{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ⁸

پارت ⁸

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
انتظار بی‌پایان...
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

هوا کم‌کم تاریک شده بود...

سوزوکی گوشه‌ی اتاقش نشسته بود.

عروسکش رو محکم، محکم بغل کرده بود.

هر چند دقیقه...

به در خونه نگاه می‌کرد.

انگار منتظر بود...

یه نفر وارد بشه.

چند ساعت گذشت...

اما خبری نشد...

سوزوکی آروم از اتاق بیرون اومد.

پدرش روی مبل نشسته بود.

سوزوکی: بابایی...

مامانی کی برمی‌گرده...؟

پدر حتی سرش رو هم بلند نکرد.

فقط با بی‌حوصلگی گفت:

پدر: نمیاد...

اون تو رو ول کرده...

بعد جرعه‌ای از الکلش نوشید.

سوزوکی چند ثانیه ساکت موند.

اون هنوز معنی اون حرف رو نمی‌فهمید.

سوزوکی: یعنی...

فردا میاد...؟

پدر با عصبانیت مشتش رو روی میز کوبید.

پدر: گفتم نمیاد!

گفتم ولت کرده، فهمیدی؟!

سوزوکی از ترس چند قدم عقب رفت.

اشک توی چشم‌هاش جمع شد...

اما...

مثل همیشه...

جرئت گریه کردن نداشت...

اون شب...

دختر کوچولویی که همیشه با خنده توی خونه می‌دوید...

برای اولین بار...

با عروسکش خوابید...

و آروم زیر لب گفت:

سوزوکی: شب بخیر مامانی...

اگه اومدی...

بیدارم کن...

پایان
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

✨🎀 گلباتون اکلیلی شدد؟

سوزوکی: حمایت یادت نره ناناص. 👺✨
دیدگاه ها (۱)

اگر براتون سوال دشه چجوری خیلی سریع پارت پشت سر هم میدم قبلا...

پارت ⁷☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆دست‌هایی که از هم جدا شدن...☆☆☆☆☆☆☆☆...

پارت ⁶☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆حق با کیه...؟☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆چند ه...

پارت ²☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆کودکی سوزوکی☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆چند سا...

پارت ³☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆یه خونه... بدون آرامش☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط