{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشق چشمانت شدم

***

### پارت دوم :

نور چراغ‌های رستوران «میت‌لند» پشت سرش محو شد. سوفی، در حالی که بندِ کیفش را روی شانه‌اش جابه‌جا می‌کرد، نفس عمیقی کشید. هوای خنک شب، بوی روغن سوخته‌ی آشپزخانه را از روی لباسش پاک می‌کرد. پاهایش از خستگیِ ساعت‌ها ایستادن پشتِ پیش‌خوان و تمیز کردنِ میزها، تیر می‌کشید.

*«فقط ده دقیقه پیاده‌روی، سوفی. فقط ده دقیقه تا آرامشِ خونه و دیدنِ خاله.»* او با خودش فکر کرد و سعی کرد تمرکزش را روی لیستِ کتاب‌های پزشکی بگذارد که باید برای ترم اول دانشگاه تهیه می‌کرد.

اما خیابانِ منتهی به خانه‌شان، امشب بیش از حد ساکت بود. سایه‌ی بلندِ درختان روی آسفالت می‌رقصید و بادِ ملایمی که لای شاخه‌ها می‌پیچید، صدای خش‌خشی ایجاد می‌کرد که قلب سوفی را به تپش می‌انداخت.

+«چرا امشب اینقدر می‌ترسم؟ انگار یکی داره نگاهم می‌کنه... نه، فقط خستگیه. سوفی، فقط به خونه فکر کن.»*
او شانه‌هایش را بالا انداخت تا لرزشِ خفیفِ دست‌هایش را پنهان کند.

هنوز چند متری از کنارِ ماشینِ لوکس و مشکی‌رنگی که در حاشیه‌ی تاریک جاده پارک شده بود نگذشته بود که صدایی شبیه به برخوردِ چیزی سنگین با زمین، او را میخکوب کرد. سوفی ایستاد. نفس در سینه‌اش حبس شد. صدای ناله‌ی ضعیفی از پشتِ ماشین به گوش می‌رسید.

+«خدای من... کسی اونجاست؟»*

کنجکاوی که همیشه مثل یک حسِ خطرناک در وجودش بود، بر ترسش غلبه کرد. او به آرامی و با قدم‌های لرزان به سمت ماشین رفت. در کنارِ چرخِ عقب، مردی روی زمین افتاده بود. نورِ ضعیفِ چراغِ خیابان روی صورتش می‌تابید؛ رنگش پریده بود و همه جایش خونی شده بود

سوفی با وحشت رفت کنار مرده

+ آقا؟ آقا؟ صدامو می‌شنوی؟»

او سریع دست‌هایش به شدت می‌لرزید.

+«سریع باش سوفی! باید زنگ بزنی به اورژانس... اون داره می‌میره!»*

گوشی را از جیبش درآورد و با انگشتانی که از ترس بی حس شده بودند، شماره‌ی اورژانس را گرفت. صدای بوقِ آزاد در گوشش می‌پیچید.
+ الو... الو، من در جاده‌ی جنوبی هستم، یک نفر تیر خورده، لطفاً زودتر بیاید...»


و بعد یک صدای جمله‌ی سوفی را در نطفه خفه کرد. صدایی که از پشت سرش آمد:

× بهتره همون‌جا گوشی رو قطع کنی، دختر.»

سوفی از ترس از جا پرید و با وحشت چرخید. پشت سرش، مردی قدبلند با کت‌وشلوار مشکی ایستاده بود. و ، اما نگاهش به اندازه‌ی یک سلاحِ سرد، کشنده و نافذ بود. او دستش را در جیبِ شلوارش گذاشته بود و با خونسردیِ عجیبی به سوفی که روی زمین مچاله شده بود، نگاه می‌کرد.

سوفی گوشی را محکم‌تر در مشتش فشرد. قلبش می‌خواست از قفسه‌ی سینه‌اش بیرون بپرد.

+ «او... او زخمی شده! شما چطور می‌تونید اینقدر بی‌تفاوت باشید؟ من دارم زنگ می‌زنم به آمبولانس!»

جونگ‌کوک یک قدم به او نزدیک‌تر شد. سایه‌ی بلندش روی صورت سوفی افتاد. چشمانِ جونگ‌کوک، که مثل شبِ بی‌ستاره سیاه بود، روی چهره‌ی وحشت‌زده‌ی سوفی قفل شد.

جونگ‌کوک با صدایی آرام اما تهدیدآمیز گفت:

׫فکر کردی این بازیه؟ اگر گوشی رو همین الان قطع نکنی، نفر بعدی که روی این زمین میفته، تویی.»

سوفی لرزید، اما عقب نکشید.

+ اون داره می‌میره. اگه ولش کنم، منم قاتلم... نباید بترسم.»*
او با صدایی که سعی می‌کرد محکم باشد، گفت:

+«نمی‌تونم بذارم بمیره. اگه شما کمک نمی‌کنید، من می‌کنم.»

جونگ‌کوک ابرویی بالا انداخت.

× چه جسارتِ عجیبی...»*

او به سمت سوفی قدم برداشت و در یک حرکتِ سریع، گوشی را از دست لرزانِ سوفی بیرون کشید و در تاریکی پرتاب کرد.

سوفی با تعجب و ترس به چشمای جونگ کوک نگاه میکرد

که کوک گفت

× از اینجا برو به بار آخر میگم

و سوفی بدون هیچ حرفی از اونجا رفت و برگشت خونه

پایان پارت دوم***

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت کنید ☺️🙏🏼
دیدگاه ها (۰)

***# رمان: عاشق چشمانت شدم### پارت اول: سایه‌های زندگینور ض...

سلام

#تاج_و_طوفانپارت ۳۸: وقتی عشق، وحشی می‌شودصدای نفس‌های سنگین...

#تاج_و_طوفانپارت ۳۶: معدنی که انگار نفس می‌کشیدباران شدیدی م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط