یه وقتایی ادم یه داستانی میشنوه اما باور نمیکنه این چیزا
یه وقتایی ادم یه داستانی میشنوه اما باور نمیکنه این چیزا واقعا باشه تا نبینیشون باور نمیکنی 5 شنبه خدا قسمت کردو به کمک انجمن امام علی چند ساعتی مهمون بچه های محروم بودم بچه هایی که به دور از فریاد ها و هیاهو های ما حتی حقوق اولیه خودشون از زندگی رو هم ندارن کسایی که حتی تاریخ تولدشونم نمیدونن چی برسه به چیزای دیگه قرار بود بهشون درس بدم تا ذره راهشونو هموار کنیم شاید به اینده امیدوارشون کنیم این دختر بچه کوچولو خیلی توجهمو جلب کرده بود خیلی خشگل بود توی اون جمع وقتی بچه ها رفتن زنگ تفریح پیش دوستان نشستم از این کوچولو دوس داشتنی گفتم چیزی شنیدم که باورم نمیشد
پدرش میخواسته بکشتش باور کنید من حتی ترسیدم بهش دست بزنم که گریه کنه اینقدر ناز بود کل راه برگشتو تو این فک بودم چطور یه پدر میتونه همچین کاری بکنه اونم به دلیل اینکه شبیه بقیه بچه هام نیس تازه فهمیدم ما چه راه دورو درازی داریم و داریم بین چه ادمایی زندگی میکنیم تا به امروز فکرم پیش این کوچولو دوست داشتنی هستش کاش ....
پدرش میخواسته بکشتش باور کنید من حتی ترسیدم بهش دست بزنم که گریه کنه اینقدر ناز بود کل راه برگشتو تو این فک بودم چطور یه پدر میتونه همچین کاری بکنه اونم به دلیل اینکه شبیه بقیه بچه هام نیس تازه فهمیدم ما چه راه دورو درازی داریم و داریم بین چه ادمایی زندگی میکنیم تا به امروز فکرم پیش این کوچولو دوست داشتنی هستش کاش ....
- ۹.۳k
- ۳۰ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط