قسمت دوم داستان کوتاه .مرده خورها
قسمت دوم داستان کوتاه .مرده خورها
بیبی خانم بادستمالی که دردستش بود دماغ گرفت وسرش رابا حالت پر معنی تکان داد.
نرگس: حالا دست پیش گرفته پس نیفتد! همچنین تنها تنها به قاضی نرو. تا ان خدابیامرز زنده بود به خونش تشنه بودی، حالا یکهو عزیر شد؟ برایش پستان به تنور میچسباند؟ خوب کمتر ننه من غریبم دربیار. بیبی خانم، خیر ازجوانیم نبینم اگر بخواهم دروغ بگویم، من همهاش پرستاری مشدی رامیکردم، او همهاش میخورد ومیخوابید. حالا دارد تو چشم به من نارو میزند، یعنی من او راکشتم؟ چرا آن کسی اورانکشد که کلید همه دروبند زیر دستش بود ودراطاق رابرروی من بست.
منیژه: چه فضولیها. کسی باتو حرف نمیزد مثل نخود همهاش خودت راقاطی هرحرفی میکنی، میدانی چیست آن ممه را لولو برد. من دیگر مجیزت رانمیگویم.
بیبی خانم: صلوات بفرستید، برشیطان لعنت بکنید. نرگس خانم شما بروید بیرون.
نرگس گریهکنان ازدر بیرون رفت.
منیژه: ای، اگر بخت ما بخت بود دست خر برای خودش درخت بود. تو دانی وخدا روزگارمرا تماشا بکنید، من چهطور میتوانم با این زنیکۀ کولی قرشمال توی این خانه به سر ببرم؟
بیبی خانم: کم محلی از صد تا چوب بدتر است.
منیژه: به هرحال خانم چه برایتان بگویم؟ من دم حوض بودم یک مرتبه دیدم نرگس تو سرش میزد ومیگفت: بیایید که مشدی ازدست رفت. خانم روز بد نبینید دویدم وارد اتاق شدم دیدم مشدی مثل مار به خودش میپیچد. نفس نفس میزد، یکهو پس افتاد دندانهایش کلید شد. رنگش مثل ماست پرید، دماغش تیغ کشید، سیاهی چشمهایش رفت، تنش مثل چوب خشک شد، نفسش بند آمد، من کاری که کردم دویدم آینه آوردم جلو دهنش گرفتم، انگاری که یک سال بود نفس نمیکشید. خانم توسرم زدم، موهایم راچنگه چنگه کندم. خدا نصیب هیچ تنابندهای نکند. بعد رفتم ازهمان تربتی که شما ازکربلا سوغات آورده بودید دراستکان گردانیدم ریختم به حلقش، دندانهایش کلید شده بود، آب تربت از دور دهنش میریخت، بعد چشمهایش رابستم، چک وچونهاش رابستم، فرستادم پیاشیخعلی، او را وکیل دفنوکفن کردم، بیست تومان به اودادم، خانم نعش دو ساعت به زمین نماند! حالا لابد اورابه خاک سپردهاند.
منیژه قلیان راداد به دست بیبی خانم.
بیبی خانم سرش راتکان داد: خوشا به سعادتش! خانم از بس که ثوابکار بوده. روحش را زود خلاص کردند، خدا غرق رحمتش بکند. نعش ما را بگو که چند روز به زمین میماند! خانم، مشدی چه سن وسالی داشت؟
منیژه: بمیرم الهی، باز هم جوان بود، اس وقسش درست بود. خودش همیشه میگفت، شاه شهید راکه تیر زدند چهل سالش بود، تا حالا هم بیست سال میشود. خانم پنجاه سال برای مرد چیزی نیست. تازه جا افتاده وعاقل مرد بود. نرگس اوراچیزخور کرد. کاشکی خدا به جای او مرا میکشت. ازاین زندگی سیر شدهام.
بیبی خانم: دور ازجانتان باشد. اما خوشا به سعادتش که مردهاش به زمین نماند! خانم خدا پاک میکند. ما گناهکارها را بگو که زنده ماندهایم. خدا همۀ بندههای خودش رابیامرزد.
نرگس وارد اطاق میشود: شیخعلی آمده پنج تومان ازبابت کفن ودفن میخواهد.
منیژه: دردیزی باز است حیای گربه کجاست؟ هان، مرده خورها بو میکشند، حالا میان هیروویر قلمتراش بیار زیر ابرویم رابگیر! همۀ بدبختیها به کنار، دو به دستاشیخ افتاده میخواهد گوش من زن بیچاره راببرد. این پول مال بچه صغیر است. یکی ازدوستان جون جونیش، ازهم پیالهها نیامد اقلا هفت قدم دنبال تابوت او راه برود، همه مگس دور شیرینی بودند! یوزباشی دیروز آمده بود احوالپرسی. سوزوبریز میکرد. میگفت: همه اینها فرع پرستاری است چرا شلهاش نپخته است؟ چرا حکیم خوب نیاوردید؟ امروز فرستادم خبرش کردم تا ما که مرد نداریم به کارهایمان رسیدگی کند. بهانه آورده بود که درعدلیه مرافعه دارد( به نرگس) خوب بیاید ببینم چه میگوید؟
نرگس قلیان رابرداشته ازدر بیرون میرود.
منیژه دوباره شروع میکند به زنجموره: شوهر بیچارهام! مرا بیکس و بانی گذاشت! چه خاکی به سرم بریزم؟ سر سیاه زمستان یک مشت بچه به سرم ریخته، نه بار نه بنشن، نه زغال نه زندگی!
شیخعلی وارد میشود. باعمامۀ بزرگ ولهجه غلیظ: سلام علیکم! خدا شمارازنده بگذارد، پسرتان سلامت بوده باشد، سایهتان از سرما کم نشود، خدا آن مرحوم رابیامرزد. چقدر به بنده التفاتت داشت، خالا باید یکی به من تسلیت بدهد، خانم مرگ به دست خداست، بیارادۀ خدا برگ ازدرخت نمیافتد. ما هم به نوبۀ خودمان میرویم، مصلحتش اینطور قرارگرفته بود، ازدست ما بنده های عاجز کاری ساخته نیست، اگر بدانید خانم تابوت چه جور صاف می رفت!
بیبی خانم بادستمالی که دردستش بود دماغ گرفت وسرش رابا حالت پر معنی تکان داد.
نرگس: حالا دست پیش گرفته پس نیفتد! همچنین تنها تنها به قاضی نرو. تا ان خدابیامرز زنده بود به خونش تشنه بودی، حالا یکهو عزیر شد؟ برایش پستان به تنور میچسباند؟ خوب کمتر ننه من غریبم دربیار. بیبی خانم، خیر ازجوانیم نبینم اگر بخواهم دروغ بگویم، من همهاش پرستاری مشدی رامیکردم، او همهاش میخورد ومیخوابید. حالا دارد تو چشم به من نارو میزند، یعنی من او راکشتم؟ چرا آن کسی اورانکشد که کلید همه دروبند زیر دستش بود ودراطاق رابرروی من بست.
منیژه: چه فضولیها. کسی باتو حرف نمیزد مثل نخود همهاش خودت راقاطی هرحرفی میکنی، میدانی چیست آن ممه را لولو برد. من دیگر مجیزت رانمیگویم.
بیبی خانم: صلوات بفرستید، برشیطان لعنت بکنید. نرگس خانم شما بروید بیرون.
نرگس گریهکنان ازدر بیرون رفت.
منیژه: ای، اگر بخت ما بخت بود دست خر برای خودش درخت بود. تو دانی وخدا روزگارمرا تماشا بکنید، من چهطور میتوانم با این زنیکۀ کولی قرشمال توی این خانه به سر ببرم؟
بیبی خانم: کم محلی از صد تا چوب بدتر است.
منیژه: به هرحال خانم چه برایتان بگویم؟ من دم حوض بودم یک مرتبه دیدم نرگس تو سرش میزد ومیگفت: بیایید که مشدی ازدست رفت. خانم روز بد نبینید دویدم وارد اتاق شدم دیدم مشدی مثل مار به خودش میپیچد. نفس نفس میزد، یکهو پس افتاد دندانهایش کلید شد. رنگش مثل ماست پرید، دماغش تیغ کشید، سیاهی چشمهایش رفت، تنش مثل چوب خشک شد، نفسش بند آمد، من کاری که کردم دویدم آینه آوردم جلو دهنش گرفتم، انگاری که یک سال بود نفس نمیکشید. خانم توسرم زدم، موهایم راچنگه چنگه کندم. خدا نصیب هیچ تنابندهای نکند. بعد رفتم ازهمان تربتی که شما ازکربلا سوغات آورده بودید دراستکان گردانیدم ریختم به حلقش، دندانهایش کلید شده بود، آب تربت از دور دهنش میریخت، بعد چشمهایش رابستم، چک وچونهاش رابستم، فرستادم پیاشیخعلی، او را وکیل دفنوکفن کردم، بیست تومان به اودادم، خانم نعش دو ساعت به زمین نماند! حالا لابد اورابه خاک سپردهاند.
منیژه قلیان راداد به دست بیبی خانم.
بیبی خانم سرش راتکان داد: خوشا به سعادتش! خانم از بس که ثوابکار بوده. روحش را زود خلاص کردند، خدا غرق رحمتش بکند. نعش ما را بگو که چند روز به زمین میماند! خانم، مشدی چه سن وسالی داشت؟
منیژه: بمیرم الهی، باز هم جوان بود، اس وقسش درست بود. خودش همیشه میگفت، شاه شهید راکه تیر زدند چهل سالش بود، تا حالا هم بیست سال میشود. خانم پنجاه سال برای مرد چیزی نیست. تازه جا افتاده وعاقل مرد بود. نرگس اوراچیزخور کرد. کاشکی خدا به جای او مرا میکشت. ازاین زندگی سیر شدهام.
بیبی خانم: دور ازجانتان باشد. اما خوشا به سعادتش که مردهاش به زمین نماند! خانم خدا پاک میکند. ما گناهکارها را بگو که زنده ماندهایم. خدا همۀ بندههای خودش رابیامرزد.
نرگس وارد اطاق میشود: شیخعلی آمده پنج تومان ازبابت کفن ودفن میخواهد.
منیژه: دردیزی باز است حیای گربه کجاست؟ هان، مرده خورها بو میکشند، حالا میان هیروویر قلمتراش بیار زیر ابرویم رابگیر! همۀ بدبختیها به کنار، دو به دستاشیخ افتاده میخواهد گوش من زن بیچاره راببرد. این پول مال بچه صغیر است. یکی ازدوستان جون جونیش، ازهم پیالهها نیامد اقلا هفت قدم دنبال تابوت او راه برود، همه مگس دور شیرینی بودند! یوزباشی دیروز آمده بود احوالپرسی. سوزوبریز میکرد. میگفت: همه اینها فرع پرستاری است چرا شلهاش نپخته است؟ چرا حکیم خوب نیاوردید؟ امروز فرستادم خبرش کردم تا ما که مرد نداریم به کارهایمان رسیدگی کند. بهانه آورده بود که درعدلیه مرافعه دارد( به نرگس) خوب بیاید ببینم چه میگوید؟
نرگس قلیان رابرداشته ازدر بیرون میرود.
منیژه دوباره شروع میکند به زنجموره: شوهر بیچارهام! مرا بیکس و بانی گذاشت! چه خاکی به سرم بریزم؟ سر سیاه زمستان یک مشت بچه به سرم ریخته، نه بار نه بنشن، نه زغال نه زندگی!
شیخعلی وارد میشود. باعمامۀ بزرگ ولهجه غلیظ: سلام علیکم! خدا شمارازنده بگذارد، پسرتان سلامت بوده باشد، سایهتان از سرما کم نشود، خدا آن مرحوم رابیامرزد. چقدر به بنده التفاتت داشت، خالا باید یکی به من تسلیت بدهد، خانم مرگ به دست خداست، بیارادۀ خدا برگ ازدرخت نمیافتد. ما هم به نوبۀ خودمان میرویم، مصلحتش اینطور قرارگرفته بود، ازدست ما بنده های عاجز کاری ساخته نیست، اگر بدانید خانم تابوت چه جور صاف می رفت!
- ۱.۲k
- ۲۹ شهریور ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط