اشک رازی است

اشک رازی است
لبخند رازی است
عشق رازی است

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی…
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.

درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده،
من ریشه های ترا یافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بوده اند.

دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته! با تو سخن میگویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید.

زیرا من
ریشه های تر یافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست
دیدگاه ها (۹)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p87شاخه‌های سرو در باد آروم تکون می‌خورد...

سناریو ریندو

گمشده در اعماق جنگلهیونجین/ا.تپارت:۲با قدم های شمرده و آروم ...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁷ویو جونکوکجونکوک... سکو...

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part¹" توصیف در یک جمله :میانِ تیغ‌های نیش‌دار...

سناریو ی درام از ا/ت و باجی

صدای شلیک

dark life = 39

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟜: انتخاب سختبعد از رفتن ا/ت، محوطه‌ی دانشگ...

🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۹ : «کسی که نباید دوستش می‌داشتم»کلاس کا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط