پارت2
ویوی یونجون:
با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم!...دست و صورتم رو شستم و صبحانه خوردم،یه دوش کوتاه هم گرفتم...
یه پیراهن سفید و یه شلوار نیم بگ آبی پوشیدم و کوله پشتیم رو برداشتم،و به سمت مدرسه حرکت کردم...
وقتی به مدرسه رسیدم،توی سالن منتظر سوبین بودم که یهو یه چیزی محکم خورد به سینه ام...اوووه!اون پسره ست که اگه اشتباه نکنم لاله! قدش یه چند سانتی از من کوتاه تر بود،موهای خرمایی و چشمای قهوه ای تیره ،پوستی سفید و بینی ای خوش فرم...وقتی دید به کی خورده دست و پاش شروع به لرزیدن کردن...فکر کنم ترسیده!...البته حق هم داره ،کل مدرسه زندگیش رو سیاه کردن مخصوصا سوبین!
وقتی به خودم اومدم دیدم داره سعی میکنه با زبون اشاره بهم یه چیزی بگه...وقتی دیدم نمیفهمم چی میگه بهش گفتم منظورش رو نمیفهمم!...اون یه دفترچه و خودکار در آورد و توش نوشت"متاسفم!واقعا معذرت میخوام!دیگه کارم رو تکرار نمیکنم!"...آها پس واسه اینکه خورد بهم متاسفه!...ازش اسمش رو پرسیدم و اون هم توی دفترچه اسمش رو برام نوشت"چوی بومگیو"...اهوم اسم قشنگیه!
نمیدونم چرا ولی ناخودآگاه بهش لبخند زدم و بهش گفتم داره دیر میشه و پیشنهاد دادم باهم بریم سر کلاس!
وارد کلاس که شدیم،وقتی بقیه دیدن همراه بومگیو اومدم به کلاس،همه به پچ پچ کردن افتادن!...وااا!...مگه خیلی چیز عجیبیه؟!.. حالا بیخیالش... یه لبخند زدم و به بومگیو گفتم..:بومگیو!دوست داری کنار من بشینی؟...اونم اول کمی فکر کرد و بعد با سر تایید کرد...
رفتیم ته کلاس تو لاین وسط نشستیم!چند دقیقه بعد از اومدن ما سوبین هم اومد و با دیدن بومگیو یه پوزخند زد
..:به به!چوی بومگیو! کتک های دیروز برات بس نبود که امروز اومدی تا بیشتر تنبیه ت کنم؟! و حواس با مشت برکتش ولی من محکم دستش رو گرفتم و مانعش شدم...:بس کن!
...
با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم!...دست و صورتم رو شستم و صبحانه خوردم،یه دوش کوتاه هم گرفتم...
یه پیراهن سفید و یه شلوار نیم بگ آبی پوشیدم و کوله پشتیم رو برداشتم،و به سمت مدرسه حرکت کردم...
وقتی به مدرسه رسیدم،توی سالن منتظر سوبین بودم که یهو یه چیزی محکم خورد به سینه ام...اوووه!اون پسره ست که اگه اشتباه نکنم لاله! قدش یه چند سانتی از من کوتاه تر بود،موهای خرمایی و چشمای قهوه ای تیره ،پوستی سفید و بینی ای خوش فرم...وقتی دید به کی خورده دست و پاش شروع به لرزیدن کردن...فکر کنم ترسیده!...البته حق هم داره ،کل مدرسه زندگیش رو سیاه کردن مخصوصا سوبین!
وقتی به خودم اومدم دیدم داره سعی میکنه با زبون اشاره بهم یه چیزی بگه...وقتی دیدم نمیفهمم چی میگه بهش گفتم منظورش رو نمیفهمم!...اون یه دفترچه و خودکار در آورد و توش نوشت"متاسفم!واقعا معذرت میخوام!دیگه کارم رو تکرار نمیکنم!"...آها پس واسه اینکه خورد بهم متاسفه!...ازش اسمش رو پرسیدم و اون هم توی دفترچه اسمش رو برام نوشت"چوی بومگیو"...اهوم اسم قشنگیه!
نمیدونم چرا ولی ناخودآگاه بهش لبخند زدم و بهش گفتم داره دیر میشه و پیشنهاد دادم باهم بریم سر کلاس!
وارد کلاس که شدیم،وقتی بقیه دیدن همراه بومگیو اومدم به کلاس،همه به پچ پچ کردن افتادن!...وااا!...مگه خیلی چیز عجیبیه؟!.. حالا بیخیالش... یه لبخند زدم و به بومگیو گفتم..:بومگیو!دوست داری کنار من بشینی؟...اونم اول کمی فکر کرد و بعد با سر تایید کرد...
رفتیم ته کلاس تو لاین وسط نشستیم!چند دقیقه بعد از اومدن ما سوبین هم اومد و با دیدن بومگیو یه پوزخند زد
..:به به!چوی بومگیو! کتک های دیروز برات بس نبود که امروز اومدی تا بیشتر تنبیه ت کنم؟! و حواس با مشت برکتش ولی من محکم دستش رو گرفتم و مانعش شدم...:بس کن!
...
- ۵.۹k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط