((( ادامه داستان احترام به حقوق خانوما در پست قبلی که ناق
((( ادامه داستان احترام به حقوق خانوما در پست قبلی که ناقص بود )))
زمانی کمی بعد از زمان قدیم:
مرد: آآآآآی زن! این غذا چقدر بی نمکه؟؟ حواست کجاست؟؟
زن: آقا تصدقت بشم..نمک ضرر داره برات..ولی باشه چشم دیگه تکرار نمیشه!
زن درحال گفتگو با خودش: خیلی شانس اوردم! ای بمیری بچه حواس نمیذاری برا آدم!! تق زد توسر بچههه..زمانی کمی بعد تر از بعد از زمان قدیم:
مرد: آهای خانوم چرا غذا بی نمکه باز؟ نمک نداریم مگه ما؟
زن: فکر کردی من آدم آهنیم؟؟ حالا یدفه یادم رفت!! برو نمکدون بردار!!
زن در حال گفتگو با خودش: مرتیکه...ایییییییش!
در زمانی خیلی بعدترترتر از زمان قدیم یعنی زمان حال:
مرد: عزیزم یادت رفته غذا بپزی؟ زنگ بزنم پیتزایی؟
زن: من نمیدونم من رژیم دارم برا خودت هرکار میخوای بکن!
زن درحال گفتگو با خودش: چه توقعاتی داره! فکرکرده اومدم خونه شوهر
زمانی کمی بعد از زمان قدیم:
مرد: آآآآآی زن! این غذا چقدر بی نمکه؟؟ حواست کجاست؟؟
زن: آقا تصدقت بشم..نمک ضرر داره برات..ولی باشه چشم دیگه تکرار نمیشه!
زن درحال گفتگو با خودش: خیلی شانس اوردم! ای بمیری بچه حواس نمیذاری برا آدم!! تق زد توسر بچههه..زمانی کمی بعد تر از بعد از زمان قدیم:
مرد: آهای خانوم چرا غذا بی نمکه باز؟ نمک نداریم مگه ما؟
زن: فکر کردی من آدم آهنیم؟؟ حالا یدفه یادم رفت!! برو نمکدون بردار!!
زن در حال گفتگو با خودش: مرتیکه...ایییییییش!
در زمانی خیلی بعدترترتر از زمان قدیم یعنی زمان حال:
مرد: عزیزم یادت رفته غذا بپزی؟ زنگ بزنم پیتزایی؟
زن: من نمیدونم من رژیم دارم برا خودت هرکار میخوای بکن!
زن درحال گفتگو با خودش: چه توقعاتی داره! فکرکرده اومدم خونه شوهر
- ۲.۳k
- ۰۴ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط