{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 153
✦.................................

هق‌ هق‌ هایش تمام اتاق را پر کرده بود، میان گریه زمزمه کرد:

+ ببخشید... من...من نمیخوام ازت جدا بشم... ولی نمیتونم...بزارم یه تار.. مو از سرت کم شه

اشک‌ هایش روی ملحفه میچکید در همان لحظه، چند خیابان آن‌ طرف‌ تر...

تهیونگ هنوز گوشی را از کنار گوشش پایین نیاورده بود صفحه، مدت‌ ها بود که نوشته بود: تماس پایان یافت.

اما او همان‌ طور بی‌حرکت ایستاده بود؛ نگاهش آرام از پنجره‌ی دفتر به چراغ‌ های شهر افتاد چشم‌ هایش مثل همیشه آرام بودند اما پشت آن آرامش، چیزی شکسته بود خیلی آرام، زیر لب گفت:

_ نه... این پایانش نیست یه چیزی شده... و خودت نمیذاری کمکت کنم...

همان لحظه، کتش را برداشت، کلید ماشین را از روی میز بلند کرد، بدون اینکه حتی پرونده‌ی نیمه‌ باز روی میز را ببندد از اتاق بیرون رفت.

ـــــــــ

صدای زنگ در، سکوت خانه را شکست، آیلین هنوز روی زمین کنار تخت نشسته بود چشم‌ هایش از گریه می سوخت و رد اشک روی گونه‌ هایش خشک شده بود با شنیدن صدای در، سریع آستینش را روی صورتش کشید و چند نفس عمیق کشید؛ انگار می‌خواست تمام آن درد را پشت یک لبخند پنهان کند.

از طبقه‌ی پایین، صدای مادرش آمد:

خانم لی: آیلین...؟

مادر: عزیزم، در رو باز میکنی؟

آیلین پلک‌ هایش را چند بار پشت سر هم زد

+ الان میام...

صدایش گرفته بود؛ جلوی آینه ایستاد. چشم‌ های قرمزش را که دید، برای چند لحظه فقط به خودش خیره ماند داخل آینه، دیگر شبیه آیلینِ همیشه پرحرف و پرانرژی نبود، لبخند زد لبخندی که حتی خودش هم باورش نکرد.

چند دقیقه بعد، آرام از پله‌ ها پایین آمد، مادر با دیدنش اخم کوتاهی کرد

خانم لی: حالت خوبه؟

آیلین نگاهش را دزدید

+ فقط یکم خسته‌ ام...

اقای لی روزنامه را تا کرد و نگاهی به دخترش انداخت.

اقای لی: زیادی درس میخونی.

+ آره...

جواب کوتاهش خودش را هم غریبه به نظر میرساند، در همان لحظه، دوباره زنگ خانه به صدا درآمد پدرش از جایش بلند شد و به سمت در رفت، آیلین بی‌حوصله لیوان آب را برداشت.

صدای باز شدن در آمد؛ چند ثانیه بعد... قلبش از تپش ایستاد صدای آشنایی از پشت در شنیده شد:

_ سلام.

همان صدای آرام همان صدایی که چند ساعت پیش، خودش را مجبور کرده بود از آن فرار کند، دست آیلین لرزید لیوان میان انگشتانش صدا کرد

پدر با تعجب گفت:

اقای لی: سلام.. بفرمایید؟

تهیونگ با احترام سر خم کرد

_ مزاحم شدم، میخواستم مطمئن بشم آیلین سالم رسیده.

آیلین بی‌ اختیار سرش را بالا آورد، نگاهشان در فاصله‌ی چند متر به هم رسید همان یک نگاه برای شکستن تمام دیوار هایی که خودش ساخته بود، کافی بود، تهیونگ هیچ لبخندی نزد اما نگرانی در چشم‌ هایش پنهان نمیشد.

اقای لی با لحن رسمی گفت:

اقای لی: رسید. ممنون از نگرانیتون

چند ثانیه سکوت برقرار شد، تهیونگ نگاهش را از آیلین برنداشت

_ میشه...

مکث کوتاهی کرد.

_ دو دقیقه باهاش صحبت کنم؟

قلب آیلین دوباره فشرده شد، قبل از اینکه پدرش چیزی بگوید، خودش آرام قدمی جلو آمد.

+ لازم نیست...

همه به سمتش برگشتند، آیلین با تمام توانش سعی کرد صدایش نلرزد

+ حرفی نمونده...

نگاه تهیونگ برای لحظه‌ای ثابت ماند انگار دنبال کوچک‌ ترین نشانه‌ ای میگشت دنبال همان آیلینی که همیشه موقع دروغ گفتن، ناخودآگاه انگشت‌ هایش را به هم گره میزد و حالا... دقیقاً همین کار را میکرد.

تهیونگ متوجه شد، اما چیزی نگفت فقط خیلی آرام پرسید:

_ مطمئنی؟

آیلین گلویش را صاف کرد، اشک، بی‌اجازه پشت پلک‌ هایش جمع شده بود.

+ آره... لطفاً دیگه دنبالم نیا.

این بار سکوت، از همیشه سنگین‌ تر بود، تهیونگ نفس آرامی کشید نگاهش یک لحظه روی چشم‌ های سرخ آیلین ماند بعد خیلی آهسته سر تکان داد.

_ باشه...

فقط همین، نه اصراری، نه سؤال دیگری؛ همان مردی که همیشه به انتخاب آیلین احترام میگذاشت، این بار هم عقب کشید؛ هرچند دلش قبول نمیکرد، قبل از رفتن فقط یک جمله گفت:

_ اگه یه روز فقط یه روز احساس کردی به کمکم احتیاج داری... لازم نیست حتی توضیح بدی فقط بهم خبر بده.
دیدگاه ها (۱)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 154✦..........................

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 155✦..........................

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 152✦..........................

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 151✦..........................

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 122✦....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط