{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داشتم از این شهر میرفتم

داشتم از این شهر میرفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی ای که رفت و غرق شد

البته ..
این فقط می تواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم و ..
تو صدایم کنی

فقط می خواهم بگویم
تو نجاتم دادی
تا اسیرم کنی ..
دیدگاه ها (۲)

آدمها!!!ساعت شنی نیستندکه سر وتهشان کنےدوباره از اول شروع شو...

دیگه نمیکشم💔 🍃 میشم همون دختر👧 🏻 سرد دوست داشتنی🙂 💔

‏‏حالا که راه معجزه بسته است ‏بیا برویم ‏یک جایی حوالی خیابا...

‍ میدانی ، بدبختی مان از آنجایی شروع شد که یاد گرفتیم خودمان...

نیمه‌شب است؛ از آن ساعت‌هایی که سکوت، سنگین‌تر از همیشه بر س...

زندگی یک دلتنگی طولانی شده بعد رفتنتبابای عزیزم...😔🖤🥀«چقدر ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط