خواستی تا گله از این غم جانکاه کنم
خواستی تا گله از این غم جانکاه کنم
نفسی مانده مگر تا ز غمت آه کنم ؟
تو همانی که بنا بود کبوتر که شدم
سفری دور به همراه تو تا ماه کنم
امشب اما سر پرواز ندارم ، باید
دست احساس تو را از دل کوتاه کنم
خالی از عشقم و از عقل ، ببین آمده ام
سر پرشور تو را نیز پر از کاه کنم
باید امشب بروم بر سر یک بام بلند
شهر را از خطر چشم تو آگاه کنم ..!
نفسی مانده مگر تا ز غمت آه کنم ؟
تو همانی که بنا بود کبوتر که شدم
سفری دور به همراه تو تا ماه کنم
امشب اما سر پرواز ندارم ، باید
دست احساس تو را از دل کوتاه کنم
خالی از عشقم و از عقل ، ببین آمده ام
سر پرشور تو را نیز پر از کاه کنم
باید امشب بروم بر سر یک بام بلند
شهر را از خطر چشم تو آگاه کنم ..!
- ۱.۹k
- ۱۸ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط