{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌ای پشت لبخند

سایه‌ای پشت لبخند

پارت : ۲۰

صدای آژیر پلیس هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.
نور چراغ‌های گردان، خیابان خیس از باران را روشن کرده بود.
سوا میان تهیونگ، مرد ناشناس و خودروهای در حال نزدیک شدن، درمانده ایستاده بود.
انگار تمام دنیا در همان چند ثانیه متوقف شده بود.

تهیونگ نفس عمیقی کشید.
نگاهش را از سوا برنداشت و با صدایی محکم گفت:
«سوا... برو پشت سرم.»

سوا با تعجب نگاهش کرد.
بدون اینکه حرفی بزند، آرام یک قدم عقب رفت.
برای اولین بار بعد از آن شب، احساس کرد تهیونگ فقط به فکر محافظت از اوست.

مرد کت‌وشلوارپوش لبخند تمسخرآمیزی زد.
«هنوزم می‌خوای قهرمان بازی دربیاری؟»

تهیونگ با خونسردی جواب داد:
«من فقط نمی‌ذارم کسی بهش نزدیک بشه.»

مرد ناشناس که کنار سوا ایستاده بود، آهسته گفت:
«تهیونگ... اینا فقط برای تهدید نیومدن. رئیس دستور داده هر طور شده دختره رو پیدا کنن.»

سوا با نگرانی پرسید:
«چرا من؟ من که هیچ کاری نکردم...»

مرد آهی کشید.
«چون تو تنها نقطه‌ضعف کسی هستی که سال‌ها هیچ نقطه‌ضعفی نداشت.»

این جمله مثل پتک روی سر سوا فرود آمد.
آرام به تهیونگ نگاه کرد.
او هیچ واکنشی نشان نداد...
سکوتش یعنی حقیقت را انکار نمی‌کرد.

در همان لحظه، صدای بلندگوی پلیس در خیابان پیچید.

«همه سر جای خود بمانید! پلیس!»

چند خودروی پلیس خیابان را محاصره کردند.
کارآگاه از ماشین پیاده شد و با دقت اطراف را زیر نظر گرفت.

تهیونگ زیر لب گفت:
«لعنت...»

اگر پلیس او را می‌دید، همه چیز تمام می‌شد.
اما اگر فرار می‌کرد، افراد رئیس سابق فرصت پیدا می‌کردند به سوا نزدیک شوند.

کارآگاه ناگهان نگاهش به تهیونگ افتاد.

چند ثانیه...
فقط چند ثانیه طول کشید تا هر دو همدیگر را بشناسند.

کارآگاه با صدای بلند فریاد زد:
«کیم تهیونگ! همون‌جا بایست!»

سوا با وحشت به تهیونگ نگاه کرد.

اما برخلاف انتظارش...

تهیونگ فرار نکرد.

آرام دست‌هایش را بالا آورد و فقط یک جمله گفت:

«اول... امنیت سوا.»

کارآگاه برای لحظه‌ای متعجب شد.
این رفتاری نبود که از مردی که سال‌ها دنبالش بود انتظار داشته باشد.

اما درست در همان لحظه...

از انتهای خیابان، صدای موتور چند خودرو بلند شد.

کارآگاه سریع برگشت.

چند خودروی مشکی با سرعت به سمت آن‌ها می‌آمدند...

و این بار، هدفشان نه پلیس بود...

نه تهیونگ...

بلکه فقط یک نفر...

پارک سوا.

❝ سوا تازه فهمید که کابوس واقعی، تازه آغاز شده است... ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۳)

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۲۱ چند خودروی مشکی با سرعت مقابل پل...

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۲۲ سکوت سنگینی خیابان را فرا گرفته ...

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۱۹ صدای آژیر پلیس لحظه‌به‌لحظه نزدی...

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۱۸ صدای شکستن شیشه‌ها، تمام ساختمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط