{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمی دانم از جان واژه های ابری من چه می خواهی. واژه هایی ک

نمی دانم از جان واژه های ابری من چه می خواهی. واژه هایی که بی حواس از گرم ترین فصل سال دوست دارند ببارند. و به تلافی تمام این راهی را که گز کرده اند و با یه صفحه سفید کاغذ روبرو شده اند می خواهند انتقام سختی از من بگیرند. انتقامی شبیه به یه نامه، یه شعر یا یه دل نوشته که شاید در انتهای همین راه همراه یه شاخه گل به دستت داده ام. شاید بخندی یا شاید برایت دلنشین باشد. شاید از بر بخوانی اش. آن هم روزهایی که دلتنگی امانت نمی دهد. شاید ناخواسته زمزمه اش کردی. همان موقع که پشت خوش منظره ترین پنجره ایستاده ای و محو تماشایی. شاید اصلاً ندانی. و این شعر، این حس ناب و عاشقانه از دست برود و کاغذی مچاله بشود در سطل زباله خانه ات. شاید برای همیشه بی مخاطب بماند. تمام این واژه هایی که تو دست از سرشان بر نمی داری. تویی که محکوم به بی نامی شده ای و چون سایه ای سیاه در تمام خواب هایم پرسه می زنی. نمی دانم از جان این واژه های ابری چه می خواهی اما کسی که این حرف ها را می گوید مدت هاست که کشتی اش به گل نشسته. پس امیدی به ادامه این رویاها نداشته باش وقتی تمام این امید تویی...
دیدگاه ها (۱)

بالکن کوچک خانه ها جهان بزرگ گلدان هایی است که آنجا زندگی می...

نه گل صد برگ دارم که پر پر کنم و نه سکه ای زمین می اندازم که...

درک شدن چقدر دلنشین است... این که گاهی ....دوستی ٬ همدمی ٬ ه...

از اینکه آلبوم های عکس توی کشو های کمد خاک بخورند دلم می گیر...

سلام ema عزیز گاهی پیش می آید که دلت یک اتفاق خوب می خواهد.ا...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿ من نمی دانم ـ و همین درد مرا سخت می...

درخت توت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط