{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نورهای رنگی سالن رو پوشونده بودن و صدای همهمه جمعیت توی گ

نورهای رنگی سالن رو پوشونده بودن و صدای همهمه جمعیت توی گوشت می‌پیچید. روی صندلی‌ات نشسته بودی و با هیجان منتظر شروع کنسرت بوده‌ای. یونگی، یا همون شوگای خودت، قرار بود امشب بترکونه و تو هم از اولین نفرها بودی که می‌خواستی شاهد این باشی.

چند دقیقه‌ی اول همه چی عالی بود. صدای موسیقی بلند بود، جمعیت پر از انرژی بود و یونگی هم با تمام وجودش روی استیج می‌درخشید. رقص نورها، حرکات موزون اعضا و صدای یکپارچه‌ی آرمی‌ها، همه‌چیز رو به یه تجربه‌ی رویایی تبدیل کرده بود.

ولی کم‌کم، یه سنگینی عجیب توی سینه‌ات احساس کردی. یه حالت تهوع خفیف که انگار از ناکجاآباد اومده بود. سعی کردی نادیده بگیری. به خودت گفتی که این فقط هیجان کنسرت و شاید یه کم گرسنگی باشه.

ولی فایده‌ای نداشت. سنگینی بیشتر شد. نفس‌هات کوتاه‌تر شد و سرت گیج رفت. نورهای خیره‌کننده و صدای بلند موسیقی که تا چند دقیقه پیش روحت رو پر از شور می‌کرد، حالا انگار داشتن به مغزت ضربه می‌زدن. حس کردی داری عرق سرد می‌کنی و دنیا دور سرت می‌چرخه. دستت رو به صندلی چسبوندی و سعی کردی تعادلت رو حفظ کنی.

همون موقع که داشتی سعی می‌کردی دوباره نفس عمیق بکشی و سرگیجه‌ات رو کنترل کنی، چشم‌ات به یونگی افتاد. داشت با میکروفونش حرف می‌زد و ازت انرژی می‌گرفت. یه لحظه نگاهتون به هم گره خورد. تو سعی کردی لبخند بزنی، ولی معلوم بود که حالت خوب نیست. رنگت پریده بود و صورتت کمی در هم رفته بود.
یونگی که یه چشمش همیشه به جمعیت بود و انگار متوجه کوچکترین تغییرات می‌شد، مکث کرد. لبخند از روی لب‌هاش محو شد و ابروهاش توی هم گره خورد. با دقت بیشتری به سمتت نگاه کرد و وقتی مطمئن شد که واقعاً حالت بده، بدون اینکه حرفی بزنه، یه علامت نامحسوس به یکی از تیم‌های امنیتی که نزدیک استیج ایستاده بودن، داد.
بدون اینکه حرفی بزنه، دستش رو به سمت تو و صندلی‌ات اشاره کرد. یکی از مسئولین امنیتی سالن، که انگار آموزش دیده بود، بلافاصله مسیرش رو به سمت تو کج کرد و با نگرانی پرسید: «خانم، حالتون خوبه؟ چیزی لازم ندارید؟»

تو فقط تونستی سرت رو به سختی تکون بدی، ولی واقعاً داشتی از حال می‌رفتی. مسئول امنیتی سریع بهت کمک کرد که از روی صندلی بلند بشی و با احتیاط از بین جمعیت هدایتت کرد به سمت خروجی اضطراری.

در همین حین، یونگی که از روی استیج همه چی رو می‌دید و متوجه شد که تیم امنیتی شما رو بیرون می‌بره، آهنگی که داشت اجرا می‌کرد رو متوقف کرد. با این کار، همه‌ی صداها قطع شد و همه نگاه‌ها به سمت استیج برگشت.

یونگی که صورتش هنوز کمی نگران بود، به سمت حضار برگشت و با صدایی که کمی بغض توش احساس می‌شد، گفت: «یه لحظه صبر کنید، بچه‌ها. انگار یکی از آرمی‌های ما حالش خوب نیست. لطفا یکم فضا بدید تا بتونیم کمکش کنیم و مطمئن بشیم حالش خوبه.»

بعد، رو به سمتی که تو رو می‌بردن، نگاه کرد و با لحنی آرامش‌بخش و پر از مهر، انگار که مستقیم با تو حرف می‌زد، گفت: «نگران نباش. ما اینجا هستیم. زود حالت خوب میشه. منم منتظرتم… بعد از اینکه حالت خوب شد.»

وقتی از سالن اصلی بیرون اومدی و توی یه اتاق کوچک و خلوت‌تر نشستی، نفس‌هات کم‌کم به حالت عادی برگشت. اشک توی چشم‌هات جمع شده بود، نه از درد، بلکه از نگرانی و محبت. این همه توجه از طرف یونگی، حتی در این شرایط، برات خیلی ارزشمند بود.
چند دقیقه بعد، در اتاق کوچکی که توش نشسته بودی، باز شد و یونگی با همون لباس کنسرتش، ولی با چهره‌ای نگران و بدون اون حالت سرد و کاریزماتیک همیشگیش، وارد شد. سریع اومد سمتت و کنارِت نشست.
«بهتری؟» صداش پر از دلگرمی بود و انگار تمام خستگی دنیا رو از وجودت بیرون می‌کشید.
«آره… بهترم. ممنون که…» حرفت رو خوردی. نمی‌دونستی چطور تشکر کنی.
«هیچی نگو. مهم اینه که حالت خوبه. نباید این اتفاق می‌افتاد. خیلی متاسفم که تجربه‌ات خراب شد.» دستت رو گرفت و نرم فشرد. «می‌دونی که سلامتیت از هر چیزی مهم‌تره. نباید خودت رو اذیت کنی.»

اشک توی چشم‌هات دوباره جمع شد. «خیلی ترسیده بودم… فکر کردم دارم از حال می‌رم.»

«می‌دونم. ولی الان امنی. و منم پیشت هستم.» سرش رو نزدیک کرد و پیشونیت رو بوسید. «قول می‌دم بعد از کنسرت، اگه وقت داشتم، یه جوری جبران کنم که یادت نره. شاید یه شام دونفره یا حتی فقط یه کم صحبت کردن.»

لبخند زدی. با تمام اون اتفاق، حضور یونگی، حرف‌هاش و نگاه مهربونش، کافی بود تا دوباره احساس آرامش کنی و حس کنی که تنها نیستی.
دیدگاه ها (۴)

end

، از صبح تا عصر، همه‌چیز برات عجیب کند می‌گذشت.انگار زمان لج...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت: ¹¹توی عمارت هرکسی یه طوری بهش نگاه ...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت:²ات بعد اینکه تهیونگ بشقاب و دستش دا...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ³ ات: والا منم نمی خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط