چند پارتی لینو
ازدواج اجباری
Part: 1
سلام من کیم لونا هستم 20 سالمه و به دبیرستان میرم ی خواهر از خودم بزرگ تر دارم به اسم کیم جنی که اونم 29 سالشه
.
سلام لی مینهو هستم منو لینو صدا میکنن ، 27 سالمه و لیدر ی بند مافیایی هستم
.
ویو لونا *
صب مثل همیشه با زنگ ساعت روی میز کوچیک کنار تخت بود بیدار شدم و ساعت رو میز رو خاموش کردم
بلد شدم و رفتم دستشویی و کارای لازم رو انجام دادم و اومدم بیرون آماده شدم (عکس لباس لونا رو میفرستم ) و نشستم رو صندلی میز آرایش و سریع یه آرایش ساده و خیلی سبک انجام دادم و گوشی و ور وسایل هامو برداشتم و رفتم طبقه ی
لونا: سلااام صبتون بخیر 🎀
پدر ، مادر ، خواهر لونا : سلام صب تو هم بخیر 😊
لونا از خونه رفت بیرون
ویو داخل خونه *
(علامت مامان لونا میشه م.ا ، علامت باباش میشه ب.ا ، علامت جنی همون خواهرش هم میشه همون جنی )
م.ا : بهتر نیست بهش بگیم ؟
جنی : چیورو ؟
م.ا : مسئله ی ازدواج با لینو پسر شریک بابات (بابای لونا هم مافیا هستش و سر شرط بندی لونا رو به پسر شریکش باخته همون لینو)
ب.ا : باید همین غروب بهش بگیم چون فردا ساعت 11 شب میان دنبالش
م.ا : باش (بدبخت نمیتونه چیزی بگه چون میترسه )
جنی : بابااااا چرا چرا چرا من لونا کوچولو رو دوس دارممممم 😭
ب.ا : دیگه کاری نمیشه کرد باختم به اون ... حیف که پدرش بهترین شریکمه
جنی : حالا اجازه داریم ببینیمش فقط من هم تونستم میرم
ب.ا : اگه پسره نزاره با باباش صحبت کنم اوکیه باید منتظر جواب پدرش باشیم
ویو لونا از دانشگاه برگشتنی *
خیلی خوشحال داشتم بر میگشتم خونه با رفیقم که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره دیدی نوشته (بابا) جواب دادم
شروع تماس-
لونا : الو سلام بابایی
ب.ا : سلام میتونی زود تر بیای خونه ؟
لونا : ا..آره دو تا کوچه پایین ترم
ب.ا : اوکی زود باش
لونا : چشم
ب.ا : بای
لونا بای
پایان تماس-
ویو لونا *
ی زره تعجب کردم ولی گفتم اوکیه ولش سریع تر راه افتادم و رسیدم خونه در باز کردم و دیدم همه ی جا نشستن و ساکتن
لونا : سلام من اومدمممممم
م.ا : سلام دختر خوش اومدی
جنی : سلاممممم خوبی ؟ ، لونا بیا اینجا بشین
لونا : اوک
که یهو باباش اومد از پله ها پایین...
Part: 1
سلام من کیم لونا هستم 20 سالمه و به دبیرستان میرم ی خواهر از خودم بزرگ تر دارم به اسم کیم جنی که اونم 29 سالشه
.
سلام لی مینهو هستم منو لینو صدا میکنن ، 27 سالمه و لیدر ی بند مافیایی هستم
.
ویو لونا *
صب مثل همیشه با زنگ ساعت روی میز کوچیک کنار تخت بود بیدار شدم و ساعت رو میز رو خاموش کردم
بلد شدم و رفتم دستشویی و کارای لازم رو انجام دادم و اومدم بیرون آماده شدم (عکس لباس لونا رو میفرستم ) و نشستم رو صندلی میز آرایش و سریع یه آرایش ساده و خیلی سبک انجام دادم و گوشی و ور وسایل هامو برداشتم و رفتم طبقه ی
لونا: سلااام صبتون بخیر 🎀
پدر ، مادر ، خواهر لونا : سلام صب تو هم بخیر 😊
لونا از خونه رفت بیرون
ویو داخل خونه *
(علامت مامان لونا میشه م.ا ، علامت باباش میشه ب.ا ، علامت جنی همون خواهرش هم میشه همون جنی )
م.ا : بهتر نیست بهش بگیم ؟
جنی : چیورو ؟
م.ا : مسئله ی ازدواج با لینو پسر شریک بابات (بابای لونا هم مافیا هستش و سر شرط بندی لونا رو به پسر شریکش باخته همون لینو)
ب.ا : باید همین غروب بهش بگیم چون فردا ساعت 11 شب میان دنبالش
م.ا : باش (بدبخت نمیتونه چیزی بگه چون میترسه )
جنی : بابااااا چرا چرا چرا من لونا کوچولو رو دوس دارممممم 😭
ب.ا : دیگه کاری نمیشه کرد باختم به اون ... حیف که پدرش بهترین شریکمه
جنی : حالا اجازه داریم ببینیمش فقط من هم تونستم میرم
ب.ا : اگه پسره نزاره با باباش صحبت کنم اوکیه باید منتظر جواب پدرش باشیم
ویو لونا از دانشگاه برگشتنی *
خیلی خوشحال داشتم بر میگشتم خونه با رفیقم که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره دیدی نوشته (بابا) جواب دادم
شروع تماس-
لونا : الو سلام بابایی
ب.ا : سلام میتونی زود تر بیای خونه ؟
لونا : ا..آره دو تا کوچه پایین ترم
ب.ا : اوکی زود باش
لونا : چشم
ب.ا : بای
لونا بای
پایان تماس-
ویو لونا *
ی زره تعجب کردم ولی گفتم اوکیه ولش سریع تر راه افتادم و رسیدم خونه در باز کردم و دیدم همه ی جا نشستن و ساکتن
لونا : سلام من اومدمممممم
م.ا : سلام دختر خوش اومدی
جنی : سلاممممم خوبی ؟ ، لونا بیا اینجا بشین
لونا : اوک
که یهو باباش اومد از پله ها پایین...
- ۲.۰k
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط