حیحیحیحیحی پارت جدید خوشحال باشین
حیحیحیحیحی پارت جدید خوشحال باشین
---
صبح بود.
نه آن صبح آرام و شاعرانه با نور طلایی و پرندههایی که آواز میخوانند. نه.
صبح در عمارت فانتومهایو یعنی صدای انفجار از آشپزخانه، صدای داد سیل که «سباستین! صبحانه!» و صدای سباستین که با خونسردی کامل میگفت «البته، ارباب من»، انگار که دنیا دارد درست کار میکند.
ا.ت هنوز در رختخواب بود.
به سقف نگاه میکرد.
به کتی که روی صندلی بود.
کجاست؟
نه، کت آنجا بود. مرتب تا شده. روی صندلی.
اما چیز دیگری کم بود.
احساس.
دیشب... دیشب چه گذشته بود؟
صورتش را با دست پوشاند. گرم بود. خیلی گرم.
«شب بخیر، فرشتهٔ من.»
«لباس قرمز به شما میآید.» ( چه گوه خوریا)
خودش را بالا کشید. تشک سرد بود. ملحفهها گیج شده بودند. موهای قهوهای روشنش به هم گره خورده بود.
بلند شد. پای برهنه. رفت سمت صندلی.
کت را برداشت.
بو کرد.
هنوز.
همان بو. چرم و باروت و چیزی که حالا میدانست اسمش چیست:
خانه.
کت را روی تخت انداخت. داشت میرفت دوش بگیرد که در زدند.
دو بار. کوتاه. منظم.
سباستین.
قلبش یک تپش را جا انداخت.
«بله؟»
«صبحانه حاضر است. سیل گفت اگر دیر کنید، بدون شما شروع میکند.»
«بگو شروع کند.»
مکث.
«سیل گفت: «اگه نیاد، سباستین برو بکشش بالا»».
ا.ت نفس عمیقی کشید. «و تو آمدی؟»
«دستور اربابم است.»
«پس اگه سیل بگه برو خودتو بکش، میری؟»( 😂🤣🤣)
مکثی طولانی تر.
«سؤال جالبی است. شاید روزی جوابش را بدهم.»
ا.ت نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
«ده دقیقه دیگر میآیم.»
«عالی است. آه، و ا.ت جان؟»
«چه؟»
«موهایتان را هم برس بکشید. شبیه لانهٔ پرنده شده.»
صدای قدمهایش در راهرو کم شد.
ا.ت به در نگاه کرد. به کت روی تخت. به آینه.
دوباره صورتش قرمز شد.
این شیطان لعنتی...
---
سالن غذاخوری
سیل پشت میز نشسته بود. جلویش یک بشقاب خالی بود و یک لیوان شیر.
سباستین کنار دیوار ایستاده بود. دستهای پشت به هم. لبخند همیشگی.
ا.ت وارد شد.
موهایش را برس زده بود. یک بلوز سفید ساده پوشیده بود و دامنی تا مچ پا. هیچ چیز کوتاه نبود. هیچ چیز قرمز نبود.
سیل نگاهش کرد. «صورتت قرمز است.»
«هوای اتاق گرم بود.»
«اتاق تو سردترین اتاق عمارت است.»( بچه ها دلیل داره چون ا.ت نمیتونه گرما رو تحمل کنه و نیاز به یه جای خنک داره)
«... شوفاژ را روشن کردم.»
سیل دیگر چیزی نگفت. فقط نگاهش را به روزنامه انداخت.
ا.ت نشست. سباستین یک بشقاب جلویش گذاشت. تخممرغ. نان برشته. بیکن. یک گوجهٔ کبابی.
«وای،» ا.ت گفت. «امروز چه مناسبتی است؟»
سباستین ابرویی بالا انداخت. «مناسبتی نیست. فقط تصمیم گرفتم امروز زهر نریزم توی غذایتان.»
ا.ت یک لقمه برداشت. خورد.
«بی مزه است،» گفت.
«زهر را کم کردم. به مرور عادت میکنید.»
سیل بدون اینکه نگاهش را بلند کند: «اگر تمام کردید با شوخیهای مسخرهتان، من یک خبر دارم.»
ا.ت و سباستین هر دو نگاهشان را به سیل دوختند.
سیل روزنامه را زمین گذاشت. «ویکنت دیشب دستگیر شد. اسکاتلند یارد صبح امروز به عمارتش حمله کرد. مدارک کافی بود.»
ا.ت نفس راحتی کشید. «خوب شد.»
«اما یک چیز دیگر هم هست.»
سیل مکثی کرد. آن چشمهای آبی تیره، سرد. اما تویشان چیزی بود. چیزی شبیه... خستگی؟
«مادام رد امروز صبح زود رفت. گفت چند روزی در خانهٔ روستاییاش میماند.»
ا.ت یادش آمد دیشب را. مادام رد در کالسکه. سرش روی شیشه بود. و خواب بود.
ا.ت کت خودش را رویش کشیده بود.
«خسته بود،» ا.ت گفت. «خیلی خسته.»
سیل چیزی نگفت. فقط به بشقاب خالی اش نگاه کرد.
سباستین، بیصدا، یک فنجان چای جلوی سیل گذاشت. بدون اینکه کسی چیزی بگوید.
---
بعد از صبحانه
ا.ت توی راهرو بود که صدای سباستین از پشت سر آمد:
«ا.ت جان.»
برگشت.
سباستین ایستاده بود. یک دستمال سفید توی دستش بود.
«چیزی از قولش یادت میآید؟»
«قول؟ چه قولی؟»
«قولی که ندادم.»
ا.ت ابرو بالا انداخت. «پس چه قولی؟»
سباستین یک قدم جلو آمد. «قولی که... شاید باید میدادم.»
ا.ت نفسش را حبس کرد.
سباستین دستمال را به سمتش گرفت. «دیشب در کالسکه. گفتی «ممنون. برای امروز». من گفتم «وظیفه من است».»
«یادم است.»
«دروغ گفتم.»
ا.ت چشمهایش را گرد کرد. «سباستین میشاییل دروغ گفت؟ جهنم سرد شده؟»
سباستین لبخند نزد. فقط نگاه کرد. آن چشمهای قرمز. نه سرد. نه گرم. چیزی بینابین.
«وظیفه نبود،» گفت. «اختیار بود. انتخاب بود. میتوانستم نجاتتان ندهم. اما...»
مکث.
«اما؟»
«هیچی بیخیال»
و بعد رفت و ا.ت رو تو گیجی ول کرد
---
صبح بود.
نه آن صبح آرام و شاعرانه با نور طلایی و پرندههایی که آواز میخوانند. نه.
صبح در عمارت فانتومهایو یعنی صدای انفجار از آشپزخانه، صدای داد سیل که «سباستین! صبحانه!» و صدای سباستین که با خونسردی کامل میگفت «البته، ارباب من»، انگار که دنیا دارد درست کار میکند.
ا.ت هنوز در رختخواب بود.
به سقف نگاه میکرد.
به کتی که روی صندلی بود.
کجاست؟
نه، کت آنجا بود. مرتب تا شده. روی صندلی.
اما چیز دیگری کم بود.
احساس.
دیشب... دیشب چه گذشته بود؟
صورتش را با دست پوشاند. گرم بود. خیلی گرم.
«شب بخیر، فرشتهٔ من.»
«لباس قرمز به شما میآید.» ( چه گوه خوریا)
خودش را بالا کشید. تشک سرد بود. ملحفهها گیج شده بودند. موهای قهوهای روشنش به هم گره خورده بود.
بلند شد. پای برهنه. رفت سمت صندلی.
کت را برداشت.
بو کرد.
هنوز.
همان بو. چرم و باروت و چیزی که حالا میدانست اسمش چیست:
خانه.
کت را روی تخت انداخت. داشت میرفت دوش بگیرد که در زدند.
دو بار. کوتاه. منظم.
سباستین.
قلبش یک تپش را جا انداخت.
«بله؟»
«صبحانه حاضر است. سیل گفت اگر دیر کنید، بدون شما شروع میکند.»
«بگو شروع کند.»
مکث.
«سیل گفت: «اگه نیاد، سباستین برو بکشش بالا»».
ا.ت نفس عمیقی کشید. «و تو آمدی؟»
«دستور اربابم است.»
«پس اگه سیل بگه برو خودتو بکش، میری؟»( 😂🤣🤣)
مکثی طولانی تر.
«سؤال جالبی است. شاید روزی جوابش را بدهم.»
ا.ت نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
«ده دقیقه دیگر میآیم.»
«عالی است. آه، و ا.ت جان؟»
«چه؟»
«موهایتان را هم برس بکشید. شبیه لانهٔ پرنده شده.»
صدای قدمهایش در راهرو کم شد.
ا.ت به در نگاه کرد. به کت روی تخت. به آینه.
دوباره صورتش قرمز شد.
این شیطان لعنتی...
---
سالن غذاخوری
سیل پشت میز نشسته بود. جلویش یک بشقاب خالی بود و یک لیوان شیر.
سباستین کنار دیوار ایستاده بود. دستهای پشت به هم. لبخند همیشگی.
ا.ت وارد شد.
موهایش را برس زده بود. یک بلوز سفید ساده پوشیده بود و دامنی تا مچ پا. هیچ چیز کوتاه نبود. هیچ چیز قرمز نبود.
سیل نگاهش کرد. «صورتت قرمز است.»
«هوای اتاق گرم بود.»
«اتاق تو سردترین اتاق عمارت است.»( بچه ها دلیل داره چون ا.ت نمیتونه گرما رو تحمل کنه و نیاز به یه جای خنک داره)
«... شوفاژ را روشن کردم.»
سیل دیگر چیزی نگفت. فقط نگاهش را به روزنامه انداخت.
ا.ت نشست. سباستین یک بشقاب جلویش گذاشت. تخممرغ. نان برشته. بیکن. یک گوجهٔ کبابی.
«وای،» ا.ت گفت. «امروز چه مناسبتی است؟»
سباستین ابرویی بالا انداخت. «مناسبتی نیست. فقط تصمیم گرفتم امروز زهر نریزم توی غذایتان.»
ا.ت یک لقمه برداشت. خورد.
«بی مزه است،» گفت.
«زهر را کم کردم. به مرور عادت میکنید.»
سیل بدون اینکه نگاهش را بلند کند: «اگر تمام کردید با شوخیهای مسخرهتان، من یک خبر دارم.»
ا.ت و سباستین هر دو نگاهشان را به سیل دوختند.
سیل روزنامه را زمین گذاشت. «ویکنت دیشب دستگیر شد. اسکاتلند یارد صبح امروز به عمارتش حمله کرد. مدارک کافی بود.»
ا.ت نفس راحتی کشید. «خوب شد.»
«اما یک چیز دیگر هم هست.»
سیل مکثی کرد. آن چشمهای آبی تیره، سرد. اما تویشان چیزی بود. چیزی شبیه... خستگی؟
«مادام رد امروز صبح زود رفت. گفت چند روزی در خانهٔ روستاییاش میماند.»
ا.ت یادش آمد دیشب را. مادام رد در کالسکه. سرش روی شیشه بود. و خواب بود.
ا.ت کت خودش را رویش کشیده بود.
«خسته بود،» ا.ت گفت. «خیلی خسته.»
سیل چیزی نگفت. فقط به بشقاب خالی اش نگاه کرد.
سباستین، بیصدا، یک فنجان چای جلوی سیل گذاشت. بدون اینکه کسی چیزی بگوید.
---
بعد از صبحانه
ا.ت توی راهرو بود که صدای سباستین از پشت سر آمد:
«ا.ت جان.»
برگشت.
سباستین ایستاده بود. یک دستمال سفید توی دستش بود.
«چیزی از قولش یادت میآید؟»
«قول؟ چه قولی؟»
«قولی که ندادم.»
ا.ت ابرو بالا انداخت. «پس چه قولی؟»
سباستین یک قدم جلو آمد. «قولی که... شاید باید میدادم.»
ا.ت نفسش را حبس کرد.
سباستین دستمال را به سمتش گرفت. «دیشب در کالسکه. گفتی «ممنون. برای امروز». من گفتم «وظیفه من است».»
«یادم است.»
«دروغ گفتم.»
ا.ت چشمهایش را گرد کرد. «سباستین میشاییل دروغ گفت؟ جهنم سرد شده؟»
سباستین لبخند نزد. فقط نگاه کرد. آن چشمهای قرمز. نه سرد. نه گرم. چیزی بینابین.
«وظیفه نبود،» گفت. «اختیار بود. انتخاب بود. میتوانستم نجاتتان ندهم. اما...»
مکث.
«اما؟»
«هیچی بیخیال»
و بعد رفت و ا.ت رو تو گیجی ول کرد
- ۷۶۴
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط