{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد از اینکه یونگی مطمئن شد حالت خیلی بهتر شده و می‌تونی

بعد از اینکه یونگی مطمئن شد حالت خیلی بهتر شده و می‌تونی چند دقیقه‌ای بشینی و نفس بکشی، با یه لبخند ازت خداحافظی کرد و گفت که باید برگرده روی استیج. «قولم رو فراموش نکنیا، بعد از کنسرت می‌بینمت.»
وقتی یونگی دوباره روی استیج رفت، دیگه اون یونگیِ قبلی نبود. یه جور انرژی متفاوت توی حرکاتش بود. انگار که اتفاق اون چند دقیقه، یه تلنگر بوده براش. شروع کرد به صحبت کردن با جمعیت، ولی این بار لحنش خیلی صمیمی‌تر و شخصی‌تر بود.

«آرمی‌های عزیز، ممنونم که انقدر صبور بودید. گاهی وقت‌ها توی این شلوغی و هیجان، یادمون می‌ره که سلامتی از همه چیز مهم‌تره. مخصوصاً برای کسایی که از راه دور اومدن تا ما رو ببینن.»
به سمتت اشاره کرد، البته نه جوری که کسی متوجه بشه. «امیدوارم اون آرمی عزیزمون الان بهتر باشه. یادت باشه، ما همیشه به فکرت هستیم.»

بعد، با یه لبخند کج و شیطنت‌آمیز، گفت: «حالا که هوا یکم خنک شد، بیاید یه آهنگ آروم‌تر بزنیم که کمتر اذیت بشید. موافقید؟»

جمعیت غرق شادی سر داد و یونگی با همون آرامش و متانت همیشگیش، شروع کرد به نواختن پیانو. این بار، هر نتی که می‌زد، انگار که یه پیام برای تو بود. همه چیز فرق کرده بود. دیگه فقط یه کنسرت نبود، یه تجربه‌ی شخصی و عمیق شده بود.
کنسرت با شور و هیجان وصف‌ناپذیری تموم شد. جمعیت تشویق می‌کرد، چراغ‌ها روشن بود و اعضا هم با انرژی خداحافظی می‌کردن. تو، با کمک مسئولین، هنوز توی اتاق کوچکی که بودی، منتظر بودی. قلبت تند می‌زد. هم از هیجان کنسرت و هم از دیدن دوباره یونگی.

ناگهان، در اتاق باز شد و یونگی، این بار بدون اون لباس پر زرق و برق استیج، ولی با همون پیراهن گشاد و شلوار راحتی که قبلاً دیده بودی، وارد شد. یه لبخند خسته ولی شیرین روی لبش بود.

«خب، آرمی ما بالاخره از اتاقش اومد بیرون؟» با لحن شوخ‌طبعانه‌ای گفت و اومد کنارت نشست.

«قول دادی جبران کنی.» با شیطنت جواب دادی.
یونگی خندید. «آره، قول دادم. ولی اول از همه، باید مطمئن بشم حالت کاملاً خوبه.» دستش رو روی پیشونیت گذاشت. «تب نداری؟ هنوز سرت گیج نمی‌ره؟»

«نه، خیلی بهترم. ممنونم ازت، یونگی.»
«فدای سرت. همین که حالت خوبه، منم خوبم.» یه لحظه ساکت شد و بعد گفت: «راستش رو بخوای، اون لحظه که دیدمت، یه لحظه قلبم وایساد. فکر کردم خدای نکرده اتفاق بدی افتاده باشه.»

نگاهش پر از نگرانی بود. «اینکه یه آرمی که از راه دور اومده، توی کنسرت ما حالش بد بشه، برای من خیلی سخته.»
«فهمیدم. ولی خیلی ممنونم که اونقدر سریع واکنش نشون دادی و بهم اهمیت دادی.»

یونگی دستت رو گرفت و به سمت خودش کشید. «تو فقط یه آرمی نیستی. تو یه آدم مهمی. مخصوصاً برای من.»

یونگی به قولش عمل کرد. اون شب، به جای اینکه مستقیم بره خونه، تو رو به یه رستوران کوچیک و دنج برد. جایی که نه خبری از دوربین بود و نه هیاهوی طرفدارها. فقط دو نفر که می‌خواستن با هم وقت بگذرونن.
سر میز شام، یونگی بیشتر از خودش حرف زد. از سختی‌های روز، از فشارهای کمپانی، و از اینکه چقدر دلش برای لحظات آروم و بی‌دغدغه تنگ می‌شه. تو هم با دقت گوش می‌دادی و گاهی سوال می‌پرسیدی. انگار که تمام اون شلوغی و هیجان کنسرت، باعث شده بود یه جور صمیمیت عمیق‌تر بینتون شکل بگیره.

بعد از شام، شما رو تا دم خونه‌اش رسوند. قبل از اینکه پیاده بشی، یونگی دستت رو گرفت و گفت: «امیدوارم امشب رو دوست داشته باشی. شاید بهترین جبران برای اون اتفاق، همین شب آروم و خوب باشه.»
«بهترین جبران بود.» با لبخند گفتی.

یونگی لبخند زد، همون لبخند کج و خاص خودش. «پس… دفعه‌ی بعد که خواستی بیای کنسرت، حتماً یه غذای مقوی بخور، باشه؟»

«باشه، قول می‌دم!»
«خوب. حالا برو استراحت کن. فردا روز سختی پیش رو داری.»

وقتی از ماشینش پیاده شدی و به سمت خونه رفتی، احساس می‌کردی قلبت پر از یه حس گرم و خوبه. اون شب، نه تنها یه کنسرت فراموش‌نشدنی رو تجربه کرده بودی، بلکه یه خاطره‌ی شیرین و عمیق دیگه هم به خاطراتت با یونگی اضافه شده بود. خاطره‌ای از نگرانی، مراقبت، و صمیمیت..
بعد از شام، یونگی شما رو تا دم خونه‌اش رسوند. وقتی ماشین رو پارک کرد، سکوت سنگینی بینتون حاکم شد. انگار هر دو می‌دونستین این پایان شب نیست، ولی شاید شروع یه چیز دیگه هم بود.
«امیدوارم امشب رو دوست داشته باشی. بهترین جبران برای اون اتفاق، همین شب آروم و خوب بود.» یونگی با صدایی که کمی گرفته بود، گفت.

«بهترین جبران بود.» با لبخند گفتی و سعی کردی نگرانی توی چشم‌هاش رو نبینی.
دیدگاه ها (۰)

نورهای رنگی سالن رو پوشونده بودن و صدای همهمه جمعیت توی گوشت...

end

پارت ⁵چند روزی از اون ماجرا گذشت. یونگی و سویون دیگه از هم ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط