پارت ۱۲۹
پارت ۱۲۹
رزت : خب پاشو
لارا : باشه
* بلند شد *
کیان : بیا
* اومد دنبال منو کیان .... رزت دم گوشم زمزمه کرد *
رزت : دختره خیلی عجیبه
کیان : هیس
لارا : ببخشید چیزی گفتین
کیان : نه نگران نباش
* رسیدیم دم در باغ... رزت در باغ رو باز کرد *
رزت : خب خداحافظ دفعه ی دیگه اومدی از در بیا لازم نیست از دیوار بیای
لارا : (( خنده)) ممنون
کیان : خب خدافظ
لارا : خداحافظ
* رفت *
رزت : خیلی عجیب بود.... بهش میخورد ۷ سالش باشه...
کیان : آره دختر عجیبیه
رزت : فکر کن بچه ی ماهم اینجوری باشه
کیان: ها؟
رزت : هیچی خب من میرم بخوابم تو هم برو
کیان : خداحافظ
رزت : فردا میبینمت
*رفت و منم رفتم داخل... ولی کامیلان بیدار بود *
کامیلان : بیداری؟
رزت : آره خوابم نمیبره رفتم تو باغ
کامیلان : مطمعنم با یه نفر حرف میزدی
رزت : آره یه دختر اشتباهی اومد بود توی باغ
* داستان رو براش تعریف کردم ولی کیان رو نگفتم *
کامیلان : چه عجیب
رزت : آره واقعا عجیبه
کامیلان : خب من دیگه میرم تو هم برو بخواب شب خوش
رزت : شب خوش
رزت : خب پاشو
لارا : باشه
* بلند شد *
کیان : بیا
* اومد دنبال منو کیان .... رزت دم گوشم زمزمه کرد *
رزت : دختره خیلی عجیبه
کیان : هیس
لارا : ببخشید چیزی گفتین
کیان : نه نگران نباش
* رسیدیم دم در باغ... رزت در باغ رو باز کرد *
رزت : خب خداحافظ دفعه ی دیگه اومدی از در بیا لازم نیست از دیوار بیای
لارا : (( خنده)) ممنون
کیان : خب خدافظ
لارا : خداحافظ
* رفت *
رزت : خیلی عجیب بود.... بهش میخورد ۷ سالش باشه...
کیان : آره دختر عجیبیه
رزت : فکر کن بچه ی ماهم اینجوری باشه
کیان: ها؟
رزت : هیچی خب من میرم بخوابم تو هم برو
کیان : خداحافظ
رزت : فردا میبینمت
*رفت و منم رفتم داخل... ولی کامیلان بیدار بود *
کامیلان : بیداری؟
رزت : آره خوابم نمیبره رفتم تو باغ
کامیلان : مطمعنم با یه نفر حرف میزدی
رزت : آره یه دختر اشتباهی اومد بود توی باغ
* داستان رو براش تعریف کردم ولی کیان رو نگفتم *
کامیلان : چه عجیب
رزت : آره واقعا عجیبه
کامیلان : خب من دیگه میرم تو هم برو بخواب شب خوش
رزت : شب خوش
- ۲۵۶
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط