مامان من کیه؟
مامان من کیه؟
پارت:15
*1 هفته بعد*
*هیچ خبری از هوسوک نبود،پس کار های بیمارستان رو خودم انجام دادم رفتم بیرون،هوا گرم بود،هوسوک تماسام رو جواب نمیداد،پس..هیچ کاری نمیتونستم بکنم..فقط اخرین پیام رو بهش دادم*
"اقا پسر..چرا نیستی؟دلت برام تنگ نشده؟😂"
*بعد از پیامم به اخرین تاریخ نگاه کردم،درست تاریخی بود که اتفاق افتاده،تا خونه پیاده رفتم،هوا خیلی گرم بود،تا وارد خونه شدم سیلی که بهم خورد باعث شد بخورم زمین،گوشم سوت کشید،تا نگاه کردم سولی بود،با چاقو خواست بهم حمله کنه،چاقو رو گرفتم،سعی کردم از خودم دورش کنم*
یوری:سولی..منم..منم*چاقو رو گرفته*
سولی:ازت متنفرم..از همتون متنفرم*چاقو رو نزدیک تر میکنه*
یوری:سولی..نکن..خواهش میکنم نکن..
سولی:ازت..متنفرم*چاقو رو نزدیک میکنه و گریه میکنه*
یوری:سولی نکن..لطفا..التماست میکنم نکن..
سولی:*چاقو رو دیگه نزدیکش نمیکنه*بـ..ببخشید..
یوری:*میشینه و بغلش میکنه*چیشده؟
سولی:ببخشید..تقصیر منه..*گریه میکنه*
یوری:باشه باشه..اروم باش..
سولی:*به چاقو نگاه میکنه،میزنه توی گردن خودش*
یوری:*جیغ میزنه،از ترس عقب میره*
سولی:*خون بالا میاره و میمیره*
یوری:*بغلش میکنه*بهوش میای..مگه نه؟بهوش میای..*گریه*توروخدا بیدار شو..سولی..خواهش میکنم
*دست سولی رو گذاشتم روی گوشم..اخرین صدایی که شنیدم..صدای سکوت بود..سکوت خونه نه..سکوت نبض سولی..چشمام رو بستم..توی بغلش خوابیدم*
ادامه دارد...
پارت:15
*1 هفته بعد*
*هیچ خبری از هوسوک نبود،پس کار های بیمارستان رو خودم انجام دادم رفتم بیرون،هوا گرم بود،هوسوک تماسام رو جواب نمیداد،پس..هیچ کاری نمیتونستم بکنم..فقط اخرین پیام رو بهش دادم*
"اقا پسر..چرا نیستی؟دلت برام تنگ نشده؟😂"
*بعد از پیامم به اخرین تاریخ نگاه کردم،درست تاریخی بود که اتفاق افتاده،تا خونه پیاده رفتم،هوا خیلی گرم بود،تا وارد خونه شدم سیلی که بهم خورد باعث شد بخورم زمین،گوشم سوت کشید،تا نگاه کردم سولی بود،با چاقو خواست بهم حمله کنه،چاقو رو گرفتم،سعی کردم از خودم دورش کنم*
یوری:سولی..منم..منم*چاقو رو گرفته*
سولی:ازت متنفرم..از همتون متنفرم*چاقو رو نزدیک تر میکنه*
یوری:سولی..نکن..خواهش میکنم نکن..
سولی:ازت..متنفرم*چاقو رو نزدیک میکنه و گریه میکنه*
یوری:سولی نکن..لطفا..التماست میکنم نکن..
سولی:*چاقو رو دیگه نزدیکش نمیکنه*بـ..ببخشید..
یوری:*میشینه و بغلش میکنه*چیشده؟
سولی:ببخشید..تقصیر منه..*گریه میکنه*
یوری:باشه باشه..اروم باش..
سولی:*به چاقو نگاه میکنه،میزنه توی گردن خودش*
یوری:*جیغ میزنه،از ترس عقب میره*
سولی:*خون بالا میاره و میمیره*
یوری:*بغلش میکنه*بهوش میای..مگه نه؟بهوش میای..*گریه*توروخدا بیدار شو..سولی..خواهش میکنم
*دست سولی رو گذاشتم روی گوشم..اخرین صدایی که شنیدم..صدای سکوت بود..سکوت خونه نه..سکوت نبض سولی..چشمام رو بستم..توی بغلش خوابیدم*
ادامه دارد...
- ۸.۷k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط