نام=)سایه مافیا
نام=)سایه مافیا
### پارت سیزدهم: بازیِ بیرحمانهی فاصلهها
سکوتِ سنگینِ عمارت، تنها با صدای قدمهایِ آرامِ آنها شکسته میشد. لیها با قدمهایی که از شدتِ خستگی و آن تنشِ باقیمانده در خونش سنگین بود، سعی میکرد خودش را به اتاقش برساند. اما وقتی به پلههایِ سرامیکی و براقِ سالن رسید، ناگهان تعادلش را از دست داد. پایش روی سطحِ لغزندهی سرامیک لیز خورد و ساقِ پای او با شدتی بیرحمانه به لبهی تیزِ پله برخورد کرد.
دردی تیز و سوزان در ساقِ پایش پیچید. لیها، در حالی که سعی میکرد جلوی نالهاش را بگیرد، زیر لب با لحنی تلخ و کلافه زمزمه کرد:
«بدبختی کم داشتیم، حالا این هم اضافه شد...»
هنوز کلامش تمام نشده بود که سایهی عظیمِ جونگکوک روی او افتاد. او بدون اینکه کلمهای بگوید، با حرکتی سریع و مقتدرانه، دستش را زیرِ زانوی لیها برد و او را از زمین بلند کرد. لیها که برای حفظ تعادلِ خود در میانِ این درد، ناخودآگاه دستهایش را دور گردنِ جونگکوک حلقه کرد، سعی کرد تمامِ لرزشِ بدنش را پنهان کند. با وجودِ درد، او با همان غرورِ همیشگی و نگاهی که هیچچیز را نشان نمیداد، مستقیم به چشمانِ جونگکوک خیره شد؛ گویی نه یک زنِ آسیبدیده، بلکه ملکه ای است که بر تختِ سلطنتش تکیه زده است.
جونگکوک در حالی که او را در آغوش گرفته بود، سرش را کمی پایین آورد. او داشت رایحهی عطرِ شرابِ ملایم و گرمِ لیها را حس میکرد؛ عطری که با بوی پوستِ او در هم آمیخته بود. جونگکوک نفسهای عمیقی کشید، انگار میخواست آن رایحه را در تمامِ وجودش، در ریههایش و در حافظهاش حبس کند.
وقتی به اتاق رسیدند، لیها انتظار داشت که او با احتیاط، او را روی تخت بگذارد. اما جونگکوک، با همان روحیه بازیگوش و بیرحمِ خود، او را تا نزدیکیِ تخت بالا برد و ناگهان، بدون هیچ مقدمهای، او را رها کرد.
لیها با صدای ملایمِ افتادن روی تشکهای نرم، در جای خود غلت خورد. با تعجب و کمی عصبانیت، رو به او فریاد زد:
«هوی! چکار میکنی جونگکوک؟»
جونگکوک، که با دستهای در جیب، ایستاده بود و با نگاهی نافذ او را تماشا میکرد، با لحنی بیتفاوت گفت:
«این هم نتیجهی رفتارت...»
لیها که سعی میکرد از روی تخت بلند شود، با لجبازی گفت:
«من که رفتار بدی نداشتم!»
جونگکوک به آرامی به سمت او حرکت کرد. سایهاش روی بدنِ لیها که پشت به او بود، سنگینی میکرد. او خم شد و لبهایش را درست نزدیکِ گوشِ لیها آورد؛ آنقدر نزدیک که گرمایِ نفسهایش پوستِ لیها را به لرزه میانداخت. با صدایی که مثل یک نجوا بود، زمزمه کرد:
«آره... تو راست میگی. و ما هم باور کردیم...»
لیها با خشم از روی تخت برخاست تا جوابِ کنایهآمیز او را بدهد، اما درست در همان لحظهای که خواست کلمهای را از گلویش بیرون بکشد، برای رسیدن به قامتِ بلندِ جونگکوک بلند شد که برخوردِ ناگهانیِ لبهایشان، تمامِ دنیا را از دورِ دسترس خارج کرد.
لبهایشان به هم چسبید؛ بوسهای که نه از سرِ عشق، بلکه از سرِ نیاز و تنشِ انباشتهشده بود. لیها که ابتدا شوکه شده بود، خواست خود را عقب بکشد، اما دستِ قدرتمندِ جونگکوک، لایِ موهای پشتِ سرِ او فرو رفت و سرش را در میانِ انگشتانش محکم نگه داشت. او اجازه نمیداد این فاصله دوباره برقرار شود. این بوسه، طولانی، عمیق و در عین حال، پر از خشم بود.
سرانجام، پس از لحظاتی که زمان در آن ایستاده بود، جونگکوک اجازه داد لیها نفس بکشد و جدا شود. لیها، در حالی که نفسنفس میزد و چشمانش از شدتِ هیجان و درگیریِ عاطفی تار شده بود، خواست کلمهای بگوید، خواست بپرسد که *«چرا؟»* یا شاید میخواست بگوید *«بیشتر...»*
اما جونگکوک، تنها پوزخندی سرد و مرموز زد. او بدون اینکه ذرهای از آن کششِ باقیمانده در چشمانش کم شود، از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست.
لیها همانطور روی تخت، تنها و با قلبی که مثل طبل در سینهاش میکوبید، ماند.
### پارت سیزدهم: بازیِ بیرحمانهی فاصلهها
سکوتِ سنگینِ عمارت، تنها با صدای قدمهایِ آرامِ آنها شکسته میشد. لیها با قدمهایی که از شدتِ خستگی و آن تنشِ باقیمانده در خونش سنگین بود، سعی میکرد خودش را به اتاقش برساند. اما وقتی به پلههایِ سرامیکی و براقِ سالن رسید، ناگهان تعادلش را از دست داد. پایش روی سطحِ لغزندهی سرامیک لیز خورد و ساقِ پای او با شدتی بیرحمانه به لبهی تیزِ پله برخورد کرد.
دردی تیز و سوزان در ساقِ پایش پیچید. لیها، در حالی که سعی میکرد جلوی نالهاش را بگیرد، زیر لب با لحنی تلخ و کلافه زمزمه کرد:
«بدبختی کم داشتیم، حالا این هم اضافه شد...»
هنوز کلامش تمام نشده بود که سایهی عظیمِ جونگکوک روی او افتاد. او بدون اینکه کلمهای بگوید، با حرکتی سریع و مقتدرانه، دستش را زیرِ زانوی لیها برد و او را از زمین بلند کرد. لیها که برای حفظ تعادلِ خود در میانِ این درد، ناخودآگاه دستهایش را دور گردنِ جونگکوک حلقه کرد، سعی کرد تمامِ لرزشِ بدنش را پنهان کند. با وجودِ درد، او با همان غرورِ همیشگی و نگاهی که هیچچیز را نشان نمیداد، مستقیم به چشمانِ جونگکوک خیره شد؛ گویی نه یک زنِ آسیبدیده، بلکه ملکه ای است که بر تختِ سلطنتش تکیه زده است.
جونگکوک در حالی که او را در آغوش گرفته بود، سرش را کمی پایین آورد. او داشت رایحهی عطرِ شرابِ ملایم و گرمِ لیها را حس میکرد؛ عطری که با بوی پوستِ او در هم آمیخته بود. جونگکوک نفسهای عمیقی کشید، انگار میخواست آن رایحه را در تمامِ وجودش، در ریههایش و در حافظهاش حبس کند.
وقتی به اتاق رسیدند، لیها انتظار داشت که او با احتیاط، او را روی تخت بگذارد. اما جونگکوک، با همان روحیه بازیگوش و بیرحمِ خود، او را تا نزدیکیِ تخت بالا برد و ناگهان، بدون هیچ مقدمهای، او را رها کرد.
لیها با صدای ملایمِ افتادن روی تشکهای نرم، در جای خود غلت خورد. با تعجب و کمی عصبانیت، رو به او فریاد زد:
«هوی! چکار میکنی جونگکوک؟»
جونگکوک، که با دستهای در جیب، ایستاده بود و با نگاهی نافذ او را تماشا میکرد، با لحنی بیتفاوت گفت:
«این هم نتیجهی رفتارت...»
لیها که سعی میکرد از روی تخت بلند شود، با لجبازی گفت:
«من که رفتار بدی نداشتم!»
جونگکوک به آرامی به سمت او حرکت کرد. سایهاش روی بدنِ لیها که پشت به او بود، سنگینی میکرد. او خم شد و لبهایش را درست نزدیکِ گوشِ لیها آورد؛ آنقدر نزدیک که گرمایِ نفسهایش پوستِ لیها را به لرزه میانداخت. با صدایی که مثل یک نجوا بود، زمزمه کرد:
«آره... تو راست میگی. و ما هم باور کردیم...»
لیها با خشم از روی تخت برخاست تا جوابِ کنایهآمیز او را بدهد، اما درست در همان لحظهای که خواست کلمهای را از گلویش بیرون بکشد، برای رسیدن به قامتِ بلندِ جونگکوک بلند شد که برخوردِ ناگهانیِ لبهایشان، تمامِ دنیا را از دورِ دسترس خارج کرد.
لبهایشان به هم چسبید؛ بوسهای که نه از سرِ عشق، بلکه از سرِ نیاز و تنشِ انباشتهشده بود. لیها که ابتدا شوکه شده بود، خواست خود را عقب بکشد، اما دستِ قدرتمندِ جونگکوک، لایِ موهای پشتِ سرِ او فرو رفت و سرش را در میانِ انگشتانش محکم نگه داشت. او اجازه نمیداد این فاصله دوباره برقرار شود. این بوسه، طولانی، عمیق و در عین حال، پر از خشم بود.
سرانجام، پس از لحظاتی که زمان در آن ایستاده بود، جونگکوک اجازه داد لیها نفس بکشد و جدا شود. لیها، در حالی که نفسنفس میزد و چشمانش از شدتِ هیجان و درگیریِ عاطفی تار شده بود، خواست کلمهای بگوید، خواست بپرسد که *«چرا؟»* یا شاید میخواست بگوید *«بیشتر...»*
اما جونگکوک، تنها پوزخندی سرد و مرموز زد. او بدون اینکه ذرهای از آن کششِ باقیمانده در چشمانش کم شود، از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست.
لیها همانطور روی تخت، تنها و با قلبی که مثل طبل در سینهاش میکوبید، ماند.
- ۱۱۴
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط