سلامممم به روی ماهتونننن
سلامممم به روی ماهتونننن
چطورینننن
امیدوارم حالتون خوب که نه عالی باشههه
میدونم بد شده کلا کار من توی توصیف افتضاحه
[ازمایشگاه سرد}
پارت یازدهم:
منظرهای زیبا بود. خیلی زیبا!
دشتهای سرسبز که با کمک نور صبح، سرسبزیشان را نمایان میکردند؛
یک رودخانهی کوچک که از آبشاری که درست روبهروی ما قرار داشت مینوشید نکتهی جالب این منظره برای من اینجا بود که آبشار دقیقاً از وسط یکی از کوهها شروع به حرکت میکرد و به پایین فرو میریخت و خب، اینجا هیچ چیزی وجود نداشت که ساختهی انسانها باشد؛همهچیز ساختهی خودِ طبیعت بود.
زیباست، نه؟
به سمت جک برمیگردم. جک نگاهش به من نیست، بلکه به روبهرو خیره شده است.
نور صبحگاهی باعث میشود بهتر بتوانم چهرهاش را ببینم. حالا که دقت میکنم، آنقدر درگیر مسئلهی وسکر و پدرم بودهام که داشتم جک را فراموش میکردم…
و واقعاً برای خودم متاسفم.
چشمانش مثل رنگ اقیانوس ابی است.
موهایش مثل خوشههای گندم طلایی است، انگار پرتوهای خورشید را جذب میکنند. پوستش رنگی عادی دارد، ولی همچنان غیرعادی است؛ حداقل به نظر من نه سفید است، نه سیاه، نه حتی سبزه چشمانش در نور صبحگاهی میدرخشد، اما نه مثل قبل حتماً خیلی خسته است؛ حتی زیر چشمانش هم کمی گود افتاده.
خب بگذریم، لباس گرمی پوشیده است؛ البته فقط به نظر خودش، به نظر من لباسش حتی یکم هم گرم نیست لباسهایش شامل یک کت تقریباً بلند و یک آستین کوتاه است که زیر آن پوشیده یک شلوار تقریباً گشاد مشکی به تن دارد که تضاد جالبی با چهرهاش ایجاد میکند.کفشهایش هم نیمبوتهایی است با رنگ مشکی مات و ساده و بدون طرح خاصی یعنی به جز بند ها این گفش چیزی ندارد؛ شلوارش روی کفش هایش امده است و تقریبا نصف کفش هایش زیر شلوار قرار دارد.
او با لبخند به سمت من برمیگردد و میگوید:
«اتفاقی افتاده، عزیزم؟»
کمی دستپاچه میشوم.
میگویم: «نه. چطور مگه؟»
دوباره نگاهش را به دشتهای روبهرو میدوزد و میگوید:
«خب، نمیدونم… شاید چون چند دقیقهای شده که بهم زل زدهای، انگار که اولین باریه منو میبینی!»
هیچچیزی نمیگویم فقط کمی ارام میخندم و نگاهم را از جک میگیرم و به دشتها خیره میشوم. بعد از چند ثانیه مکث میگویم:
«اینجا خیلی…»
ادامه نمیدهم. نمیدانم چه کلمهای برای توصیف این منظرهی زیبا مناسب است.
جک میگوید:
«زیبا و آرامشبخشه، نه؟»
من بعد از شنیدن حرفهایش لبخند میزنم.
جک زیرچشمی به من نگاه میکند و ادامه میدهد:
«حتی صدای پرندهها، که هر روز صبح فقط آرزو داشتم برای چند دقیقه ساکت بشن، الان هم آرامشبخشه!
راستی، چی میخواستی بپرسی عزیزم؟»
با تعجب به او نگاه میکنم.
«من… هومم… آها، یادم اومد.
تو چطوری اینقدر اینجا رو بلدی و میشناسی؟»
جک به دشتها زل زده است.
«خب… میدونی… هومم…»
(ادامه دارد)
چطورینننن
امیدوارم حالتون خوب که نه عالی باشههه
میدونم بد شده کلا کار من توی توصیف افتضاحه
[ازمایشگاه سرد}
پارت یازدهم:
منظرهای زیبا بود. خیلی زیبا!
دشتهای سرسبز که با کمک نور صبح، سرسبزیشان را نمایان میکردند؛
یک رودخانهی کوچک که از آبشاری که درست روبهروی ما قرار داشت مینوشید نکتهی جالب این منظره برای من اینجا بود که آبشار دقیقاً از وسط یکی از کوهها شروع به حرکت میکرد و به پایین فرو میریخت و خب، اینجا هیچ چیزی وجود نداشت که ساختهی انسانها باشد؛همهچیز ساختهی خودِ طبیعت بود.
زیباست، نه؟
به سمت جک برمیگردم. جک نگاهش به من نیست، بلکه به روبهرو خیره شده است.
نور صبحگاهی باعث میشود بهتر بتوانم چهرهاش را ببینم. حالا که دقت میکنم، آنقدر درگیر مسئلهی وسکر و پدرم بودهام که داشتم جک را فراموش میکردم…
و واقعاً برای خودم متاسفم.
چشمانش مثل رنگ اقیانوس ابی است.
موهایش مثل خوشههای گندم طلایی است، انگار پرتوهای خورشید را جذب میکنند. پوستش رنگی عادی دارد، ولی همچنان غیرعادی است؛ حداقل به نظر من نه سفید است، نه سیاه، نه حتی سبزه چشمانش در نور صبحگاهی میدرخشد، اما نه مثل قبل حتماً خیلی خسته است؛ حتی زیر چشمانش هم کمی گود افتاده.
خب بگذریم، لباس گرمی پوشیده است؛ البته فقط به نظر خودش، به نظر من لباسش حتی یکم هم گرم نیست لباسهایش شامل یک کت تقریباً بلند و یک آستین کوتاه است که زیر آن پوشیده یک شلوار تقریباً گشاد مشکی به تن دارد که تضاد جالبی با چهرهاش ایجاد میکند.کفشهایش هم نیمبوتهایی است با رنگ مشکی مات و ساده و بدون طرح خاصی یعنی به جز بند ها این گفش چیزی ندارد؛ شلوارش روی کفش هایش امده است و تقریبا نصف کفش هایش زیر شلوار قرار دارد.
او با لبخند به سمت من برمیگردد و میگوید:
«اتفاقی افتاده، عزیزم؟»
کمی دستپاچه میشوم.
میگویم: «نه. چطور مگه؟»
دوباره نگاهش را به دشتهای روبهرو میدوزد و میگوید:
«خب، نمیدونم… شاید چون چند دقیقهای شده که بهم زل زدهای، انگار که اولین باریه منو میبینی!»
هیچچیزی نمیگویم فقط کمی ارام میخندم و نگاهم را از جک میگیرم و به دشتها خیره میشوم. بعد از چند ثانیه مکث میگویم:
«اینجا خیلی…»
ادامه نمیدهم. نمیدانم چه کلمهای برای توصیف این منظرهی زیبا مناسب است.
جک میگوید:
«زیبا و آرامشبخشه، نه؟»
من بعد از شنیدن حرفهایش لبخند میزنم.
جک زیرچشمی به من نگاه میکند و ادامه میدهد:
«حتی صدای پرندهها، که هر روز صبح فقط آرزو داشتم برای چند دقیقه ساکت بشن، الان هم آرامشبخشه!
راستی، چی میخواستی بپرسی عزیزم؟»
با تعجب به او نگاه میکنم.
«من… هومم… آها، یادم اومد.
تو چطوری اینقدر اینجا رو بلدی و میشناسی؟»
جک به دشتها زل زده است.
«خب… میدونی… هومم…»
(ادامه دارد)
- ۱.۱k
- ۱۴ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط