{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سوآ آخرین لقمه‌اش رو قورت داد.

سوآ آخرین لقمه‌اش رو قورت داد.
بی‌صدا، بدون اینکه حتی نگاهی به شوگا بندازه، از پشت میز بلند شد.
صندلی رو آروم عقب کشید، جوری که صدا نده.

رفت سمت درِ اتاقش.
کیفش رو از گوشه برداشت. بندش یه لحظه بین انگشتاش لیز خورد، ولی فقط یه نفس کوتاه کشید و محکم‌تر گرفتش.
راه افتاد به سمت در خروجی.

شوگا با نیم‌نگاهی نگاهش می‌کرد.
سوآ، مثل یه آدم خواب‌آلود یا گم‌شده، آروم و بدون تعادل راه می‌رفت.
گاهی کفش‌هاش به هم گیر می‌کرد.
یه‌بار هم نزدیک بود به لبه‌ی دیوار بخوره، ولی لحظه‌ی آخر دستشو به دیوار گرفت.

نه غر زد، نه ایستاد.
فقط مسیرش رو ادامه داد.

انگار به همه‌چیز عادت کرده بود.
حتی به تار دیدن دنیا.

شوگا هنوز چیزی نمی‌گفت.
ولی نگاهش… یه لحظه بیشتر از همیشه روی اون دختر موند.

سوآ در رو باز کرد.
نوری خاکستری افتاد روی صورتش.
نفسش لرزید.

و بعد،
بدون خداحافظی،
بدون صدا،
از خونه رفت بیرون.
دیدگاه ها (۰)

وقتی سوآ وارد حیاط مدرسه شد، چشم‌هاش نیمه‌باز بودن.نه از خست...

خیابون نزدیک مدرسه خلوت بود.نه ماشینی رد می‌شد،نه کسی بود که...

شوگا هنوز کنار در آشپزخونه ایستاده بود.نگاهش رو از پشت به سو...

صبح، قبل از زنگ ساعت،قبل از اینکه حتی خورشید بالا بیاد،سوآ ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط