{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★US....

★US....
در حالی که صدای کفش‌های پاشنه‌بلندش توی پاساژ میپیچید تموم نگاه‌ها به سمتش چرخید. کمی از پشتِ عینکِ برندش به اطراف خیره شد و با دیدن مغازه‌ی شَنِل که جزو مشتری‌های ثابت اون مغازه میشد حرکت کرد و پشت سرش دو تا از بادیگاردایی که شوهرش براش ترتیب داده بودن همراهیش کردن.
با ورودش به مغازه یکی از پرسنل‌های فروشگاه به سمتش اومد.
ـ خوش اومدید خانم کیم ، بالاخره بعد از مدتها ، امروز قراره چه پرو لباسی داشته باشید؟
لارا با شنیدن اینکه پرسنل اون رو ″خانم کیم″ خطاب کرد عینکش رو برداشت و حلقه‌ی ازدواجشو بالا برد
+دیگه خانم یانگ هستم
پرسنل برای احترام سرشو اروم خم کرد و چشم‌ی زیر لبش گفت....
ــــــــــــ
+من اومدم خونه
با صدای بلندی حرفشو زد و کتشو از تنش در اورد و به سمت اتاقشون حرکت کرد . دوباره حرفشو در راه پله‌ها تکرار کرد و با نشنیدن جوابی اخم ریزی بین ابروهاش افتاد . پله‌هارو یکی یکی طی کرد ، هردوشون به طرز وحشتناکی از همدیگه متنفر بودن و با اجبار خانواده ها باهم ازدواج کرد..
،هر چقدر میگذشت بیشتر صدای خنده‌های به دختر رو داخل اتاق مشترکشون میشنید .
نفس کشیدن واسش سخت شده بود و حالا کم کم اشک از گونه‌هاش ریخته میشد ، نه تنها خنده‌های اون دختر عوضی رو که به همین راحتی وارد خونه‌ی یه مرد متاهل شده بود رو میشنید بلکه الان صدای همسرش هم بود که به گوش‌هاش میرسید . میتونست از پشت در صدای بوسشون رو بشنوه و بیشتر و بیشتر از دقایل قبل خشمش بیشتر بشه ، حالا تنها چیزی که توی چشماش دیده میشد خشم بود.
با شدت در رو با پاهاش کوبوند و وارد اتاق شد ، خنده‌ی هیستریکی کرد و چشماشو چرخوند و همزمان با خندیدنش که هردوی اونها رو میترسوند شروع کرد به حرف زدن
+تو... نه واقعا جدی ... تو واقعا با یه همچین زنی میخوابی ، وای تروخدا نگاش کن .... کسی که حتی یک ذره هم شرم توی وجودش نیست و به راحتی با مردای متاهل پولدار میره توی رابطه
حالا دیگه کم کم لبخندش داشت از لباش پاک میشد و به حالت جدی‌ش برگشته بود . با دیدن بطری خالی شیشه‌ای به سمتش حرکت کرد و اونو توی دستاش گرفت و به سمت شوهرش حرکت کرد
+همین الان ... از این اتاق گم میشی میری بیرون وگرنه نه تنها این زنیکه ، بلکه به تو هم اسیب میزنم ، خودت هم خوب میدونی که همچین چیزی نمیخوام درسته؟
جونگوون سرشو اروم تکون داد و از ترس از اتاق خارج شد ، حالا فقط اون دو تا دختر باهم بودن .
+خب ... کجا بودیم؟؟
ــــــــــــ
با صدای زنگ در تعجب کرد و به سمت در حرکت کرد ، با دیدن زنِ داداشش تعجبش بیشتر شد البته ... تا وقتی که لباسا و دستای خونیشو دید
-چه اتفاقی افتاده
+کشتمش
چشمای جونگین که داشت بدن دختر رو آنالیز میکرد با این حرفش متوقف شد و مستقیم به چشمای دختر روبه‌روش نگاه کرد
-چ..چی؟ کیو کشتی؟
دختر که هنوز توی خماری و شوک بود لب باز کرد
+داداشت و دوست دختر مخفیش
جونگین دستش با شنیدن این حرف از در سُر خورد. اگه یکم دیگه میگذشت قطعا خودش دست به کار میشد تا اون داداشِ منحرف و عوضیش رو بکشه اما حالا که عشقِ شجاعش اینکارو کرد میتونست هرکاری بکنه تا اونو قاتل جلوه نده و همه‌چیو ماست‌مالی کنه.
+حالا ... دیگه میتونیم باهم باشیم عشقم
با تموم شدن حرفش پسر محکم کمرشو گرفت و به داخل کشوند و در رو بست و شروع کرد به بوسیدنِ تنها عشق مخفیش اونم بعد از چند سال.....
دیدگاه ها (۷)

..اینم اومده جلو من کثافت بازی درمیاره

در جست و جوی خاطرات.پارت ۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط