دروغ شیرین
دروغ شیرین
پارت نوزدهم
این لقب توی دفتر هم بود !
این ترسناکه ! خطرناکه !
ولی در اون بخشی از قلبم که ورژن بیمارم درش مخفی است پروانه هایی شروع به پرواز کردن و هیجانی درون ریشه میکند که زود رویشان سرپوش میزارم.
موضوع فقط من نیست !
به دختر معصوم درون بغلم نگاهی می اندازم و محکم تر به خودم میفشارمش .
باید از اینجا فرار کنم!
کریستوفر بنگ چان یک روانیه!
در اتاقمان را باز میکنم و خودم را به درونش می اندازم.
یونا را روی تخت میگزارم و شروع میکنم به جمع کردن وسایلی که وقتی یونا رو اوردن پیشم همراهش بود.
کیف را بر روی شانه ام تنظیم میکنم و یونا را بیدار میکنم .
× اونی کجا میریم ؟
دستی به سرش میکشم و میگویم : داریم برمیگردیم خونه
× عمو چانی هم باهامون میاد ؟
بغض میکنم...چرا بغض؟ دلم براش تنگ میشه ؟ نمیدونم
+ نه چانی با ما نمیاد
از اتاق خارج میشویم و به سمت در خروجی ساختمان میرویم . نگاهی به ساعت مچی ام میاندازم که ساعت ۲:۲۰ دقیقه بامداد را نشان میدهد . خوبه تقریبا چهل دقیقه وقت داریم تا خودمون رو به ایستگاه اوتوبوس برسونیم و از اینجا دور بشیم .
و فقط میتونم امیدوار باشم که دوباره به کریستوفر برخورد نکنم .
خیلی اروم در راهرو ها حرکت میکنم و وارد حال خونه میشویم . که یونا عطسه میکند .
+ یونا لطفا سروصدا نکن بقیه خوابن
_ اذیتش نکن ... یک عطسه ی کوچیک که ایرادی نداره
خشکم میزند ...
لعنت بهش ...
~~~~~~~~
بلاخره از مسدودی در اومدممممممم 🥳🥳🥳
من که نفهمیدم چرا مسدود شدم ولی خب...
ممنون که صبر کردین و من بابت تاخیر واقعا عذرخواهم 🙃 ممنونم ✨️
پارت نوزدهم
این لقب توی دفتر هم بود !
این ترسناکه ! خطرناکه !
ولی در اون بخشی از قلبم که ورژن بیمارم درش مخفی است پروانه هایی شروع به پرواز کردن و هیجانی درون ریشه میکند که زود رویشان سرپوش میزارم.
موضوع فقط من نیست !
به دختر معصوم درون بغلم نگاهی می اندازم و محکم تر به خودم میفشارمش .
باید از اینجا فرار کنم!
کریستوفر بنگ چان یک روانیه!
در اتاقمان را باز میکنم و خودم را به درونش می اندازم.
یونا را روی تخت میگزارم و شروع میکنم به جمع کردن وسایلی که وقتی یونا رو اوردن پیشم همراهش بود.
کیف را بر روی شانه ام تنظیم میکنم و یونا را بیدار میکنم .
× اونی کجا میریم ؟
دستی به سرش میکشم و میگویم : داریم برمیگردیم خونه
× عمو چانی هم باهامون میاد ؟
بغض میکنم...چرا بغض؟ دلم براش تنگ میشه ؟ نمیدونم
+ نه چانی با ما نمیاد
از اتاق خارج میشویم و به سمت در خروجی ساختمان میرویم . نگاهی به ساعت مچی ام میاندازم که ساعت ۲:۲۰ دقیقه بامداد را نشان میدهد . خوبه تقریبا چهل دقیقه وقت داریم تا خودمون رو به ایستگاه اوتوبوس برسونیم و از اینجا دور بشیم .
و فقط میتونم امیدوار باشم که دوباره به کریستوفر برخورد نکنم .
خیلی اروم در راهرو ها حرکت میکنم و وارد حال خونه میشویم . که یونا عطسه میکند .
+ یونا لطفا سروصدا نکن بقیه خوابن
_ اذیتش نکن ... یک عطسه ی کوچیک که ایرادی نداره
خشکم میزند ...
لعنت بهش ...
~~~~~~~~
بلاخره از مسدودی در اومدممممممم 🥳🥳🥳
من که نفهمیدم چرا مسدود شدم ولی خب...
ممنون که صبر کردین و من بابت تاخیر واقعا عذرخواهم 🙃 ممنونم ✨️
- ۵۴
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط