خانم ها و آقایان خوش آمدید به سناریو درخواستی از توکیو ر
خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از توکیو ریونجرز★
موضوع:«بازم یاندره باشه...چقدر به یاندره علاقه دارید-»
کاراکترها:«💜ران هایـــــتــــــانی و ریــــــندو هایـــــتــــــانی🖤»
Part¹
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
ا.ت مدتها بود که فهمیده بود عشق در دنیای ران و ریندو هایتانی، شبیه عشقِ معمولی نیست.
در دنیای آنها، دوستداشتن یعنی مراقبتِ افراطی. یعنی کنترل. یعنی اینکه هیچوقت اجازه نداشته باشی کاملاً تنها باشی.
او اول فکر میکرد میتواند این دو برادر را مدیریت کند.
ران با لبخند آرامشبخش، خطر را پشت ظرافتش پنهان میکرد.
ریندو اما هیچ پردهای نداشت؛ او مستقیم تهدید میکرد، مستقیم مالکیتش را نشان میداد، مستقیم میگفت چه چیزی را میخواهد. (رک بود)
و چیزی که میخواست، خودِ ا.ت بود.
شبِ پارتی، همان چیزی شد که همهچیز را خراب کرد.
ا.ت مست بود. خندهاش بلندتر از همیشه و فکرش کندتر از همیشه.
در میان نورهای رنگی بار، با مردی غریبه حرف میزد که زیادی نزدیک ایستاده بود.
آن مرد فقط یک مهمان معمولی بود، اما برای ران و ریندو، همین هم زیادی بود.
وقتی درِ بار باز شد و هر دو وارد شدند، انگار دمای فضا یکباره افتاد.
ران اول نگاه کرد.
لبخند همیشگیاش روی لب بود، اما چشمهایش یخ زده بود.
ریندو مستقیم جلو رفت. «بهش دست نزن.»
مرد که متوجه خطر نشده بود، با لحن احمقانهای چیزی گفت.
اما ریندو فقط یک قدم دیگر برداشت، آنقدر نزدیک که مرد ناخودآگاه عقب رفت.
ران در همان لحظه به ا.ت رسید، بازویش را گرفت و او را آرام از آن مرد جدا کرد.
ا.ت، گیج و بیخبر، فقط نامشان را زمزمه کرد: «ران... ریندو...»
ران با صدای پایین گفت: «بسه. دیگه هیچوقت ما رو اینقدر نترسون.»
ا.ت اخم کرد، هنوز کامل نمیفهمید چه اتفاقی افتاده. «من فقط... خواستم یه شب عادی داشته باشم.»
ریندو پوزخند زد: «عادی؟ با این وضع؟»
نگاهش به مرد غریبه افتاد، بعد دوباره برگشت روی ا.ت. «تو توی شهرِ ما، با این لباس، توی این حال، حرف از عادی بودن میزنی؟»
ا.ت خواست جواب بده، اما ران او را به سمت خودش کشید. «حرف نزن. الان باید بریم خونه.»
ـ «من خونه نمیام...»
این جمله کافی بود.
چهرهی ران برای یک ثانیه تغییر کرد. همان لبخند آرامشبخش محو شد. «اشتباه نکن...»
ریندو هم جلو آمد، صدایش سرد و بیروح بود: «تو الان انتخاب زیادی نداری.»
و ا.ت برای اولین بار واقعاً ترسید.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#توکیو_ریونجرز #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #سناریو #وانشات #تاکمیچی #مایکی #دراکن #باجی #چیفویو #میتسویا #اسمایلی #انگری #اینوپی #سانزو #ران #ریندو #هانما #کیساکی #کازوتورا #ایزانا #شیون_مادارامه #کاکوچو #کوکونوی #سنجو #واکاسا #تاکئومی #هینا #شینیچیرو #آکانه #تایجو #هاکای #توکیو_مانجی_گنگ #تومان #والهالا #بلک_دراگن #بونتن #براهمن
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
موضوع:«بازم یاندره باشه...چقدر به یاندره علاقه دارید-»
کاراکترها:«💜ران هایـــــتــــــانی و ریــــــندو هایـــــتــــــانی🖤»
Part¹
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
ا.ت مدتها بود که فهمیده بود عشق در دنیای ران و ریندو هایتانی، شبیه عشقِ معمولی نیست.
در دنیای آنها، دوستداشتن یعنی مراقبتِ افراطی. یعنی کنترل. یعنی اینکه هیچوقت اجازه نداشته باشی کاملاً تنها باشی.
او اول فکر میکرد میتواند این دو برادر را مدیریت کند.
ران با لبخند آرامشبخش، خطر را پشت ظرافتش پنهان میکرد.
ریندو اما هیچ پردهای نداشت؛ او مستقیم تهدید میکرد، مستقیم مالکیتش را نشان میداد، مستقیم میگفت چه چیزی را میخواهد. (رک بود)
و چیزی که میخواست، خودِ ا.ت بود.
شبِ پارتی، همان چیزی شد که همهچیز را خراب کرد.
ا.ت مست بود. خندهاش بلندتر از همیشه و فکرش کندتر از همیشه.
در میان نورهای رنگی بار، با مردی غریبه حرف میزد که زیادی نزدیک ایستاده بود.
آن مرد فقط یک مهمان معمولی بود، اما برای ران و ریندو، همین هم زیادی بود.
وقتی درِ بار باز شد و هر دو وارد شدند، انگار دمای فضا یکباره افتاد.
ران اول نگاه کرد.
لبخند همیشگیاش روی لب بود، اما چشمهایش یخ زده بود.
ریندو مستقیم جلو رفت. «بهش دست نزن.»
مرد که متوجه خطر نشده بود، با لحن احمقانهای چیزی گفت.
اما ریندو فقط یک قدم دیگر برداشت، آنقدر نزدیک که مرد ناخودآگاه عقب رفت.
ران در همان لحظه به ا.ت رسید، بازویش را گرفت و او را آرام از آن مرد جدا کرد.
ا.ت، گیج و بیخبر، فقط نامشان را زمزمه کرد: «ران... ریندو...»
ران با صدای پایین گفت: «بسه. دیگه هیچوقت ما رو اینقدر نترسون.»
ا.ت اخم کرد، هنوز کامل نمیفهمید چه اتفاقی افتاده. «من فقط... خواستم یه شب عادی داشته باشم.»
ریندو پوزخند زد: «عادی؟ با این وضع؟»
نگاهش به مرد غریبه افتاد، بعد دوباره برگشت روی ا.ت. «تو توی شهرِ ما، با این لباس، توی این حال، حرف از عادی بودن میزنی؟»
ا.ت خواست جواب بده، اما ران او را به سمت خودش کشید. «حرف نزن. الان باید بریم خونه.»
ـ «من خونه نمیام...»
این جمله کافی بود.
چهرهی ران برای یک ثانیه تغییر کرد. همان لبخند آرامشبخش محو شد. «اشتباه نکن...»
ریندو هم جلو آمد، صدایش سرد و بیروح بود: «تو الان انتخاب زیادی نداری.»
و ا.ت برای اولین بار واقعاً ترسید.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#توکیو_ریونجرز #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #سناریو #وانشات #تاکمیچی #مایکی #دراکن #باجی #چیفویو #میتسویا #اسمایلی #انگری #اینوپی #سانزو #ران #ریندو #هانما #کیساکی #کازوتورا #ایزانا #شیون_مادارامه #کاکوچو #کوکونوی #سنجو #واکاسا #تاکئومی #هینا #شینیچیرو #آکانه #تایجو #هاکای #توکیو_مانجی_گنگ #تومان #والهالا #بلک_دراگن #بونتن #براهمن
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
- ۸۳۶
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط