سناریو نوری در تاریکی
سناریو نوری در تاریکی
پارت ۱۶
اینا همینجوری قرمز بودن و سکوت بینشون برقرار بود که ایزوکو سکوت رو شکوند
🥦: کاچان..
💥: چیه؟
ایزوکو مکث کرد یه لحظه ولی سریع حرفش رو تموم کرد
🥦: دوست دارم! لطفا قبول کن!
باکوگو امم.......زندست.... فقط داره میترکه👍😁
💥: ه-هااااااااا!؟!؟!؟!؟!
🥦: ام دوست دارم..؟
💥: نفلهههههههه!!!!!!!
حالا یکم الامیگذره بعد اینا میخواستن ببوسند که بنده.
*یدفعهاز ناکجا آباد اومدم ولی پشت درخت بودم ولی اینا متوجه شدن
من: ام....کسی اینجا نیست ادامه بدین...!
💥: بیشعور-
خب بعد اون کارا شب شد و همه رو آوردم به اتاقشون اون دوتا هم رفتن تو اتاقشون و دراز کشیدن.
🥦: کاچان حوصلم سر رفته
💥: خب؟ چه غلتی کنم؟
🥦: بیا حکم بازی کنیم✨️
💥: باشه
ایزوکو که شوکه شده بود گفت
🥦: خدایی؟
💥: اره
🥦: دروغ که نمیگی؟
💥: عهه میخوای نظرم عوض شه؟
🥦: نه نه بیا بازی کنیم
اونا هم نشستن بازی کردن که ایزوکو خیلی گرمش شد و تی شرتش رو در آورد و باکوگو یکم قرمز شد. بعد رایحه ی ایزوکو پخش شد.(حیحیحیحی😈)
باکوگو هم که متوجه این شد سعی کرد آلفا ی خودش رو کنترل کنه و گوشیش رو آورد تا به ایزاوا زنگ بزنه.
💥: زودباششششش.... آخ نفله تو چرا باید به ایزاوا کیسه خواب بدییییی
من: من از اول نقشه کشیده بودم باهاش باید کنار بیای😈
پیش ایزاوا :
ایزاوا در میون کیسه خوابا بود که بزور میشد اون رو دید. بعد کم کم بخاطر زنگ گوشی بیدار شد.
💤: ای خدا نمیذارن بخوابه آدم.
من: تو فقط داری میخوابی از صبح تا شب🤨
💤: به تو هیچ ربطی نداره.
گوشی رو جواب داد
💤: باکوگو تویی؟
💥: اره پیرمرد برو یه چندتا قرص هیت بخر دکو روی هیته!
💤: گفتم حالا چیشده چیز خاصی نیست- چیییی!؟؟؟؟
💥: میگم بیااا
ایزا ا بلاخره به دنیا ی واقعی برگشت و با تمام سرعت داشت میرفت قرص بخره و بیاره
پیش این دوتا:
باکوگو که داشت از ایزوکو فاصله میگرفت ایزوکو هم هی میومد جلوتر و اخر ایزوکو یقه ی باکوگو رو گرفت و لباش رو گذاشت رو لباش قشنگ ماچ و موچ کردن و این یه چند دور بودا فکر نکنین یدونه ایزوکو قشنگ هدیش رو از باکوگو گرفت🤣🎀. باکوگو که در حین حال میخواست بره اونطرف ولی همینطور هم نمیخواست.. (عزیزم بوسه هاش خیلی چیزه نه؟🤣)
باکوگو بلاخره ازش جدا شد و رفت اونطرف که قشنگگگگگگ قرمز بود.
ایزاوا هم بلاخره ا مد. باکوگو و ایزاوا بزور به ایزوکو قرص هیت رو دادن و ایزوکو خوابید برا خودش.(بچه اصلا نمیدونه چیکار کرده😂)
💤: اتفاقی که نیفتاد؟
💥: معلومه که نیفتاد فقط....روم ول شده بود همین...(بله بله همین)
💤: باشه اگه اتفاق دیگه ای افتاد بهم زنگ بزن.
ایزاوا هم رفت و در رو بست. باکوگو هم که هردفعه به ایزوکو نگاه میکرد یاد کارایی که کرد میوفتاد و قرمز میشد. ولی باکوگو میخواست دوباره ببوستش ولی خجالت میکشید.
من: میخوای ببوسیش مگه نه؟😏😏
💥: تو کی میخوای خفه بشی؟
من: هیچوقت
💥: واقعا ممنون که اطلاع دادی
من: خواهش میکنم باعث افتخاره.
(منم دوباره غیب شدم)
باکوگو هم روی لبای ایزوکو رو یه بوس کوچیک کرد و دراز کشید و کنارش خوابید.
پایان.
ببینم تا کجا پیش رفتین بجز خون مماغ شدن و..... اره اون چیزا😄😁
ببینید من چه نویسنده خوبیم کل اینا رو تو راه داشتم مینوشتم براتون.😭😭😭
پارت ۱۶
اینا همینجوری قرمز بودن و سکوت بینشون برقرار بود که ایزوکو سکوت رو شکوند
🥦: کاچان..
💥: چیه؟
ایزوکو مکث کرد یه لحظه ولی سریع حرفش رو تموم کرد
🥦: دوست دارم! لطفا قبول کن!
باکوگو امم.......زندست.... فقط داره میترکه👍😁
💥: ه-هااااااااا!؟!؟!؟!؟!
🥦: ام دوست دارم..؟
💥: نفلهههههههه!!!!!!!
حالا یکم الامیگذره بعد اینا میخواستن ببوسند که بنده.
*یدفعهاز ناکجا آباد اومدم ولی پشت درخت بودم ولی اینا متوجه شدن
من: ام....کسی اینجا نیست ادامه بدین...!
💥: بیشعور-
خب بعد اون کارا شب شد و همه رو آوردم به اتاقشون اون دوتا هم رفتن تو اتاقشون و دراز کشیدن.
🥦: کاچان حوصلم سر رفته
💥: خب؟ چه غلتی کنم؟
🥦: بیا حکم بازی کنیم✨️
💥: باشه
ایزوکو که شوکه شده بود گفت
🥦: خدایی؟
💥: اره
🥦: دروغ که نمیگی؟
💥: عهه میخوای نظرم عوض شه؟
🥦: نه نه بیا بازی کنیم
اونا هم نشستن بازی کردن که ایزوکو خیلی گرمش شد و تی شرتش رو در آورد و باکوگو یکم قرمز شد. بعد رایحه ی ایزوکو پخش شد.(حیحیحیحی😈)
باکوگو هم که متوجه این شد سعی کرد آلفا ی خودش رو کنترل کنه و گوشیش رو آورد تا به ایزاوا زنگ بزنه.
💥: زودباششششش.... آخ نفله تو چرا باید به ایزاوا کیسه خواب بدییییی
من: من از اول نقشه کشیده بودم باهاش باید کنار بیای😈
پیش ایزاوا :
ایزاوا در میون کیسه خوابا بود که بزور میشد اون رو دید. بعد کم کم بخاطر زنگ گوشی بیدار شد.
💤: ای خدا نمیذارن بخوابه آدم.
من: تو فقط داری میخوابی از صبح تا شب🤨
💤: به تو هیچ ربطی نداره.
گوشی رو جواب داد
💤: باکوگو تویی؟
💥: اره پیرمرد برو یه چندتا قرص هیت بخر دکو روی هیته!
💤: گفتم حالا چیشده چیز خاصی نیست- چیییی!؟؟؟؟
💥: میگم بیااا
ایزا ا بلاخره به دنیا ی واقعی برگشت و با تمام سرعت داشت میرفت قرص بخره و بیاره
پیش این دوتا:
باکوگو که داشت از ایزوکو فاصله میگرفت ایزوکو هم هی میومد جلوتر و اخر ایزوکو یقه ی باکوگو رو گرفت و لباش رو گذاشت رو لباش قشنگ ماچ و موچ کردن و این یه چند دور بودا فکر نکنین یدونه ایزوکو قشنگ هدیش رو از باکوگو گرفت🤣🎀. باکوگو که در حین حال میخواست بره اونطرف ولی همینطور هم نمیخواست.. (عزیزم بوسه هاش خیلی چیزه نه؟🤣)
باکوگو بلاخره ازش جدا شد و رفت اونطرف که قشنگگگگگگ قرمز بود.
ایزاوا هم بلاخره ا مد. باکوگو و ایزاوا بزور به ایزوکو قرص هیت رو دادن و ایزوکو خوابید برا خودش.(بچه اصلا نمیدونه چیکار کرده😂)
💤: اتفاقی که نیفتاد؟
💥: معلومه که نیفتاد فقط....روم ول شده بود همین...(بله بله همین)
💤: باشه اگه اتفاق دیگه ای افتاد بهم زنگ بزن.
ایزاوا هم رفت و در رو بست. باکوگو هم که هردفعه به ایزوکو نگاه میکرد یاد کارایی که کرد میوفتاد و قرمز میشد. ولی باکوگو میخواست دوباره ببوستش ولی خجالت میکشید.
من: میخوای ببوسیش مگه نه؟😏😏
💥: تو کی میخوای خفه بشی؟
من: هیچوقت
💥: واقعا ممنون که اطلاع دادی
من: خواهش میکنم باعث افتخاره.
(منم دوباره غیب شدم)
باکوگو هم روی لبای ایزوکو رو یه بوس کوچیک کرد و دراز کشید و کنارش خوابید.
پایان.
ببینم تا کجا پیش رفتین بجز خون مماغ شدن و..... اره اون چیزا😄😁
ببینید من چه نویسنده خوبیم کل اینا رو تو راه داشتم مینوشتم براتون.😭😭😭
- ۳.۰k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط