهش نگاه کرد.
تهته: همه اینا زیر سر شما عوضیاست!
لیا: عزیزم... من دوستت دارم. اگه ا/ت نباشه، همهچی درست میشه.
همین حرف کافی بود...
تهیونگ بدون لحظهای تردید به سمت لیا شلیک کرد.
اما درست همون لحظه...
جانگ اسلحهش رو سمت تهیونگ گرفت.
---
ویو ا/ت
وقتی دیدم میخواد به تهیونگ شلیک کنه...
بدون فکر خودمو جلوی اون انداختم.
تق!
گلوله به شونهم خورد.
---
ویو تهیونگ
تهته: نههههههههه!
با خشم اسلحه رو بالا آوردم و به سمت جانگ شلیک کردم.
جانگ روی زمین افتاد.
لیا هم جونش رو از دست داد.
همه با عجله ا/ت رو به بیمارستان بردیم.
---
ویوی بیمارستان
مامان و بابای ا/ت، تهیونگ، نایون و بقیه اعضا پشت در اتاق عمل منتظر بودند.
چند دقیقه بعد، دکتر از اتاق بیرون اومد.
همه با نگرانی به سمتش رفتند.
دکتر: خوشبختانه گلوله به شونهشون اصابت کرده و خطر جانی ندارن. اما به خاطر خونریزی شدید و آسیبهایی که دیده بودن، خون زیادی از دست دادن. فعلاً حالشون پایدار شده.
همه نفس راحتی کشیدن.
مامان ا/ت: میتونیم ببینیمش؟
دکتر: فعلاً نه. هنوز بیهوشن. به محض اینکه به هوش بیان، میتونید ملاقاتشون کنید.
همه با نگرانی به شیشه اتاق مراقبتهای ویژه خیره شدند...
و فقط منتظر باز شدن چشمهای ا/ت بودند...
ادامه دارد...
ویو ا/ت
توی خونه تنها بودم. تهیونگ برای انجام کاری بیرون رفته بود.
نزدیک ساعت ۱۲ شب بود. روی تخت دراز کشیده بودم که صدای زنگ در اومد.
با خوشحالی از جام بلند شدم.
ا/ت: حتماً تهیونگه...
با عجله رفتم پایین و در رو باز کردم...
اما با دیدن کسی که پشت در ایستاده بود، خشکم زد.
جانگ...
تا خواستم چیزی بگم، یکی از پشت سر دستمالی روی دهنم گذاشت.
چشمام سنگین شد...
همهجا دور سرم چرخید...
و بیهوش شدم.
...
وقتی چشمام رو باز کردم، خودمو توی یه جای تاریک دیدم.
بوی نم، خون و رطوبت همه جا پیچیده بود.
دست و پام محکم بسته شده بود.
همون موقع در باز شد و جانگ وارد شد.
ا/ت: عوضی! برای چی منو آوردی اینجا؟
جانگ: هوی... درست صحبت کن، تا نکشتمت.
---
ویو تهیونگ
وقتی برگشتم خونه، هرچی ا/ت رو صدا زدم، جوابی نشنیدم.
تمام خونه رو گشتم...
اما نبود.
یه حس بدی بهم میگفت اتفاقی افتاده.
رفتم سراغ دوربینهای مداربسته.
همین که فیلم رو دیدم، مشت محکمی به دیوار کوبیدم.
تهته: جانگ... عوضی!
فوراً به نامجون زنگ زدم.
تهته: الو، نامجون! هر طور شده آدرس ا/ت رو پیدا کن. جانگ دزدیدتش.
نامجون: باشه، الان پیگیری میکنم.
---
ویو ا/ت
دیدم جانگ طناب دستام رو باز کرد.
با لکنت گفتم:
ا/ت: چ... چیکار میخوای بکنی؟
جانگ: خودت میفهمی، عشقم.
ا/ت: عوضی!
جانگ: خفه شو!
با عربده داد زد.
بعد شلاقی برداشت و آروم به سمتم اومد.
جانگ: هر ضربهای که زدم میشمری... وگرنه از اول شروع میکنم. فهمیدی؟
ا/ت: تروخدا... نه...
جانگ: بشمار!
با گریه شروع کردم.
ا/ت: یک... دو... سه... چهار...
...
صد...
جانگ: نه... اشتباه شمردی. از اول.
ا/ت: نه... خواهش میکنم...
اما دوباره مجبور شدم.
ا/ت: یک... دو... سه...
...
دیگه چیزی یادم نمیاد...
فقط درد...
و بعد...
همهجا سیاه شد.
---
ویو تهیونگ
به خونه ا/ت رفتم.
مامانش در رو باز کرد.
مامان ا/ت: بفرمایید.
داخل رفتم و همهچیز رو برای خانواده ا/ت تعریف کردم.
همون لحظه گوشیم زنگ خورد.
تهته: بله؟
نامجون: پیداش کردیم.
تهته: آدرس رو بفرست. همین الان میام.
---
ویو ا/ت
حدود دو هفته بود که اونجا اسیر بودم.
تقریباً هر روز جانگ میاومد...
منو کتک میزد...
و میرفت.
دیگه حتی توان حرف زدن هم نداشتم.
تمام بدنم از درد میسوخت.
روی زمین افتاده بودم...
غرق در خون...
که در باز شد.
جانگ: چطوری، عزیزم؟
ا/ت: عوضی...
همون لحظه...
تق!
صدای تیراندازی توی ساختمون پیچید.
جانگ با عجله از اتاق بیرون رفت.
چند ثانیه بعد صدای فریاد تهیونگ رو شنیدم.
تهته: عوضی! ا/ت کجاست؟
بابای ا/ت: دخترم کجاست؟
چند لحظه بعد در اتاق باز شد.
همین که نگاهم به تهیونگ افتاد...
تهته: ا/ت!
با تمام وجود اسمم رو فریاد زد.
بابای ا/ت: دخترم...
همه با دیدن وضعیت من شوکه شده بودند.
همون موقع لیا جلو اومد.
لیا: ته... دیدی ا/ت توی چه حالیه؟
تهیونگ با خشم بهش نگاه کرد.
تهته: همه اینا زیر سر شما عوضیاست!
لیا: عزیزم... من دوستت دارم. اگه ا/ت نباشه، همهچی درست میشه.
همین حرف کافی بود...
تهیونگ بدون لحظهای تردید به سمت لیا شلیک کرد.
اما درست همون لحظه...
جانگ اسلحهش رو سمت تهیونگ گرفت.
---
ویو ا/ت
وقتی دیدم میخواد به تهیونگ شلیک کنه...
بدون فکر خودمو جلوی اون انداختم.
تق!
گلوله به شونهم خورد.
---
ویو تهیونگ
تهته: نههههههههه!
با خشم اسلحه رو بالا آوردم و به سمت جانگ شلیک کردم.
جانگ روی زمین افتاد.
لیا هم جونش رو از دست داد.
همه با عجله ا/ت رو به بیمارستان بردیم.
---
ویوی بیمارستان
مامان و بابای ا/ت، تهیونگ، نایون و بقیه اعضا پشت در اتاق عمل منتظر بودند.
چند دقیقه بعد، دکتر از اتاق بیرون اومد.
همه با نگرانی به سمتش رفتند.
دکتر: خوشبختانه گلوله به شونهشون اصابت کرده و خطر جانی ندارن. اما به خاطر خونریزی شدید و آسیبهایی که دیده بودن، خون زیادی از دست دادن. فعلاً حالشون پایدار شده.
همه نفس راحتی کشیدن.
مامان ا/ت: میتونیم ببینیمش؟
دکتر: فعلاً نه. هنوز بیهوشن. به محض اینکه به هوش بیان، میتونید ملاقاتشون کنید.
همه با نگرانی به شیشه اتاق مراقبتهای ویژه خیره شدند...
و فقط منتظر باز شدن چشمهای ا/ت بودند...
ادامه دارد...
- ۱۲۳
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط