{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«زندگیِ ما، این روزها، درست شبیه همان یخ‌فروشِ قصه‌هاست؛

«زندگیِ ما، این روزها، درست شبیه همان یخ‌فروشِ قصه‌هاست؛

همه چیزمان را به دوش کشیده‌ایم،

در گرمایِ بی‌رحمِ روزگار، زیرِ تازیانه‌یِ آفتابِ بی‌وقفه.

چشم به راهِ مشتریِ خوشبختی،

به امیدِ رسیدنِ آن لحظه‌ای که باری از دوشمان برداشته شود.

اما انگار این بازار، خریدارِ گرمایِ وجودِ ما نیست…

هر چه بیشتر می‌مانیم، بیشتر آب می‌شویم.

نگاه می‌کنم و می‌بینم:

آرزوهایم، قطره‌قطره از میانِ انگشتانم می‌چکد،

لبخندهایی که فرصتِ شکوفا شدن نداشتند، در گودالی از تنهایی محو می‌شوند،

و ما، تماشاچیِ مرگِ تدریجیِ فرصت‌هایم هستم.

دیگر نه آن یخ‌فروشِ سابقم، نه آن سرمایِ پابرجا…

فقط مانده‌ام با ردِ پایی از آب، بر سنگ‌فرشِ سردِ انتظار،

و خدایی که تنها شاهدِ این ذوب شدنِ بی‌صدماست.»


.

.

.
دیدگاه ها (۰)

«کاش روزگار، مثل یک کتاب بود که می‌توانستیم صفحاتِ تلخش را پ...

خدا....یه ویترین داره برای بنده هاش خیلی قشنگه...گاهی که به ...

«زندگی، مثل یک آینه است؛سرد، صیقلی، و بی‌رحم.ما در برابرش می...

قاصدِ دلتنگیما همان بچه‌هایی بودیم که انگار تمام جهان در کف ...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۱۹: میانِ پناه و طوفانفقط یک روز ...

خوب بچه ها به نظرم این یکی هم کلیشه‌ای شد یا زیاد جالب نشد.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط