پارت۴(در عمق نگاه تو)
پارت۴(در عمق نگاه تو)
بیدرنگ کتش را برداشت و پوشید و به سمت در رفت. اما همین که خواست از اتاق خارج شود، مادرش دستش را گرفت و پرسید:
×:"داری کجا میری؟"
باکوگو نفس را با کلافگی بیرون داد و
+:"دارم میرم خونه اون نفله بروکلی
×:"پس این غذارو هم با خودت ببر برو جبرانش کن "
جعبه غذا گرفت واز اتاق بیرون زد از بیمارستان خارج شد
کنار خیابان ایستاد و یک تاکسی گرفت. وقتی سوار شد، مقصدی که به راننده گفت، خانهی ایزوکو بود. فاصلهی خانه تا بیمارستان با پای پیاده حدود بیست دقیقه میشد، اما با تاکسی زمان کمتری طول میکشید
فکر کردن درباره ایزوکو،انگار بخشی از زندگی روزمره اش شده بود
آن چه چیزیست، که او را حتی در خواب هایش امان نمی دهد؟ خاطراتی از خودش و او که مرور میشود
گذشته هیچوقت واقعاً فراموش نمیشود؛ درد، همیشه جایی از آن باقی میماند. این همان باوری بود که مدام در ذهنش تکرار میشود
اما این چه گذشته ای است، که آغاز و سرانجامش به ایزوکو ختم میشود؟
مدام ب سوالاتش می اندیشید؛ولی پاسخی نمیجست
تاکسی او را به مقصدش رساند، مبلغ را پرداخت کرد و از تاکسی پیاده شد به خانه روبرویش خیره مانده بود. خانه هایی که اطرافش بودند نیار به بازسازی داشتند انگار که این محل نفرین شده بود؛ تاریکی خیابان انتهایی نداشت. چگونه او در اینجا زندگی می کند؟
چراغ های خانه خاموش بودند، گمان کرد که خواب است.
حال باید چه میکرد؟ او را از خواب بیدار سازد یا بیخیالش شود و زمان دیگری را برایش دیدنش انتخاب کند؟
ناگهان صدای قدم های پا ب گوشش خطور کرد سرش را به سمت صدا برد که، با صحنه ی بسیار عجیبی روبرو شد کیسه زباله بسیار بزرگی در حال راه رفتن بود، یا خطای دیدش بود؟ در هر حال کمی که دقت کرد تقریبا نزدیکش شده بود که یکدفعه کیسه زباله به او برخورد میکند و پخش بر زمین میشود
پشت کیسه زباله کسی نبود جز، ایزوکو که با نا باوری به باکوگو خیره شده بود اما بعد با گشاده رویی و لبخند نقابش را عوض میکند
-:"کاچان تو اینجا چیکار میکنی؟ ببینم حالت بهتر شده؟"
چشمان زمردین ایزوکو، زیر نور مهتاب میدرخشیدند او در چشمانش غرق شده بود
اما همین که به خودش آمد، گلویش خشک شده بود و سرفه کوتاهی کرد بعد با صدایی بم عصبی گفت
+:"معلوم هست این وقت شب با این آشغالا چه غلطی میکنی؟"
-:"هیچ غلطی"
+:"حالت خوبه؟"
ایزوکو با شنیدن جوابش لبخندی زد و نزدیک بود آن لبخند تبدیل ب خنده شود ولی جلوی خودش را گرفت. بعد از جایش بلند شد
-:"نگفتی چرا اینجا اومدی؟"
باکوگو بدون هیچ حرف اضافهای، جعبهی غذا را به سمت ایزوکو گرفت.
+:" اینو اون پیرزن برات آماده کرده که کوفت کنی."
ایزوکو با کمی تعجب به جعبه نگاه کرد. وقتی بوی خوش غذا به مشامش رسید، تازه فهمید ماجرا از چه قرار است.
-:" آها پس غذاعه... چه بوی خوبی داره، کاچان! به نظر خیلی خوشمزه میاد. از طرف من از خاله تشکر کن.
+:" باشه. من دیگه میرم."
هنوز قدمی برنداشته بود که ناگهان دستی دور بازویش حلقه شد. باکوگو ایستاد و با تعجب به ایزوکو نگاه کرد.
ایزوکو با لبخندی گفت:
-:" تنهایی که نمیچسبه، کاچان. بیا باهم بخوریم"
+:": نه، باید برم. کار دارم"
اما ایزوکو دستبردار نبود. با اصرارهای پیدرپی و حرفهایش بالاخره توانست باکوگو را راضی کند. باکوگو با کمی بیمیلی همراهش راه افتاد و چند لحظه بعد، هر دو به داخل خانه رفتند.
-:" من میرم غذا رو روی میز آماده کنم. اگه کاری داشتی صدام بزن"
بعد به سمت آشپزخانه رفت و باکوگو را در پذیرایی تنها گذاشت.
دروغ چرا؟ خانهی قشنگی بود. نگاهی به اطراف انداخت و مشغول تماشای وسایل خانه شد، تا اینکه چشمش به قاب عکسی افتاد که روی یکی از میزها قرار داشت.
عکس قدیمی مادر ایزوکو بود؛ تصویری از دوران جوانیاش. باکوگو چند لحظه به عکس خیره ماند. شباهت میان مادر و پسر آنقدر زیاد بود که ناخودآگاه دهانش باز ماند
کمی آنطرفتر، قاب دیگری توجهش را جلب کرد. این بار عکس خودش و ایزوکو بود. عکسی از دوران کودکیشان.
آن روزها را به یاد آورد؛ روزهایی که با هم بازی میکردند، میخندیدند و ساعتها کنار یکدیگر وقت میگذراندند؛ ولی به یکباره چه شد؟
حس عجیبی در سینهاش نشست، حسی شبیه افسوس و پشیمانی
در همین فکرها بود که صدای ایزوکو او را به خودش آورد.
-:" کاچان! شام رو روی میز حاضر کردم، بیا"
باکوگو نگاهش را از قاب عکس گرفت
+:" باشه، اومدم"
چند لحظه بعد، هر دو پشت میز نشستند. پس از دعای کوتاهی، شروع به خوردن کردند.
#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
بیدرنگ کتش را برداشت و پوشید و به سمت در رفت. اما همین که خواست از اتاق خارج شود، مادرش دستش را گرفت و پرسید:
×:"داری کجا میری؟"
باکوگو نفس را با کلافگی بیرون داد و
+:"دارم میرم خونه اون نفله بروکلی
×:"پس این غذارو هم با خودت ببر برو جبرانش کن "
جعبه غذا گرفت واز اتاق بیرون زد از بیمارستان خارج شد
کنار خیابان ایستاد و یک تاکسی گرفت. وقتی سوار شد، مقصدی که به راننده گفت، خانهی ایزوکو بود. فاصلهی خانه تا بیمارستان با پای پیاده حدود بیست دقیقه میشد، اما با تاکسی زمان کمتری طول میکشید
فکر کردن درباره ایزوکو،انگار بخشی از زندگی روزمره اش شده بود
آن چه چیزیست، که او را حتی در خواب هایش امان نمی دهد؟ خاطراتی از خودش و او که مرور میشود
گذشته هیچوقت واقعاً فراموش نمیشود؛ درد، همیشه جایی از آن باقی میماند. این همان باوری بود که مدام در ذهنش تکرار میشود
اما این چه گذشته ای است، که آغاز و سرانجامش به ایزوکو ختم میشود؟
مدام ب سوالاتش می اندیشید؛ولی پاسخی نمیجست
تاکسی او را به مقصدش رساند، مبلغ را پرداخت کرد و از تاکسی پیاده شد به خانه روبرویش خیره مانده بود. خانه هایی که اطرافش بودند نیار به بازسازی داشتند انگار که این محل نفرین شده بود؛ تاریکی خیابان انتهایی نداشت. چگونه او در اینجا زندگی می کند؟
چراغ های خانه خاموش بودند، گمان کرد که خواب است.
حال باید چه میکرد؟ او را از خواب بیدار سازد یا بیخیالش شود و زمان دیگری را برایش دیدنش انتخاب کند؟
ناگهان صدای قدم های پا ب گوشش خطور کرد سرش را به سمت صدا برد که، با صحنه ی بسیار عجیبی روبرو شد کیسه زباله بسیار بزرگی در حال راه رفتن بود، یا خطای دیدش بود؟ در هر حال کمی که دقت کرد تقریبا نزدیکش شده بود که یکدفعه کیسه زباله به او برخورد میکند و پخش بر زمین میشود
پشت کیسه زباله کسی نبود جز، ایزوکو که با نا باوری به باکوگو خیره شده بود اما بعد با گشاده رویی و لبخند نقابش را عوض میکند
-:"کاچان تو اینجا چیکار میکنی؟ ببینم حالت بهتر شده؟"
چشمان زمردین ایزوکو، زیر نور مهتاب میدرخشیدند او در چشمانش غرق شده بود
اما همین که به خودش آمد، گلویش خشک شده بود و سرفه کوتاهی کرد بعد با صدایی بم عصبی گفت
+:"معلوم هست این وقت شب با این آشغالا چه غلطی میکنی؟"
-:"هیچ غلطی"
+:"حالت خوبه؟"
ایزوکو با شنیدن جوابش لبخندی زد و نزدیک بود آن لبخند تبدیل ب خنده شود ولی جلوی خودش را گرفت. بعد از جایش بلند شد
-:"نگفتی چرا اینجا اومدی؟"
باکوگو بدون هیچ حرف اضافهای، جعبهی غذا را به سمت ایزوکو گرفت.
+:" اینو اون پیرزن برات آماده کرده که کوفت کنی."
ایزوکو با کمی تعجب به جعبه نگاه کرد. وقتی بوی خوش غذا به مشامش رسید، تازه فهمید ماجرا از چه قرار است.
-:" آها پس غذاعه... چه بوی خوبی داره، کاچان! به نظر خیلی خوشمزه میاد. از طرف من از خاله تشکر کن.
+:" باشه. من دیگه میرم."
هنوز قدمی برنداشته بود که ناگهان دستی دور بازویش حلقه شد. باکوگو ایستاد و با تعجب به ایزوکو نگاه کرد.
ایزوکو با لبخندی گفت:
-:" تنهایی که نمیچسبه، کاچان. بیا باهم بخوریم"
+:": نه، باید برم. کار دارم"
اما ایزوکو دستبردار نبود. با اصرارهای پیدرپی و حرفهایش بالاخره توانست باکوگو را راضی کند. باکوگو با کمی بیمیلی همراهش راه افتاد و چند لحظه بعد، هر دو به داخل خانه رفتند.
-:" من میرم غذا رو روی میز آماده کنم. اگه کاری داشتی صدام بزن"
بعد به سمت آشپزخانه رفت و باکوگو را در پذیرایی تنها گذاشت.
دروغ چرا؟ خانهی قشنگی بود. نگاهی به اطراف انداخت و مشغول تماشای وسایل خانه شد، تا اینکه چشمش به قاب عکسی افتاد که روی یکی از میزها قرار داشت.
عکس قدیمی مادر ایزوکو بود؛ تصویری از دوران جوانیاش. باکوگو چند لحظه به عکس خیره ماند. شباهت میان مادر و پسر آنقدر زیاد بود که ناخودآگاه دهانش باز ماند
کمی آنطرفتر، قاب دیگری توجهش را جلب کرد. این بار عکس خودش و ایزوکو بود. عکسی از دوران کودکیشان.
آن روزها را به یاد آورد؛ روزهایی که با هم بازی میکردند، میخندیدند و ساعتها کنار یکدیگر وقت میگذراندند؛ ولی به یکباره چه شد؟
حس عجیبی در سینهاش نشست، حسی شبیه افسوس و پشیمانی
در همین فکرها بود که صدای ایزوکو او را به خودش آورد.
-:" کاچان! شام رو روی میز حاضر کردم، بیا"
باکوگو نگاهش را از قاب عکس گرفت
+:" باشه، اومدم"
چند لحظه بعد، هر دو پشت میز نشستند. پس از دعای کوتاهی، شروع به خوردن کردند.
#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
- ۸۲
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط