داستان را کامل بخونید بازنگید عمو لیلی زن بود یامرد!!
داستان را کامل بخونید بازنگید عمو لیلی زن بود یامرد!!
داستان لیلی مجنون ،نظامی گنجوی
قسمت چهارم
قسمت پایانی↓
سپس مجنون دوباره به دشت و صحرا ، و لیلی به خیمهگاه خود بازمیگردد .
لیلی در خانهی شوهر از هیبت همسر و شرم خویشان ، جرأت گریستن و ناله کردن از فراق یار را ندارد پس در تنهایی اشک میریزد و در مقابل دیگران لبخند میزند . تا این که ابنسلام (شوهر لیلی) بیمار میشود و پس از مدتی از دنیا میرود . لیلی مرگ همسر را بهانه میکند ؛ بغضهای گرهخورده در گلو را میشکند و به یاد دوست گریه آغاز میکند . به رسم عرب ، زنان شوهر مرده ، بایست تا مدتی تنها باشند و برای همسرشان عزاداری کنند ، بنابراین لیلی پس از مدتها فرصت مییابد در تنهائی خود چند بیتی بخواند و از عشق مجنون گریه سردهد .
با رسیدن فصل پائیز ، گلستان وجود لیلی نیز رنگ خزان به خود میگیرد . بیماری ، پیکرش را در هم میشکند و به بستر مرگ میافتد . لیلی به مادرش وصیت میکند : «پس از مرگ مرا چون عروس آراسته کن و مانند شهیدان با کفن خونین به خاک بسپار ( با توجه به این حدیث: «هر که عاشق شود و پاکدامنی ورزد چون بمیرد شهید است») و آنهنگام که عاشق آوارهی من بر مزارم آمد ، بگو لیلی با عشق تو از دنیا رفت و امروز هم که چهره در نقاب خاک کشیده ؛ آرزو مند توست» . پس از مرگ لیلی ، مادرش با ناله و شیون بسیار ، او را چون عروسی میآراید و به خاکش میسپارد .
چون خبر درگذشت لیلی به مجنون بیچاره میرسد ؛ اشکریزان و سوگوار بر سر آرامگاه لیلی میآید ؛ مزار او را در آغوش میگیرد و چنان نعره میزند و میگرید که هر شنوندهای متأثر میشود . سپس لیلی را خطاب قرار میدهد که : «ای زیباروی من ! در تاریکی خاک چگونه روزگار میگذرانی . حیف از آن همه زیبایی و مهربانی که در خاک پنهان شد و اگر رفتهای اندوه تو در دل من جاودانه است . » آنگاه برمیخیزد و سر به صحرا میگذارد ؛ و همه جا را از مرثیههایی که در سوگ لیلی میخواند ؛ پر ناله میکند . اما تاب نمیآورد و همراه جانوران و درندگانی که با او انس گرفتهاند برسر مزار لیلی باز میگردد . مانند ماری که بر گنج حلقه زده ؛ آرامگاه یار را در بر میگیرد و از خدا میخواهد که از این رنج رهایی یابد و در کنار یار آرام گیرد . پس نام معشوق را بر زبان میآورد و جان به جان آفرین تسلیم میکند .
تا یک سال پس از مرگ مجنون ، جانورانی که با او مأنوس بودهاند ؛ پیرامون مزار لیلی و پیکر مجنون را ، رها نمیکنند ؛ به حدی که مردم گمان میکنند مجنون هنوز زندهاست و از ترس حیوانات و درندگان کسی شهامت نزدیک شدن به آنجا را پیدا نمیکند . پس از آنکه بالاخره جانوران پراکنده میشوند ، مردمان میبینند در اثر مرور زمان ، از پیکر مجنون جز استخوانی نماندهاست که همچنان مزار لیلی را در آغوش دارد . آنان آرامگاه لیلی را میگشایند و استخوانهای مجنون را در کنار معشوقش به خاک میسپارند ( نظامی چون خودش نیز ، همسرش را در جوانی از دست دادهاست ؛ ماجرای مرگ لیلی و سوگواری مجنون را بسیار جانسوز بیان میکند ) . گویند آرامگاه این دو دلداده سالها زیارتگاه مردم بودهاست و هر دعایی در آنجا مستجاب میشد .
سلام به لیلی سلام به مجنون
مونده تودنیا عشق پاکشون
کسی که عاشق نباشه نمیدونه لیلی ومجنون کیه
:-):-):-)
داستان لیلی مجنون ،نظامی گنجوی
قسمت چهارم
قسمت پایانی↓
سپس مجنون دوباره به دشت و صحرا ، و لیلی به خیمهگاه خود بازمیگردد .
لیلی در خانهی شوهر از هیبت همسر و شرم خویشان ، جرأت گریستن و ناله کردن از فراق یار را ندارد پس در تنهایی اشک میریزد و در مقابل دیگران لبخند میزند . تا این که ابنسلام (شوهر لیلی) بیمار میشود و پس از مدتی از دنیا میرود . لیلی مرگ همسر را بهانه میکند ؛ بغضهای گرهخورده در گلو را میشکند و به یاد دوست گریه آغاز میکند . به رسم عرب ، زنان شوهر مرده ، بایست تا مدتی تنها باشند و برای همسرشان عزاداری کنند ، بنابراین لیلی پس از مدتها فرصت مییابد در تنهائی خود چند بیتی بخواند و از عشق مجنون گریه سردهد .
با رسیدن فصل پائیز ، گلستان وجود لیلی نیز رنگ خزان به خود میگیرد . بیماری ، پیکرش را در هم میشکند و به بستر مرگ میافتد . لیلی به مادرش وصیت میکند : «پس از مرگ مرا چون عروس آراسته کن و مانند شهیدان با کفن خونین به خاک بسپار ( با توجه به این حدیث: «هر که عاشق شود و پاکدامنی ورزد چون بمیرد شهید است») و آنهنگام که عاشق آوارهی من بر مزارم آمد ، بگو لیلی با عشق تو از دنیا رفت و امروز هم که چهره در نقاب خاک کشیده ؛ آرزو مند توست» . پس از مرگ لیلی ، مادرش با ناله و شیون بسیار ، او را چون عروسی میآراید و به خاکش میسپارد .
چون خبر درگذشت لیلی به مجنون بیچاره میرسد ؛ اشکریزان و سوگوار بر سر آرامگاه لیلی میآید ؛ مزار او را در آغوش میگیرد و چنان نعره میزند و میگرید که هر شنوندهای متأثر میشود . سپس لیلی را خطاب قرار میدهد که : «ای زیباروی من ! در تاریکی خاک چگونه روزگار میگذرانی . حیف از آن همه زیبایی و مهربانی که در خاک پنهان شد و اگر رفتهای اندوه تو در دل من جاودانه است . » آنگاه برمیخیزد و سر به صحرا میگذارد ؛ و همه جا را از مرثیههایی که در سوگ لیلی میخواند ؛ پر ناله میکند . اما تاب نمیآورد و همراه جانوران و درندگانی که با او انس گرفتهاند برسر مزار لیلی باز میگردد . مانند ماری که بر گنج حلقه زده ؛ آرامگاه یار را در بر میگیرد و از خدا میخواهد که از این رنج رهایی یابد و در کنار یار آرام گیرد . پس نام معشوق را بر زبان میآورد و جان به جان آفرین تسلیم میکند .
تا یک سال پس از مرگ مجنون ، جانورانی که با او مأنوس بودهاند ؛ پیرامون مزار لیلی و پیکر مجنون را ، رها نمیکنند ؛ به حدی که مردم گمان میکنند مجنون هنوز زندهاست و از ترس حیوانات و درندگان کسی شهامت نزدیک شدن به آنجا را پیدا نمیکند . پس از آنکه بالاخره جانوران پراکنده میشوند ، مردمان میبینند در اثر مرور زمان ، از پیکر مجنون جز استخوانی نماندهاست که همچنان مزار لیلی را در آغوش دارد . آنان آرامگاه لیلی را میگشایند و استخوانهای مجنون را در کنار معشوقش به خاک میسپارند ( نظامی چون خودش نیز ، همسرش را در جوانی از دست دادهاست ؛ ماجرای مرگ لیلی و سوگواری مجنون را بسیار جانسوز بیان میکند ) . گویند آرامگاه این دو دلداده سالها زیارتگاه مردم بودهاست و هر دعایی در آنجا مستجاب میشد .
سلام به لیلی سلام به مجنون
مونده تودنیا عشق پاکشون
کسی که عاشق نباشه نمیدونه لیلی ومجنون کیه
:-):-):-)
- ۲.۵k
- ۱۸ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط