{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انگار دست های تو تب دارند...لرزی عجیب در تنت افتاده

انگار دست های تو تب دارند...لرزی عجیب در تنت افتاده
هرچند بسته ای چمدانت را...مردی به پای رفتنت افتاده
دیر است و کفش های تو بی تابند...بگذار فارغ از غمِ "رفتن" ها
تا چند کوچه بدرقه ات باشد دستی که دورِ گردنت افتاده
دیگر میان بافه ی موهایت انگشت های شعله ورِ من نیست
در باد می روی و نمی بینی آتش به جان خرمنت افتاده
لبخندهای سرد و مه آلودت فریاد می زنند که دیگر "عشق "
یک اتفاق بود که مدت هاست از چشم های روشنت افتاده
ابری گرفته حال و هوایم را...این بار آخرست که می گریم
بر سینه ات بگیر و نوازش کن...امشب سرم به دامنت افتاده
تو دور می شوی و ملالی نیست...من مانده ام که دل بکَنَم یا جان!؟
حالا ببین همین غم تنهایی م یک شب به فکر کشتنت افتاده...!
اصغر معاذی
دیدگاه ها (۴)

نداریخبر ز حال من نداریکه دل به جاده می سپاریسحر ندارد این ش...

هیچ آدمی یک شبه تغییر نمی‌کند هیچ آدمی یک شبه تصمیمات بزرگ ن...

هنوزم همونم،یکم مبتلاتر...هنوزم همونی،یکم بی وفاتر....... ht...

مثلا #خلاقیت:-|

بانو جان باور کن اگر مردی دوستت داشته باشدتو را همانگونه که ...

وَ‌قلبش‌کتابخانه‌ای‌بود!پراز‌کتاب‌های‌نانوشته‌‌غم‌انگیز... #...

وقتی بعد از چهار ماه جنگیدن ، دوندگی و خون دل خوردن از بی رح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط