قسمت ۹ قلب های شکسته
قسمت ۹ قلب های شکسته
دلیل چهارم: من ازش متنفرم چون...
مکث طولانی.
«چون...»
گربه بلند شد، چهار دست و پا آمد روی سینه ایزومی نشست و با چشمان زردش به او خیره شد.
ایزومی به گربه نگاه کرد.
گربه انگار داشت میگفت: «به ت*خم*م.( چه گربه بی ادبی😂🤣) داری دروغ میگی.»
ایزومی گربه را از روی سینهاش برداشت و گذاشت کنارش.
«باشه. باشه. راستش را میخواهی؟»
به سقف نگاه کرد.
«من ازش متنفرم چون وقتی به من نگاه کرد... برای اولین بار بعد از سالها... احساس کردم کسی واقعاً من را میبیند. نه نقابم را. نه لبخند الکی. نه جایگاهم در اشراف را. من را.»
صدایش ناگهان آرام شد.
«و ترسناک است. اینکه کسی تو را اینطور ببیند. بدون اینکه اجازه بدهی. بدون اینکه آماده باشی.»
دستش را روی چشمهایش گذاشت.
«ویلیام گفت که این خوب نیست برای کارمان. حق با اوست. اگر شرلوک هولمز به ما نزدیک شود... همه چیز لو میرود.»
گربه خرخر کرد.
ایزومی لبخند تلخی زد.
«پس بهتر است ازش متنفر باشم. بهتر است به این فکر کنم که چقدر از صورت ازخودراضیش بدم میآید. بهتر است برنامه بریزم برای اینکه چطور دفعه بعد... اگر دفعه بعدی باشد... قبل از اینکه او من را بخواند، من او را بخوانم.»
پتو را دوباره بالا کشید.
«این عشق نیست. این رقابت است. یک بازی شطرنج با آدمی که فکر میکند همیشه برنده است.»
چشم بست.
سه ثانیه بعد چشم باز کرد.
«...ولی راستش دستش خوشگل بود.»
به گربه نگاه کرد. گربه چشمانش را بست.
«خوب. گفتم. دستش خوشگل بود. انگشتان باریک بلند و آن کت ... یک آدم معمولی آن کت را نمیپوشد. آن کت یک آدم را نشان میدهد که به ظاهر اهمیت نمیدهد چون مغزش جای دیگری است.»
گربه باز هم جواب نداد.
«یا شاید فقط لباسشویی نرفته.»
ایزومی بالش را بغل کرد و غلت زد.
«دیگر حرف نمیزنم. میخوابم. فردا صبح قهوه میخورم و به همه چیز مثل یک مسئله ریاضی نگاه میکنم. بدون احساس. مثل ویلیام.»
چشم بست.
صدای قدمهای آهستهای از راهرو آمد. ویلیام بود که هنوز بیدار بود. در ایزومی کمی باز بود. انگار ایستاده بود و نگاه میکرد.
صدای آرام ویلیام آمد:
«ایزومی. هنوز بیداری؟»
ایزومی جواب نداد. خودش را زد به خواب.
ویلیام چند ثانیه بعد گفت: «میدونم بیداری. فقط میخواستم بگویم... اگر میخواهی دربارهاش حرف بزنی، من اینجام.»
سکوت.
ایزومی صدای آرامی گفت: «...درباره کی؟»
«همان کسی که دستش خوشگل است.»(😂🤣ویلیام یه برادر واقعی داره میشه😂)
ایزومی بالش را گرفت و به سمت در پرت کرد. بالش به چهارچوب خورد.
صدای خنده آرام ویلیام از پشت در آمد و بعد قدمهایش دور شد.
ایزومی صورتش را در بالش دیگر فرو کرد.
«من از همهتان متنفرم. حتی گربه.»
گربه میو کرد.
«تو نه. تو فقط گربهای.»
به سقف نگاه کرد.
شرلوک هولمز.
چشمهای آبی. دستهای باریک. موهای ژولیده. کت تیره.
ایزومی چشمانش را بست و محکم گفت با خودش:
«این عشق نیست. این نفرت است. نفرت ناب. خالص.»( فک نکنم)
چند دقیقه بعد، با لبخندی که خودش نمیدید، خوابش برد.
---
صبح روز بعد
ایزومی با چشمانی پر از سیاهی دور افتادگی از خواب پرید.
اولین کاری که کرد؟ رفت به سمت آینه.
دومین کار؟
رفت به سمت پنجره و به خیابان نگاه کرد. شاید... شاید ردیی ببیند.
نبود.
هیچکس نبود.
ایزومی عمیق نفس کشید و رفت سراغ گربه.
ساعت هشت صبح، وقتی برای صبحانه پایین رفت، ویلیام پشت میز نشسته بود و چای میخورد.
بدون اینکه نگاه کند، گفت: «خوب خوابیدی؟»
ایزومی قهوهاش را ریخت. «عالی. هیچ فکری نکردم.»
ویلیام نگاه کوتاهی به سیاهی دور چشمش انداخت. «پیداست.»
لوئیس که گوشه نشسته بود و نان میخورد، خشک گفت: «امشب برم بکشمش؟»
ایزومی قهوه را یکجا سر کشید. «نه. بذار زنده بمونه. من خودم... بعداً میکشمش.»
ویلیام لبخند زد. «با دست خوشگلش؟»
ایزومی لیوان قهوه را به سمت ویلیام گرفت.
ویلیام دستش را بلند کرد. «شوخی کردم. شوخی.»
ایزومی نشست و نگاهش را به پنجره دوخت.
شرلوک هولمز..
دلیل چهارم: من ازش متنفرم چون...
مکث طولانی.
«چون...»
گربه بلند شد، چهار دست و پا آمد روی سینه ایزومی نشست و با چشمان زردش به او خیره شد.
ایزومی به گربه نگاه کرد.
گربه انگار داشت میگفت: «به ت*خم*م.( چه گربه بی ادبی😂🤣) داری دروغ میگی.»
ایزومی گربه را از روی سینهاش برداشت و گذاشت کنارش.
«باشه. باشه. راستش را میخواهی؟»
به سقف نگاه کرد.
«من ازش متنفرم چون وقتی به من نگاه کرد... برای اولین بار بعد از سالها... احساس کردم کسی واقعاً من را میبیند. نه نقابم را. نه لبخند الکی. نه جایگاهم در اشراف را. من را.»
صدایش ناگهان آرام شد.
«و ترسناک است. اینکه کسی تو را اینطور ببیند. بدون اینکه اجازه بدهی. بدون اینکه آماده باشی.»
دستش را روی چشمهایش گذاشت.
«ویلیام گفت که این خوب نیست برای کارمان. حق با اوست. اگر شرلوک هولمز به ما نزدیک شود... همه چیز لو میرود.»
گربه خرخر کرد.
ایزومی لبخند تلخی زد.
«پس بهتر است ازش متنفر باشم. بهتر است به این فکر کنم که چقدر از صورت ازخودراضیش بدم میآید. بهتر است برنامه بریزم برای اینکه چطور دفعه بعد... اگر دفعه بعدی باشد... قبل از اینکه او من را بخواند، من او را بخوانم.»
پتو را دوباره بالا کشید.
«این عشق نیست. این رقابت است. یک بازی شطرنج با آدمی که فکر میکند همیشه برنده است.»
چشم بست.
سه ثانیه بعد چشم باز کرد.
«...ولی راستش دستش خوشگل بود.»
به گربه نگاه کرد. گربه چشمانش را بست.
«خوب. گفتم. دستش خوشگل بود. انگشتان باریک بلند و آن کت ... یک آدم معمولی آن کت را نمیپوشد. آن کت یک آدم را نشان میدهد که به ظاهر اهمیت نمیدهد چون مغزش جای دیگری است.»
گربه باز هم جواب نداد.
«یا شاید فقط لباسشویی نرفته.»
ایزومی بالش را بغل کرد و غلت زد.
«دیگر حرف نمیزنم. میخوابم. فردا صبح قهوه میخورم و به همه چیز مثل یک مسئله ریاضی نگاه میکنم. بدون احساس. مثل ویلیام.»
چشم بست.
صدای قدمهای آهستهای از راهرو آمد. ویلیام بود که هنوز بیدار بود. در ایزومی کمی باز بود. انگار ایستاده بود و نگاه میکرد.
صدای آرام ویلیام آمد:
«ایزومی. هنوز بیداری؟»
ایزومی جواب نداد. خودش را زد به خواب.
ویلیام چند ثانیه بعد گفت: «میدونم بیداری. فقط میخواستم بگویم... اگر میخواهی دربارهاش حرف بزنی، من اینجام.»
سکوت.
ایزومی صدای آرامی گفت: «...درباره کی؟»
«همان کسی که دستش خوشگل است.»(😂🤣ویلیام یه برادر واقعی داره میشه😂)
ایزومی بالش را گرفت و به سمت در پرت کرد. بالش به چهارچوب خورد.
صدای خنده آرام ویلیام از پشت در آمد و بعد قدمهایش دور شد.
ایزومی صورتش را در بالش دیگر فرو کرد.
«من از همهتان متنفرم. حتی گربه.»
گربه میو کرد.
«تو نه. تو فقط گربهای.»
به سقف نگاه کرد.
شرلوک هولمز.
چشمهای آبی. دستهای باریک. موهای ژولیده. کت تیره.
ایزومی چشمانش را بست و محکم گفت با خودش:
«این عشق نیست. این نفرت است. نفرت ناب. خالص.»( فک نکنم)
چند دقیقه بعد، با لبخندی که خودش نمیدید، خوابش برد.
---
صبح روز بعد
ایزومی با چشمانی پر از سیاهی دور افتادگی از خواب پرید.
اولین کاری که کرد؟ رفت به سمت آینه.
دومین کار؟
رفت به سمت پنجره و به خیابان نگاه کرد. شاید... شاید ردیی ببیند.
نبود.
هیچکس نبود.
ایزومی عمیق نفس کشید و رفت سراغ گربه.
ساعت هشت صبح، وقتی برای صبحانه پایین رفت، ویلیام پشت میز نشسته بود و چای میخورد.
بدون اینکه نگاه کند، گفت: «خوب خوابیدی؟»
ایزومی قهوهاش را ریخت. «عالی. هیچ فکری نکردم.»
ویلیام نگاه کوتاهی به سیاهی دور چشمش انداخت. «پیداست.»
لوئیس که گوشه نشسته بود و نان میخورد، خشک گفت: «امشب برم بکشمش؟»
ایزومی قهوه را یکجا سر کشید. «نه. بذار زنده بمونه. من خودم... بعداً میکشمش.»
ویلیام لبخند زد. «با دست خوشگلش؟»
ایزومی لیوان قهوه را به سمت ویلیام گرفت.
ویلیام دستش را بلند کرد. «شوخی کردم. شوخی.»
ایزومی نشست و نگاهش را به پنجره دوخت.
شرلوک هولمز..
- ۳۷۵
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط