نه گل صد برگ دارم که پر پر کنم و نه سکه ای زمین می اندازم
نه گل صد برگ دارم که پر پر کنم و نه سکه ای زمین می اندازم که شیر بیاید یا خط. مانده ام بین دو راهی و نمی دانم جواب سوالاتم را باید از توی کدام پیچ این زندگی بیرون بکشم. وقتی که قرار است بین بد و بد یک گزینه را انتخاب کنی دلت می خواهد زمین دهان باز کند و تو را با همه سر در گمی هایت فرو ببرد. این بیچارگی وقتی که می خواهی از بین خوب و خوب هم فقط یکی را برداری به سراغت می آید. این طور وقت ها به شکل عجیبی دوست دارم برگردم به دوران کودکی. به آن زمان که یک بزرگتر برایم تصمیم می گرفت و بهترین را می خواست. اگر روز اول مدرسه ام، دل به دل گریه های من می دادند و مرا به خانه بر می گرداندند... اگر آن شبی که دمای بدنم داشت سی و نه را هم رد می کرد... فوبیای مرا از تزریق آمپول جدی می گرفتند... نمی توانم این جمله ها را کامل کنم. درست مثل قدم آخری که نمی توانم بردارم. خدایا به سن و قد و هیکلم نگاه نکن. خیال کن من هنوز همان موجود نحیف و کوچکم که تو باید دستش را بگیری. من چشم هایم را می بندم، تو چراغ را روشن کن...
- ۴.۰k
- ۰۶ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط