خانم ها و آقایان خوش آمدید به سناریو درخواستی از توکیو ر
خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از توکیو ریونجرز★
موضوع:«یاندره باشه»
کاراکترها:«💜ران هایـــــتــــــانی و ریــــــندو هایـــــتــــــانی🖤»
Part²
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
وقتی به خانه رسیدند، ا.ت هنوز عصبانی بود.
ران در را بست و بیصدا قفل کرد.
ریندو هم رفت سراغ پنجرهها و مطمئن شد هیچچیز باز نیست.
ا.ت با خشم گفت: «این یعنی چی؟ من که زندانی نیستم!»
ران آرام برگشت: «نه.»
بعد مکث کرد. «هنوز نه.»
همان یک کلمه کافی بود تا ا.ت یخ بزند.
ریندو با صدای خونسردی گفت: «از امشب به بعد، هرجا بخوای بری، با ما میری. هرکی بهت نزدیک شد، باید به ما بگی.»
ا.ت با ناباوری خندید. «شما دو تا دیوونه شدین؟»
ران نزدیکتر آمد.
دستش را بالا آورد و موهای ا.ت را از روی صورتش کنار زد.
«دیوونه؟»
لبخند خیلی کوچکی زد.
«شاید. ولی تو هنوز داری نفس میکشی، مگه نه؟»
(یکم ترسیدم-)
ا.ت نفسش را حبس کرد. لحن ران نرم بود، اما تهِ آن چیزی سرد و خطرناک میلرزید.
ریندو با صدای کوتاه گفت: «ما امشب دیدیم چطور یه نفر بهت نگاه میکرد. و تو هم دیدی که تحمل نکردم.»
ا.ت با تردید گفت: «اون فقط داشت حرف میزد...»
ریندو سریع جواب داد: «نه. داشت امتحانت میکرد.»
ران آرام سرش را تکان داد: «و هیچکس حق نداره تو رو امتحان کنه.»
از آن شب به بعد، زندگی ا.ت بهطرز ترسناکی عوض شد.
گوشیاش همیشه شارژ بود، اما هیچوقت تنها نبود.
ران بیشتر وقتها نزدیکش بود؛ بیصدا، مهربان، و بهشدت مراقب.
ریندو حضورش را با قدرت تحمیل میکرد؛ هرجا ا.ت میرفت، انگار سایهاش دنبال او بود.
اگر ا.ت دیر جواب میداد، ران پیام میفرستاد: «کجایی؟»
و بعد: «جواب بده عزیزم.» (این «عزیزم»اش خیلی ترسناکه-)
اگر جوابش باز هم دیر میشد، ریندو تماس میگرفت: «دو دقیقه دیگه جواب ندی، خودمون میایم.»
ا.ت اول فکر میکرد این فقط عشقِ زیاد است.
اما خیلی زود فهمید این بیشتر شبیه محاصره است.
آنها خانه را برایش امن کرده بودند، اما این امنیت بهایی داشت:
دیگر هیچچیز فقط مال خودش نبود.
آینهها، پنجرهها، حتی مسیر رفتوآمدش... همه زیر نظر بود.
ران وقتی از کار برمیگشت، اولین کارش این بود که بپرسد: «امروز با کی حرف زدی؟»
ریندو هم بیپردهتر بود: «اگه کسی بهت نزدیک شده، چرا بهم نمیگی؟»
ا.ت خسته میشد. میترسید.
ولی هر بار که میخواست اعتراض کند، یکی از آن دو با نگاهی که پر از نیاز و خشم بود، او را ساکت میکرد.
یک شب ا.ت اشتباه کرد.
در یک تماس کوتاه، با یکی از دوستان قدیمیاش حرف زد.
فقط حرف زد.
اما برای ران و ریندو، همین هم کافی بود.
وقتی تماس قطع شد، ا.ت سرش را بالا آورد و دید هر دو در آستانهی در ایستادهاند.
ران آرام پرسید: «اون کی بود؟»
ا.ت خواست عادی جواب بدهد: «دوستم...»
ریندو وسط حرفش پرید: «چرا بهش خندیدی؟»
ا.ت ابرو بالا برد: «چون داره باهام حرف میزنه، ریندو!»
ریندو با چند قدم به سمتش آمد. «به من دروغ نگو.»
ران با صدایی پایینتر گفت: «ا.ت... ما فقط میخوایم حقیقت رو از دهن خودت بشنویم.»
ا.ت عقب رفت: «من هیچ کار اشتباهی نکردم.»
سکوت.
بعد ران خیلی آرام گفت: «درست همین مشکله.»
ا.ت متوقف شد. «چی؟»
ران بالاخره نگاهش را از او برداشت و به پنجره دوخت. «تو فکر میکنی بعضی چیزها کار اشتباهی نیستن. ولی ما میدونیم بعضی چیزها چطور شروع میشن.»
ریندو با لحنی سرد اضافه کرد: «یه نگاه، یه تماس، یه لبخند... بعدش هم یه نفر فکر میکنه میتونه چیزی رو که مال ماست ازمون بگیره.»
ا.ت با ترس گفت: «شما واقعاً منو اینطوری میبینین؟»
ران جواب نداد.
ریندو اما صاف گفت: «آره.»
همین یک کلمه، مثل ضربهای سنگین روی سینهی ا.ت نشست.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#توکیو_ریونجرز #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #سناریو #وانشات #تاکمیچی #مایکی #دراکن #باجی #چیفویو #میتسویا #اسمایلی #انگری #اینوپی #سانزو #ران #ریندو #هانما #کیساکی #کازوتورا #ایزانا #شیون_مادارامه #کاکوچو #کوکونوی #سنجو #واکاسا #تاکئومی #هینا #شینیچیرو #آکانه #تایجو #هاکای #توکیو_مانجی_گنگ #تومان #والهالا #بلک_دراگن #بونتن #براهمن
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
موضوع:«یاندره باشه»
کاراکترها:«💜ران هایـــــتــــــانی و ریــــــندو هایـــــتــــــانی🖤»
Part²
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
وقتی به خانه رسیدند، ا.ت هنوز عصبانی بود.
ران در را بست و بیصدا قفل کرد.
ریندو هم رفت سراغ پنجرهها و مطمئن شد هیچچیز باز نیست.
ا.ت با خشم گفت: «این یعنی چی؟ من که زندانی نیستم!»
ران آرام برگشت: «نه.»
بعد مکث کرد. «هنوز نه.»
همان یک کلمه کافی بود تا ا.ت یخ بزند.
ریندو با صدای خونسردی گفت: «از امشب به بعد، هرجا بخوای بری، با ما میری. هرکی بهت نزدیک شد، باید به ما بگی.»
ا.ت با ناباوری خندید. «شما دو تا دیوونه شدین؟»
ران نزدیکتر آمد.
دستش را بالا آورد و موهای ا.ت را از روی صورتش کنار زد.
«دیوونه؟»
لبخند خیلی کوچکی زد.
«شاید. ولی تو هنوز داری نفس میکشی، مگه نه؟»
(یکم ترسیدم-)
ا.ت نفسش را حبس کرد. لحن ران نرم بود، اما تهِ آن چیزی سرد و خطرناک میلرزید.
ریندو با صدای کوتاه گفت: «ما امشب دیدیم چطور یه نفر بهت نگاه میکرد. و تو هم دیدی که تحمل نکردم.»
ا.ت با تردید گفت: «اون فقط داشت حرف میزد...»
ریندو سریع جواب داد: «نه. داشت امتحانت میکرد.»
ران آرام سرش را تکان داد: «و هیچکس حق نداره تو رو امتحان کنه.»
از آن شب به بعد، زندگی ا.ت بهطرز ترسناکی عوض شد.
گوشیاش همیشه شارژ بود، اما هیچوقت تنها نبود.
ران بیشتر وقتها نزدیکش بود؛ بیصدا، مهربان، و بهشدت مراقب.
ریندو حضورش را با قدرت تحمیل میکرد؛ هرجا ا.ت میرفت، انگار سایهاش دنبال او بود.
اگر ا.ت دیر جواب میداد، ران پیام میفرستاد: «کجایی؟»
و بعد: «جواب بده عزیزم.» (این «عزیزم»اش خیلی ترسناکه-)
اگر جوابش باز هم دیر میشد، ریندو تماس میگرفت: «دو دقیقه دیگه جواب ندی، خودمون میایم.»
ا.ت اول فکر میکرد این فقط عشقِ زیاد است.
اما خیلی زود فهمید این بیشتر شبیه محاصره است.
آنها خانه را برایش امن کرده بودند، اما این امنیت بهایی داشت:
دیگر هیچچیز فقط مال خودش نبود.
آینهها، پنجرهها، حتی مسیر رفتوآمدش... همه زیر نظر بود.
ران وقتی از کار برمیگشت، اولین کارش این بود که بپرسد: «امروز با کی حرف زدی؟»
ریندو هم بیپردهتر بود: «اگه کسی بهت نزدیک شده، چرا بهم نمیگی؟»
ا.ت خسته میشد. میترسید.
ولی هر بار که میخواست اعتراض کند، یکی از آن دو با نگاهی که پر از نیاز و خشم بود، او را ساکت میکرد.
یک شب ا.ت اشتباه کرد.
در یک تماس کوتاه، با یکی از دوستان قدیمیاش حرف زد.
فقط حرف زد.
اما برای ران و ریندو، همین هم کافی بود.
وقتی تماس قطع شد، ا.ت سرش را بالا آورد و دید هر دو در آستانهی در ایستادهاند.
ران آرام پرسید: «اون کی بود؟»
ا.ت خواست عادی جواب بدهد: «دوستم...»
ریندو وسط حرفش پرید: «چرا بهش خندیدی؟»
ا.ت ابرو بالا برد: «چون داره باهام حرف میزنه، ریندو!»
ریندو با چند قدم به سمتش آمد. «به من دروغ نگو.»
ران با صدایی پایینتر گفت: «ا.ت... ما فقط میخوایم حقیقت رو از دهن خودت بشنویم.»
ا.ت عقب رفت: «من هیچ کار اشتباهی نکردم.»
سکوت.
بعد ران خیلی آرام گفت: «درست همین مشکله.»
ا.ت متوقف شد. «چی؟»
ران بالاخره نگاهش را از او برداشت و به پنجره دوخت. «تو فکر میکنی بعضی چیزها کار اشتباهی نیستن. ولی ما میدونیم بعضی چیزها چطور شروع میشن.»
ریندو با لحنی سرد اضافه کرد: «یه نگاه، یه تماس، یه لبخند... بعدش هم یه نفر فکر میکنه میتونه چیزی رو که مال ماست ازمون بگیره.»
ا.ت با ترس گفت: «شما واقعاً منو اینطوری میبینین؟»
ران جواب نداد.
ریندو اما صاف گفت: «آره.»
همین یک کلمه، مثل ضربهای سنگین روی سینهی ا.ت نشست.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#توکیو_ریونجرز #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #سناریو #وانشات #تاکمیچی #مایکی #دراکن #باجی #چیفویو #میتسویا #اسمایلی #انگری #اینوپی #سانزو #ران #ریندو #هانما #کیساکی #کازوتورا #ایزانا #شیون_مادارامه #کاکوچو #کوکونوی #سنجو #واکاسا #تاکئومی #هینا #شینیچیرو #آکانه #تایجو #هاکای #توکیو_مانجی_گنگ #تومان #والهالا #بلک_دراگن #بونتن #براهمن
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
- ۱۱۳
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط