هوا سرد بود و برگهای پاییزی توی خیابون میرقصیدن. جین و
هوا سرد بود و برگهای پاییزی توی خیابون میرقصیدن. جین و جونگکوک توی خونهی جدیدشون بودن، یه خونهی کوچیک با پنجرههای بزرگ که نور طلایی غروب رو میانداخت تو اتاق.
جونگکوک روی مبل دراز کشیده بود، سرش رو گذاشته بود روی پای جین. جین داشت آروم موهاش رو نوازش میکرد و با دست دیگهاش گوشی موبایلش رو چک میکرد. جونگکوک چشماش رو بسته بود و لبخند کوچیکی روی لبش داشت.
«جین...» جونگکوک با صدای خوابآلود گفت.
جین نگاهش کرد، اون نگاه نرم و گرم همیشگیاش. «چی شده جونگکوک؟»
جونگکوک چشماش رو باز کرد و نگاه به جین انداخت. «دوستت دارم.»
جین خندید، اون خندهی خاص و بلندش. «میدونم. منم دوستت دارم.» و خم شد، بوسهای نرم زد روی پیشونی جونگکوک.
جونگکوک دستش رو دراز کرد و رفت تو موهای جین، کشیدش پایینتر که لب به لب برسن. جین با لبخند، لبای جونگکوک رو بوسید، آروم و نرم، انگار که وقت زیادی دارن و عجلهای نیست.
جونگکوک دستاش رو حلقه کرد دور گردن جین و محکمتر بوسیدش. جین هم دستش رو گذاشت روی سینهی جونگکوک و به آرومی نوازشش کرد.
وقتی از هم جدا شدن، جونگکوک گفت: «امروز خیلی خستهام...»
جین خندید و گفت: «پس بشین بغلم کنم.» و کشید جونگکوک رو که بلند بشه و بشینه توی بغلش. جونگکوک ول کرد خودش رو، نشست روی پای جین و صورتش رو فرو کرد تو گردنش، دستاش رو حلقه کرد دور کمر جین.
جین دستاش رو حلقه کرد دور کمر جونگکوک و به آرومی تابش میداد. «خوبی؟»
جونگکوک با صدای گرفته و خوابآلود گفت: «حالا که توی بغلت هستم، آره.»
جین خندید و بوسهای زد روی شونهی جونگکوک. «چقدر لوس شدی، میدونی؟»
جونگکوک سرش رو بلند کرد و با اون چشمای گرد و معصومش نگاه به جین کرد. «تو دوست نداری؟»
جین نگاهش کرد، قلبش لرزید. دستش رو گذاشت روی گونهی جونگکوک و گفت: «دوست دارم... بیشتر از هرچیزی توی این دنیا.»
جونگکوک لبخند زد، اون لبخند بامزهای که فقط برای جین داشت. و دوباره چسبید بهش، محکمتر از قبل.
---
چند ساعت بعد، هوا تاریک شده بود. جین و جونگکوک روی تخت دراز کشیده بودن، بغل هم. جونگکوک سرش رو گذاشته بود روی سینهی جین و دستاش رو حلقه کرده بود دور کمرش. جین دستش رو گذاشته بود تو موهای جونگکوک و آروم نوازشش میکرد.
جین با صدای نرم گفت: «جونگکوک، میخوابی؟»
جونگکوک با چشمای بسته گفت: «نمیخوام بخوابم... میخوام با تو باشم.»
جین خندید و بوسهای زد روی سرش. «من که همونجایم. تا صبح هم کنارتم.»
جونگکوک محکمتر چسبید و گفت: «قول میدی؟»
جین دستش رو محکمتر کرد دور کمر جونگکوک. «قول میدم. تا همیشه کنارتم.»
جونگکوک لبخند زد و صورتش رو بیشتر فرو کرد تو سینهی جین. نفسهاش آروم شد و آروم آروم خوابش برد.
جین بهش نگاه کرد، به اون صورت آروم و خوابآلود، به اون لبخند کوچیکی که روی لبش بود. قلبش پر شد از عشق. خم شد و بوسهای نرم زد روی پیشونی جونگکوک و زمزمه کرد: «خواب خوب ببینی عزیزم... دوستت دارم.»
اتاق تاریک شد، نور مهتاب از پنجره میاومد تو. جین و جونگکوک بغل هم، توی گرمای هم، توی عشق هم، خوابیدن.
همونجوری که باید باشن.
جین با جونگکوک، جونگکوک با جین.
برای همیشه.
جونگکوک روی مبل دراز کشیده بود، سرش رو گذاشته بود روی پای جین. جین داشت آروم موهاش رو نوازش میکرد و با دست دیگهاش گوشی موبایلش رو چک میکرد. جونگکوک چشماش رو بسته بود و لبخند کوچیکی روی لبش داشت.
«جین...» جونگکوک با صدای خوابآلود گفت.
جین نگاهش کرد، اون نگاه نرم و گرم همیشگیاش. «چی شده جونگکوک؟»
جونگکوک چشماش رو باز کرد و نگاه به جین انداخت. «دوستت دارم.»
جین خندید، اون خندهی خاص و بلندش. «میدونم. منم دوستت دارم.» و خم شد، بوسهای نرم زد روی پیشونی جونگکوک.
جونگکوک دستش رو دراز کرد و رفت تو موهای جین، کشیدش پایینتر که لب به لب برسن. جین با لبخند، لبای جونگکوک رو بوسید، آروم و نرم، انگار که وقت زیادی دارن و عجلهای نیست.
جونگکوک دستاش رو حلقه کرد دور گردن جین و محکمتر بوسیدش. جین هم دستش رو گذاشت روی سینهی جونگکوک و به آرومی نوازشش کرد.
وقتی از هم جدا شدن، جونگکوک گفت: «امروز خیلی خستهام...»
جین خندید و گفت: «پس بشین بغلم کنم.» و کشید جونگکوک رو که بلند بشه و بشینه توی بغلش. جونگکوک ول کرد خودش رو، نشست روی پای جین و صورتش رو فرو کرد تو گردنش، دستاش رو حلقه کرد دور کمر جین.
جین دستاش رو حلقه کرد دور کمر جونگکوک و به آرومی تابش میداد. «خوبی؟»
جونگکوک با صدای گرفته و خوابآلود گفت: «حالا که توی بغلت هستم، آره.»
جین خندید و بوسهای زد روی شونهی جونگکوک. «چقدر لوس شدی، میدونی؟»
جونگکوک سرش رو بلند کرد و با اون چشمای گرد و معصومش نگاه به جین کرد. «تو دوست نداری؟»
جین نگاهش کرد، قلبش لرزید. دستش رو گذاشت روی گونهی جونگکوک و گفت: «دوست دارم... بیشتر از هرچیزی توی این دنیا.»
جونگکوک لبخند زد، اون لبخند بامزهای که فقط برای جین داشت. و دوباره چسبید بهش، محکمتر از قبل.
---
چند ساعت بعد، هوا تاریک شده بود. جین و جونگکوک روی تخت دراز کشیده بودن، بغل هم. جونگکوک سرش رو گذاشته بود روی سینهی جین و دستاش رو حلقه کرده بود دور کمرش. جین دستش رو گذاشته بود تو موهای جونگکوک و آروم نوازشش میکرد.
جین با صدای نرم گفت: «جونگکوک، میخوابی؟»
جونگکوک با چشمای بسته گفت: «نمیخوام بخوابم... میخوام با تو باشم.»
جین خندید و بوسهای زد روی سرش. «من که همونجایم. تا صبح هم کنارتم.»
جونگکوک محکمتر چسبید و گفت: «قول میدی؟»
جین دستش رو محکمتر کرد دور کمر جونگکوک. «قول میدم. تا همیشه کنارتم.»
جونگکوک لبخند زد و صورتش رو بیشتر فرو کرد تو سینهی جین. نفسهاش آروم شد و آروم آروم خوابش برد.
جین بهش نگاه کرد، به اون صورت آروم و خوابآلود، به اون لبخند کوچیکی که روی لبش بود. قلبش پر شد از عشق. خم شد و بوسهای نرم زد روی پیشونی جونگکوک و زمزمه کرد: «خواب خوب ببینی عزیزم... دوستت دارم.»
اتاق تاریک شد، نور مهتاب از پنجره میاومد تو. جین و جونگکوک بغل هم، توی گرمای هم، توی عشق هم، خوابیدن.
همونجوری که باید باشن.
جین با جونگکوک، جونگکوک با جین.
برای همیشه.
- ۷۴
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط