{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

☆-------------------------------------------------------☆

☆-------------------------------------------------------☆

Family party (JUNGKOOK)*BY PARK YONI*

☆-------------------------------------------------------☆

مهمونی خانوادگی (جونگکوک)*از پارک یونی*

☆-------------------------------------------------------☆

○P¹○

[سال ۲۰۱۶ . شب قبل از رفتن ا.ت به فرانسه]

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. عمارت بزرگ جئون در سکوتِ سنگینِ شب فرو رفته بود، اما من و پدربزرگ هنوز توی کتابخانه‌ی طبقه‌ی اول بیدار بودیم. من کنار شومینه نشسته بودم و پدربزرگ با یه لیوان چای داغ، به نقاشی‌های قدیمی روی دیوار نگاه می‌کرد.

× پدربزرگ، چرا خانواده‌مون اینقدر پیچیده‌ست؟ چرا همه‌مون به هم نسبت داریم؟

پدربزرگ خنده‌ی آرومی کرد و کنارم نشست. نگاهش به آتش شومینه دوخته شد انگار داره به سال‌های دور سفر می‌کنه.

پدربزرگ: دخترم، این رسمِ چندین نسلِ خانواده‌ی جئونه. وقتی من و برادرم جوون بودیم، پدرمون تصمیم گرفت خونمون رو با ازدواج‌های فامیلی محکم‌تر کنه. ما با دو تا دخترعموهامون ازدواج کردیم. من صاحب دو تا پسر و دو تا دختر شدم و برادرم هم صاحب دو تا پسر و دو تا دختر.

نگاهم رو به عکس‌های قدیمی روی دیوار انداختم. پدربزرگ ادامه داد:

پدربزرگ: اما این تازه اولش بود. برای اینکه نسل‌های بعدی هم از هم دور نشن، قانون رو گذاشتم که پسرهای من با دخترهای برادرم ازدواج کنن و دخترهای من با پسرهای برادرم. و حالا هر کدوم از اونا هم صاحب دو تا بچه شدن. به همین دلیله که مادر جونگکوک هم خاله‌ی توئه، هم زن‌عموت. و عموی تو، شوهرِ خاله‌ت هم هست. این یعنی برای جونگکوک، تو هم دخترعمویی، هم دخترخاله‌ای.

پیشونیم رو در هم کشیدم. درست بود. هرچقدر فکر می‌کردم، بازم این شجره‌نامه گیج‌کننده بود.

پدربزرگ: اما داستان به همینجا ختم نشد. سال‌ها پیش، برادرم و زنش توی یه تصادف وحشتناک جانشون رو از دست دادن. اون روز بود که عمارت کوچک‌شون خالی شد و بچه‌هاشون به این عمارت بزرگ آمدن.و بعدش قانون اصلی رو گذاشتم: دوره‌ی مجردی. هر کدوم از بچه‌های خانواده بعد از تموم شدن دانشگاهشون، باید به عمارت خودتون برن تا زمانی که ازدواج کنن. باید یاد بگیرن روی پای خودشون وایسن، به کسی وابسته نباشن و مستقل بشن. به همین خاطره که الان همه‌ی خانواده به جز جونگکوک، تو، سوجون و ریلا توی این عمارت هستن.

و بعد با نگاهی نافذ ادامه داد

پدربزرگ: شما بزرگ میشین. اما قوانین برای همه یکیه. و البته یه نکته‌ی دیگه هم هست...

لبخند شیطنت‌آمیزی روی لبش نشست و حرفش رو کامل کرد

پدربزرگ: این خانواده مثل یه حلقه‌ست. قطعاتش به هم چفت شدن. ریلا با سوجون و تو، با جونگکوک...

حرفش رو نیمه‌کاره رها کرد. یه لحظه مکث کرد و به چشم‌های من خیره شد. وقتی چیزی نگفتم، دستی روی شونه‌ام زد.

پدربزرگ: برو بخواب دخترم. فردا باید بری . این رسمِ ماست. باید تصمیم بگیری که می‌خوای توی این حلقه بمونی یا نه.

بلند شدم. اما قلبم به شدت می‌تپید. حرفِ آخر پدربزرگ در سرم پیچیده بود. «تو و جونگکوک.......
HOLD ON TO NEXT PORT...
☆ENJOY☆

شرایط :
کامنت :۵
لایک:۱۰
بازنشر:۵
فالوور:۳
دیدگاه ها (۱)

پرنسس فیک نویسه . فالو شه.@nova_the.star

بانو فیک نویسه@mmanmmanimmmanmmani

هوا سرد بود و برگ‌های پاییزی توی خیابون می‌رقصیدن. جین و جون...

شرطا: 140 لایک 80 کامنت 40 بازنشر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط