پارت ۱۲۸
پارت ۱۲۸
کیان : تو تنها کسی نیستی که مسخره ات یا اذیتت میکنن..... یه سوال بپرسم
رزت : بپرس
کیان : میشه بگی وقتی تو عمارت کنت اسموند زندگی کردی چجوری بود
رزت : بیا راجبش صحبت نکنیم.... آخر نگفتی تولدت کیه
* خندیدم *
کیان : خودت حدس بزن
رزت : اوممم یه ماه دیگه؟
کیان: نوچ
رزت : سه ماه؟
کیان : آره
رزت : آها.....
* یهو صدای گریه شنیدم *
کیان : حس نمیکنی یه نفر داره گریه میکنه؟
رزت : چرا یه صدا میاد... ولی در باغ بسته است
کیان: بیا
* بلند شدیم رفتیم طرف صدا *
رزت : این صدای بچه اس
کیان : آره
* رفتیم رسیدیم به گوشه باغ .... یه دختر اونجا داشت گریه میکرد یه خرگوش هم بغلش بود *
رزت : هوم؟
کیان : هی کوچولو
* انگار ترسید *
رزت : ببخشید نمیخواستیم بترسونیمت
* داشت همینطور گریه میکرد و میلرزید *
رزت : آروم باش.... ما کاریت نداریم
؟؟؟ : من اشتباهی اومدم اینجا لطفا منو اعدام نکنین.... ببخشید
رزت : ها؟
کیان : آخه چرا باید اعدام شی.... هوف آروم باش و بگو چطوری اومدی اینجا ما کاریت نمیکنیم
* لبخند زدم *
؟؟؟ : اسمم لارا
رزت : چه اسمی قشنگی خب از کجا اومدی
لارا : خبب تو حیاط خونمون چون خوابم نمیبرد اومدم با خرگوشم بازی کنم ولی فرار کرد و اومد تو باغ شما..منم از دیوار بالا اومدم و پریدم اینجا و خرگوشم رو گرفتم
رزت : خب... آروم باش و گریه نکن ما کاری نمیکنیم
کیان : ولی.... چجوری از این دیوار بالا اومدی و پریدی پایین؟
لارا : خب من پدرم نیمه استیگماس برای همین اون بهم مبارزه یاد داد و اینجوری چیزا
کیان : به عنوان بچه خیلی قوی هستی
لارا : ممنون.... منو اعدام نمیکنین؟
رزت : نه تو اشتباهی اومدی اینجا نمیدونستی اینطرف دیوار چیه
کیان : آره ....خب چرا دوباره برنگشتی؟
لارا : وقتی پریدم پام زخم شد
کیان : خب... رزت برو اونور
* دستمو گذاشتم رو زانوش رو با جادوم درمانش کردم *
کیان : بیا الان بهتری؟
لارا : ممنون
* ولی یه چیز خیلی عجیب موهاش بود و چشماش *
کیان : ببینم تو استیگمایی؟
لارا : به خاطر چشمام چون قرمزن میگین ولی نه حتی بابام چنتا کار کرد رفتیم برج ولی من استیگما نیستم
کیان : واقعا؟
لارا : آره.... ولی شما دوتا استیگمایین؟
کیان : آره من که معلومه ولی این رو از کجا فهمیدی؟
لارا : من استیگما نیستن ولی چشمام میتونن همه چیو ببینن
رزت : پس قدرت تو اینه؟
لارا : آره
کیان : خیلی عجیبه
کیان : تو تنها کسی نیستی که مسخره ات یا اذیتت میکنن..... یه سوال بپرسم
رزت : بپرس
کیان : میشه بگی وقتی تو عمارت کنت اسموند زندگی کردی چجوری بود
رزت : بیا راجبش صحبت نکنیم.... آخر نگفتی تولدت کیه
* خندیدم *
کیان : خودت حدس بزن
رزت : اوممم یه ماه دیگه؟
کیان: نوچ
رزت : سه ماه؟
کیان : آره
رزت : آها.....
* یهو صدای گریه شنیدم *
کیان : حس نمیکنی یه نفر داره گریه میکنه؟
رزت : چرا یه صدا میاد... ولی در باغ بسته است
کیان: بیا
* بلند شدیم رفتیم طرف صدا *
رزت : این صدای بچه اس
کیان : آره
* رفتیم رسیدیم به گوشه باغ .... یه دختر اونجا داشت گریه میکرد یه خرگوش هم بغلش بود *
رزت : هوم؟
کیان : هی کوچولو
* انگار ترسید *
رزت : ببخشید نمیخواستیم بترسونیمت
* داشت همینطور گریه میکرد و میلرزید *
رزت : آروم باش.... ما کاریت نداریم
؟؟؟ : من اشتباهی اومدم اینجا لطفا منو اعدام نکنین.... ببخشید
رزت : ها؟
کیان : آخه چرا باید اعدام شی.... هوف آروم باش و بگو چطوری اومدی اینجا ما کاریت نمیکنیم
* لبخند زدم *
؟؟؟ : اسمم لارا
رزت : چه اسمی قشنگی خب از کجا اومدی
لارا : خبب تو حیاط خونمون چون خوابم نمیبرد اومدم با خرگوشم بازی کنم ولی فرار کرد و اومد تو باغ شما..منم از دیوار بالا اومدم و پریدم اینجا و خرگوشم رو گرفتم
رزت : خب... آروم باش و گریه نکن ما کاری نمیکنیم
کیان : ولی.... چجوری از این دیوار بالا اومدی و پریدی پایین؟
لارا : خب من پدرم نیمه استیگماس برای همین اون بهم مبارزه یاد داد و اینجوری چیزا
کیان : به عنوان بچه خیلی قوی هستی
لارا : ممنون.... منو اعدام نمیکنین؟
رزت : نه تو اشتباهی اومدی اینجا نمیدونستی اینطرف دیوار چیه
کیان : آره ....خب چرا دوباره برنگشتی؟
لارا : وقتی پریدم پام زخم شد
کیان : خب... رزت برو اونور
* دستمو گذاشتم رو زانوش رو با جادوم درمانش کردم *
کیان : بیا الان بهتری؟
لارا : ممنون
* ولی یه چیز خیلی عجیب موهاش بود و چشماش *
کیان : ببینم تو استیگمایی؟
لارا : به خاطر چشمام چون قرمزن میگین ولی نه حتی بابام چنتا کار کرد رفتیم برج ولی من استیگما نیستم
کیان : واقعا؟
لارا : آره.... ولی شما دوتا استیگمایین؟
کیان : آره من که معلومه ولی این رو از کجا فهمیدی؟
لارا : من استیگما نیستن ولی چشمام میتونن همه چیو ببینن
رزت : پس قدرت تو اینه؟
لارا : آره
کیان : خیلی عجیبه
- ۳۵
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط