دروغ شیرین
دروغ شیرین
پارت بیستم
لعنت بهش ...
صدا از پشت سرم می اید ...
و ثانیه ای بعد دستی روی شانه ام مینشیند . حس میکنم که بدن بنگچان خم میشود و با صدایی بم و اروم کنار گوشم زمزمه میکند : واقعا انتظار نداشتی که بزارم به این راحتی فرار کنی نه ؟
با ترس سرم را میچرخانم و نگاهش میکنم .
گوش هایم شروع به سوت کشیدن میکنند وقتی میگوید : الان دیر وقته اگه میخواین برین خب صبح راه میوفتادین . بیاین بریم بخوابیم .
یونا به سرعت قبول میکند و به جلو تر از هممون به سمت اتاق برمیگردد . دست چان روی شانه ام من را به دنبال خودش هدایت میکند .
در مدت ۳ دقیقه که برای من به اندازه ی ۳ سال طول میکشد یونا به تخت میرود و دوباره تلاش میکند بخوابد و چان من رو به همراه خودش میبرد .
+ داری کجا میبریم
_ جایی که نتونی به این راحتی ازم فرار کنی
+ تو گلوله خوردی چجوری الان طوری حرکت میکنی که انگار هیچ اسیبی ندیدی ؟
اروم میخندد و میگوید : این مهمترین سوالی بود که به ذهنت رسید ؟
واقعا این مهم ترین سوالی بود که به ذهنم رسید ؟ اره مهمترین بود ... هرچقدر هم روش سرپوش بزارم بیشتر از چیزی که باید بهش اهمیت میدم ...
او ادامه میدهد : اون فقط یک گلوله بود این چیزی نیست که منو از پا در بیاره پیکولا لوپا .
+ پس چرا انقدر نگرانم کردی ؟ چرا جوری رفتار میکردی انگار درد میکشی ؟
_ اوه واقعا چرا اینکارو میکردم ؟
می ایستد و صورتش را مقابل صورتم می اورد و با لبخند میگوید : شاید چون از توجهی که بهم داشتی لذت میبردم .
~~~~~~~
میدونم که واقعا دارم میرینم و ببخشید 🥲
پارت بیستم
لعنت بهش ...
صدا از پشت سرم می اید ...
و ثانیه ای بعد دستی روی شانه ام مینشیند . حس میکنم که بدن بنگچان خم میشود و با صدایی بم و اروم کنار گوشم زمزمه میکند : واقعا انتظار نداشتی که بزارم به این راحتی فرار کنی نه ؟
با ترس سرم را میچرخانم و نگاهش میکنم .
گوش هایم شروع به سوت کشیدن میکنند وقتی میگوید : الان دیر وقته اگه میخواین برین خب صبح راه میوفتادین . بیاین بریم بخوابیم .
یونا به سرعت قبول میکند و به جلو تر از هممون به سمت اتاق برمیگردد . دست چان روی شانه ام من را به دنبال خودش هدایت میکند .
در مدت ۳ دقیقه که برای من به اندازه ی ۳ سال طول میکشد یونا به تخت میرود و دوباره تلاش میکند بخوابد و چان من رو به همراه خودش میبرد .
+ داری کجا میبریم
_ جایی که نتونی به این راحتی ازم فرار کنی
+ تو گلوله خوردی چجوری الان طوری حرکت میکنی که انگار هیچ اسیبی ندیدی ؟
اروم میخندد و میگوید : این مهمترین سوالی بود که به ذهنت رسید ؟
واقعا این مهم ترین سوالی بود که به ذهنم رسید ؟ اره مهمترین بود ... هرچقدر هم روش سرپوش بزارم بیشتر از چیزی که باید بهش اهمیت میدم ...
او ادامه میدهد : اون فقط یک گلوله بود این چیزی نیست که منو از پا در بیاره پیکولا لوپا .
+ پس چرا انقدر نگرانم کردی ؟ چرا جوری رفتار میکردی انگار درد میکشی ؟
_ اوه واقعا چرا اینکارو میکردم ؟
می ایستد و صورتش را مقابل صورتم می اورد و با لبخند میگوید : شاید چون از توجهی که بهم داشتی لذت میبردم .
~~~~~~~
میدونم که واقعا دارم میرینم و ببخشید 🥲
- ۷۲
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط