#اربـابسـنگدل
#اربـابسـنگدل
#پارت_8
·
·
·
ا/ت توی اتاقش نشسته بود .
بالأخره تونست به اینکه همین چند ساعت پیش پدرش اونو بخاطر یه ساک پول ول کرد ، تونست باهاش کنار بیاد که..
یکی از افراد کوک اومد و ا/ت رو برد تو اتاق کار کوک .
ا/ت یکم نگران گفت : " کا..کاری داشتین؟ "
کوک : " هوم خب ، من چهار تا سگ دارم ؛ میخوام از این به بعد تو بهشون غذا بدی . "
بعد لبخندی ترسناک روی لبش شکل گرفت و ادامه داد : " میخوای بهشون غذا بدی؟ "
ا/ت یکم ترسیده با تردید گفت : " خـ...خب اگه اینو میخواید..باشه..! "
کوک : " خوبه بزار تو رو باهاشون آشنا کنم . بچهها بیارینشون . "
و چند قدمی رفت عقب..
ا/ت متعجب نگاه میکرد .
که...
چهار تا سگ وحشی و با هیکل گنده
واسه ا/ت حمله ور میشدن!!
اگه اون زنجیر دور گردنشون تو دست اون مرد نبود ، ا/ت رو تیکه تیکه میکردن.!
ا/ت ترسیده خودشو به گوشه اتاق چسبونده بود و با گریه گفت : " بسههه.. بس کنید "
کوک فقط میخندید..
بی رحم میخندید..
با اشاره دستی مرد سگها رو نزدیکتر برد
ا/ت گریه میکرد و گفت : " عوض..یاا میگم بسههه "
و ترسیده صورتشو بین زانوهاش پنهان کرد که..
کوک با اشاره دستی به اون مرد گفت که سگ ها رو ببره .
مرد هم سگها رو برد .
کوک روی زانو جلوی ا/ت نشست و گفت : " ترسیدی بچه..؟! "
ا/ت سرش رو از روی پاهاش بلند کرد تو چشمای بیرحم کوک نگاه کرد و گفت : " چرا داری زجرم میدی.. خب منو بکش! "
کوک با لبخندی کج گفت : " نه..
نه اینطور نگو ؛ اگه تو رو الان بکشم که راحت میشی ؛ من راحتی تو رو نمیخوام . "
ا/ت با چشمایی که اشک توشون حلقه زده بود ، به کوک نگاه میکرد .
کوک : " اوو راستی.. شنیدم با یه پسر قرار میزاری . "
ا/ت : …
کوک : " احمق وقتی ازت سوال میپرسم عین آدم باید جوابمو بدی! "
ا/ت : " آ..آ..آره.. که چی "
·
·
·
#پارت_8
·
·
·
ا/ت توی اتاقش نشسته بود .
بالأخره تونست به اینکه همین چند ساعت پیش پدرش اونو بخاطر یه ساک پول ول کرد ، تونست باهاش کنار بیاد که..
یکی از افراد کوک اومد و ا/ت رو برد تو اتاق کار کوک .
ا/ت یکم نگران گفت : " کا..کاری داشتین؟ "
کوک : " هوم خب ، من چهار تا سگ دارم ؛ میخوام از این به بعد تو بهشون غذا بدی . "
بعد لبخندی ترسناک روی لبش شکل گرفت و ادامه داد : " میخوای بهشون غذا بدی؟ "
ا/ت یکم ترسیده با تردید گفت : " خـ...خب اگه اینو میخواید..باشه..! "
کوک : " خوبه بزار تو رو باهاشون آشنا کنم . بچهها بیارینشون . "
و چند قدمی رفت عقب..
ا/ت متعجب نگاه میکرد .
که...
چهار تا سگ وحشی و با هیکل گنده
واسه ا/ت حمله ور میشدن!!
اگه اون زنجیر دور گردنشون تو دست اون مرد نبود ، ا/ت رو تیکه تیکه میکردن.!
ا/ت ترسیده خودشو به گوشه اتاق چسبونده بود و با گریه گفت : " بسههه.. بس کنید "
کوک فقط میخندید..
بی رحم میخندید..
با اشاره دستی مرد سگها رو نزدیکتر برد
ا/ت گریه میکرد و گفت : " عوض..یاا میگم بسههه "
و ترسیده صورتشو بین زانوهاش پنهان کرد که..
کوک با اشاره دستی به اون مرد گفت که سگ ها رو ببره .
مرد هم سگها رو برد .
کوک روی زانو جلوی ا/ت نشست و گفت : " ترسیدی بچه..؟! "
ا/ت سرش رو از روی پاهاش بلند کرد تو چشمای بیرحم کوک نگاه کرد و گفت : " چرا داری زجرم میدی.. خب منو بکش! "
کوک با لبخندی کج گفت : " نه..
نه اینطور نگو ؛ اگه تو رو الان بکشم که راحت میشی ؛ من راحتی تو رو نمیخوام . "
ا/ت با چشمایی که اشک توشون حلقه زده بود ، به کوک نگاه میکرد .
کوک : " اوو راستی.. شنیدم با یه پسر قرار میزاری . "
ا/ت : …
کوک : " احمق وقتی ازت سوال میپرسم عین آدم باید جوابمو بدی! "
ا/ت : " آ..آ..آره.. که چی "
·
·
·
- ۵.۶k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط