{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روناک یونسی

روناک یونسی



چوپان قصه ی ما دروغگو نبود

او تنها بود و از فرط تنهایی فریاد گرگ سر می داد

افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد

و در پی گرگ بودند و در این میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست
دیدگاه ها (۲)

به هر یاری که جان دادمبه پاس دوستی دشمنی ها کرد با مندر لباس...

هزاران چشم زیبا‎‎فدای نیم نگاهتهزاران دل عاشق ‎ ...

روناک یونسیاگه یه وقت دلمو شکستی فدای سرت !فقط کفش بپوش که ش...

چه بگویم که زبانم دگر گویا نیستقصه غصه و غم به همین آسانیست ...

ظاهرم آرام است...اما درخودم سرگردانمجایی میان ماندن و رفتنمی...

رها🦋 ظاهرم آرام است...اما درخودم سرگردانمجایی میان ماندن و ر...

ما در خانه‌هایی زندگی می‌کنیم که دیوارها را ساخته‌ایم،اما پل...

باران 🌧️⛈️که می‌گیرد،جهان انگار آهسته‌تر نفس می‌کشد؛و آدم دل...

«زندگیِ ما، این روزها، درست شبیه همان یخ‌فروشِ قصه‌هاست؛همه ...

💙آدم‌ها را نه با آغازشان، که با پایانشان می‌توان شناخت.عشق د...

دختر و پارتی

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 8️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ روی صفحه‌ی گوشی‌ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط