P69
P69
فورا به بیمارستان رسوندم خودم و تو راه خبر رو به مادرم هم دادم ....رسیدم و رفتم پذیرش و اجازه گرفتم .....سمت اتاقش رفتم و آروم باز کردم که دیدم نیم خیز نشسته رو تخت و به روبه رو نگاه میکنه....ته دلم ریخت .....آروم برگشت و نگاهم کرد که لبخندی که فقط اون میبینه و تحویلش دادم و در اتاق و بستم و وارد شدم که روشو ازم گرفت...قبل نشستن خم شدم و دستشو گرفتم و همزمان آروم پیشونیشو بوسیدم و گفتم: خداروشکر که دوباره پیشمی....ا.ت حتی نگاهم نمیکرد فقط آروم اشکی از چشماش رو گونش چکید....بدون معطلی شروع کردم به توضیح دادن داستان....
..............................................
آروم نگاهش کردم و در پایان حرفاش دستامو روی دهنم گذاشتم و بدون صبر کردن دستامو انداختم دور گردنش و با تمام وجودم بغلش کردم ....بعد مدتی هیون و مامانش هم به دیدنم اومدن و حسابی باهم صحبت کردیم و الان حالم واقعا بهتر بود....مامانش رفت بیرون تا تنها باشیم آروم به تاج تخت تکیه دادم و لباسمو بالا دادم پرستار گفته بود که خداروشکر هنوز شیر دارم ...آروم به هیون شیر دادم ...حسابی میخورد و معلوم نبود تو این چند وقت چقدر اذیت شده ....نگاهی سنگین یونگی رو رو خودم حس کردم ...آروم گفتم اینجوری نگاهم نکن....خندید و گفت میرم کارای پذیرش رو انجام بدم.........
فورا به بیمارستان رسوندم خودم و تو راه خبر رو به مادرم هم دادم ....رسیدم و رفتم پذیرش و اجازه گرفتم .....سمت اتاقش رفتم و آروم باز کردم که دیدم نیم خیز نشسته رو تخت و به روبه رو نگاه میکنه....ته دلم ریخت .....آروم برگشت و نگاهم کرد که لبخندی که فقط اون میبینه و تحویلش دادم و در اتاق و بستم و وارد شدم که روشو ازم گرفت...قبل نشستن خم شدم و دستشو گرفتم و همزمان آروم پیشونیشو بوسیدم و گفتم: خداروشکر که دوباره پیشمی....ا.ت حتی نگاهم نمیکرد فقط آروم اشکی از چشماش رو گونش چکید....بدون معطلی شروع کردم به توضیح دادن داستان....
..............................................
آروم نگاهش کردم و در پایان حرفاش دستامو روی دهنم گذاشتم و بدون صبر کردن دستامو انداختم دور گردنش و با تمام وجودم بغلش کردم ....بعد مدتی هیون و مامانش هم به دیدنم اومدن و حسابی باهم صحبت کردیم و الان حالم واقعا بهتر بود....مامانش رفت بیرون تا تنها باشیم آروم به تاج تخت تکیه دادم و لباسمو بالا دادم پرستار گفته بود که خداروشکر هنوز شیر دارم ...آروم به هیون شیر دادم ...حسابی میخورد و معلوم نبود تو این چند وقت چقدر اذیت شده ....نگاهی سنگین یونگی رو رو خودم حس کردم ...آروم گفتم اینجوری نگاهم نکن....خندید و گفت میرم کارای پذیرش رو انجام بدم.........
- ۲۴۲
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط