#اربـابسـنگدل
#اربـابسـنگدل
#پارت_32
·
·
·
صدا...
صدای ههجو بود! همون دشمن ع..وض.ی که کوک بهخاطرش با ا/ت آشنا شد و ازش متنفر شد و حالا اینجان ، ولی چرا....
ههجو : " سلامم..خانم جئون..! "
ا/ت گیج و عصبی گفت : " تو کی هستی؟! "
ههجو : " کی من؟ خب.. من کسیم که تو و شوهرت رو عذاب میدم تا همیشه . "
ا.ت : " چ...چی "
سرشو برد پایین و بعد خندید.. خندهای آروم ولی کافی بود تا ههجو رو به اندازه کافی زجر بده .
ههجو عصبی به ا/ت نزدیک شد و چونهاش رو گرفت و محکم کشید تا نگاه ا/ت رو سمت خودش برگردونه و گفت : " نگران نباش ایندفعه کاری بهت ندارم . فقط یه نمایش نشونت میدم ؛ یه نمایش که اگه اون شوهر عوض..یت یه بار دیگه تو کارم دخالت کنه ، با زنش چیکار میکنم! "
و رفت عقب ، سمت مردی که رو یه میز چوبی بسته شده بود..
ا/ت بهتزده فقط نگاه میکرد..
ههجو با اون لحن ترسناک به مرد گفت : " خبب...اول دستت یا پات؟! "
مرد ترسیده التماس میکرد..
ا/ت هم ترسیده نگاه میکرد..
و شکنجه اون مرد شروع شد..
اونقدری دردآور بود که نشه گفت....
و ا/ت که مجبور بود این نمایش رو ببینه ، اشک از چشماش سرازیر شد .
خواست بلند شه ولی این حقیقت تلخ که دستاش به صندلی بسته است رو فهمید..!
با صدایی لرزون گفت : " لطفاً....لطفاً ولش کنید بس کنید.. "
و در تلاش بود حداقل از روی صندلی بلندشه..
دو نفر اومدن و نگهش داشتن و ا/ت هنوزم تقلا میکرد و بلند میگفت : " بسه بس کنید.. خواهش میکنم "
صدای فریادهای اون مرد توی گوش ا/ت میپیچید..
ا/ت محکم چشماش رو روی هم گذاشت و با بغضی گفت : " لطفاً خواهش میکنم.! "
چشماش بسته بود تا نشنوه ، ولی…
حدود یه ساعت بعد وقتی دیگه صدای مرد رو نشنید ، فهمید که احتمالاً مرده یا شاید از درد بیهوش شده.. چه فرقی میکنه بههرحال با اون همه ضربه با چاقو ، آخرش م.ر..گ.ه.!
ا/ت چشماش رو از هم باز کرد و اون صورت ترسناک مرد روبهروش رو که تا الان خونی بود دید..
ههجو : " اوو خبر رسیده به شوهرت! ولی چرا نمیاد؟؟ "
بعد باخنده گفت : " شاید براش مهم نیستی! "
با این حرفا میخواست قلب ا/ت رو بشکنه و موفقم شد .
ا/ت سرشو انداخت پایین و اشک هاش میریخت .
تا اینکه ههجو گفت : " خب دیگه حالا وقت خوابه . "
و با چوبی به سرش زدن و ا/ت بیهوش شد..
شاید اگه ههجو الان میدونست که ا/ت بارداره ، شاید به بدترین شکل ممکن میک.ش.تش و میزاشت برای کوک ؛ ولی از این موضوع بیخبر بود .
رو به یکی از افرادش با نیشخندی گفت : " زنگ بزنید به کوک و بگین بیاد و زنش رو نجات بده . "
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🩶🔗
#پارت_32
·
·
·
صدا...
صدای ههجو بود! همون دشمن ع..وض.ی که کوک بهخاطرش با ا/ت آشنا شد و ازش متنفر شد و حالا اینجان ، ولی چرا....
ههجو : " سلامم..خانم جئون..! "
ا/ت گیج و عصبی گفت : " تو کی هستی؟! "
ههجو : " کی من؟ خب.. من کسیم که تو و شوهرت رو عذاب میدم تا همیشه . "
ا.ت : " چ...چی "
سرشو برد پایین و بعد خندید.. خندهای آروم ولی کافی بود تا ههجو رو به اندازه کافی زجر بده .
ههجو عصبی به ا/ت نزدیک شد و چونهاش رو گرفت و محکم کشید تا نگاه ا/ت رو سمت خودش برگردونه و گفت : " نگران نباش ایندفعه کاری بهت ندارم . فقط یه نمایش نشونت میدم ؛ یه نمایش که اگه اون شوهر عوض..یت یه بار دیگه تو کارم دخالت کنه ، با زنش چیکار میکنم! "
و رفت عقب ، سمت مردی که رو یه میز چوبی بسته شده بود..
ا/ت بهتزده فقط نگاه میکرد..
ههجو با اون لحن ترسناک به مرد گفت : " خبب...اول دستت یا پات؟! "
مرد ترسیده التماس میکرد..
ا/ت هم ترسیده نگاه میکرد..
و شکنجه اون مرد شروع شد..
اونقدری دردآور بود که نشه گفت....
و ا/ت که مجبور بود این نمایش رو ببینه ، اشک از چشماش سرازیر شد .
خواست بلند شه ولی این حقیقت تلخ که دستاش به صندلی بسته است رو فهمید..!
با صدایی لرزون گفت : " لطفاً....لطفاً ولش کنید بس کنید.. "
و در تلاش بود حداقل از روی صندلی بلندشه..
دو نفر اومدن و نگهش داشتن و ا/ت هنوزم تقلا میکرد و بلند میگفت : " بسه بس کنید.. خواهش میکنم "
صدای فریادهای اون مرد توی گوش ا/ت میپیچید..
ا/ت محکم چشماش رو روی هم گذاشت و با بغضی گفت : " لطفاً خواهش میکنم.! "
چشماش بسته بود تا نشنوه ، ولی…
حدود یه ساعت بعد وقتی دیگه صدای مرد رو نشنید ، فهمید که احتمالاً مرده یا شاید از درد بیهوش شده.. چه فرقی میکنه بههرحال با اون همه ضربه با چاقو ، آخرش م.ر..گ.ه.!
ا/ت چشماش رو از هم باز کرد و اون صورت ترسناک مرد روبهروش رو که تا الان خونی بود دید..
ههجو : " اوو خبر رسیده به شوهرت! ولی چرا نمیاد؟؟ "
بعد باخنده گفت : " شاید براش مهم نیستی! "
با این حرفا میخواست قلب ا/ت رو بشکنه و موفقم شد .
ا/ت سرشو انداخت پایین و اشک هاش میریخت .
تا اینکه ههجو گفت : " خب دیگه حالا وقت خوابه . "
و با چوبی به سرش زدن و ا/ت بیهوش شد..
شاید اگه ههجو الان میدونست که ا/ت بارداره ، شاید به بدترین شکل ممکن میک.ش.تش و میزاشت برای کوک ؛ ولی از این موضوع بیخبر بود .
رو به یکی از افرادش با نیشخندی گفت : " زنگ بزنید به کوک و بگین بیاد و زنش رو نجات بده . "
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🩶🔗
- ۱.۴k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط