داستان لیلی ومجنون
داستان لیلی ومجنون
نظامی گنجوی
قسمت دوم↓
پدر و خویشاوندان مجنون هرچه نصیحتش میکنند که از این رسوایی دست بردارد ؛ فایدهای نمیبخشد . بالاخره پدر قیس تصمیم میگیرد به خواستگاری لیلی برود . در قبیلهی لیلی پدر و اقوام او ، بزرگان بنیعامر را با احترام میپذیرند اما وقتی سخن از خواستگاری لیلی برای قیس میشود ؛ پدر لیلی میگوید : « وصلت دیوانهای با خاندان ما پذیرفته نیست ؛ چون حیثیت و آبروی ما را در میان قبائل عرب بر باد میدهد و تا قیس اصلاح نشود و راه و رسم عاقلان را در پیش نگیرد او را به دامادی نمیپذیرم .» پدر و خویشان مجنون ناامید برمیگردند و او را پند میدهند که از عشق این دختر صرفنظر کن زیرا که دختران زیباروی بسیاری در قبیلهی بنیعامر یا قبائل دیگر هستندکه حاضرند همسری تو را بپذیرند . اما مجنون آشفتهتر از پیش سر به بیابان میگذارد و با جانوران و درندگان همدم میشود .
پدر مجنون به توصیهی مردم پسرش را برای زیارت به کعبه میبرد و از او میخواهد که دعا کند تا خدا او را از این عشق شوم رهایی دهد و شفا بخشد . اما مجنون حلقهی خانهی خدا را در دست میگیرد و از پروردگار میخواهد که لحظه به لحظه ، عشق لیلی را در دل او بیفزاید تا حدی که حتی اگر او زنده نباشد عشقش باقی بماند و آنقدر برای لیلی دعا میکند ؛ که پدرش درمییابد این درد درمان پذیر نیست و مأیوس برمیگردد .
در این میان مردی از قبیلهی بنیاسد بهنام « ابنسلام » دلباختهی لیلی میشود و خویشانش را با هدایای بسیار به خواستگاری او میفرستد . پدر لیلی نمیپذیرد و از او میخواهد تا کمی صبر کند تا جواب قطعی را به او بدهد
روزی یکی از دلاوران عرب به نام نوفل در بیابان مجنون را غزلخوانان و اشکریزان میبیند . از حال او میپرسد . وقتی ماجرای او و عشقش به لیلی را میشنود به حالش رحمت میآورد ؛ از او دلجویی میکند و قول میدهد او را به وصال لیلی برساند . پس با عدهای از دلاوران و جنگجویانش به قبیلهی لیلی میرود و از آنان میخواهد لیلی را به عقد مجنون درآورند . اما آنان نمیپذیرند و آمادهی نبرد میشوند . نوفل جنگ و کشتهشدن بیگناهان را صلاح نمیبیند و از درگیری منصرف میگردد . مجنون دلشکسته دوباره رهسپار کوه و بیابان میشود'......ادامه دارد
نظامی گنجوی
قسمت دوم↓
پدر و خویشاوندان مجنون هرچه نصیحتش میکنند که از این رسوایی دست بردارد ؛ فایدهای نمیبخشد . بالاخره پدر قیس تصمیم میگیرد به خواستگاری لیلی برود . در قبیلهی لیلی پدر و اقوام او ، بزرگان بنیعامر را با احترام میپذیرند اما وقتی سخن از خواستگاری لیلی برای قیس میشود ؛ پدر لیلی میگوید : « وصلت دیوانهای با خاندان ما پذیرفته نیست ؛ چون حیثیت و آبروی ما را در میان قبائل عرب بر باد میدهد و تا قیس اصلاح نشود و راه و رسم عاقلان را در پیش نگیرد او را به دامادی نمیپذیرم .» پدر و خویشان مجنون ناامید برمیگردند و او را پند میدهند که از عشق این دختر صرفنظر کن زیرا که دختران زیباروی بسیاری در قبیلهی بنیعامر یا قبائل دیگر هستندکه حاضرند همسری تو را بپذیرند . اما مجنون آشفتهتر از پیش سر به بیابان میگذارد و با جانوران و درندگان همدم میشود .
پدر مجنون به توصیهی مردم پسرش را برای زیارت به کعبه میبرد و از او میخواهد که دعا کند تا خدا او را از این عشق شوم رهایی دهد و شفا بخشد . اما مجنون حلقهی خانهی خدا را در دست میگیرد و از پروردگار میخواهد که لحظه به لحظه ، عشق لیلی را در دل او بیفزاید تا حدی که حتی اگر او زنده نباشد عشقش باقی بماند و آنقدر برای لیلی دعا میکند ؛ که پدرش درمییابد این درد درمان پذیر نیست و مأیوس برمیگردد .
در این میان مردی از قبیلهی بنیاسد بهنام « ابنسلام » دلباختهی لیلی میشود و خویشانش را با هدایای بسیار به خواستگاری او میفرستد . پدر لیلی نمیپذیرد و از او میخواهد تا کمی صبر کند تا جواب قطعی را به او بدهد
روزی یکی از دلاوران عرب به نام نوفل در بیابان مجنون را غزلخوانان و اشکریزان میبیند . از حال او میپرسد . وقتی ماجرای او و عشقش به لیلی را میشنود به حالش رحمت میآورد ؛ از او دلجویی میکند و قول میدهد او را به وصال لیلی برساند . پس با عدهای از دلاوران و جنگجویانش به قبیلهی لیلی میرود و از آنان میخواهد لیلی را به عقد مجنون درآورند . اما آنان نمیپذیرند و آمادهی نبرد میشوند . نوفل جنگ و کشتهشدن بیگناهان را صلاح نمیبیند و از درگیری منصرف میگردد . مجنون دلشکسته دوباره رهسپار کوه و بیابان میشود'......ادامه دارد
- ۱.۱k
- ۱۸ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط