سناریو نوری در تاریکی باکودکو
سناریو نوری در تاریکی باکودکو
پارت ۱۵
من: *زنده شدن
من: خبببببب شوتو بیا بریم وسیله بخریمممم
❤🤍: باشه..میشه چاقو و سلاح بخریم؟
من: برای چی- اوههههه........حتماااا بیا بریممم
من: *خریدن چندتا سگ و خرگوش و گربه و چندتا پک آرایشی
❤🤍: اونا برای چیه؟
من: برای فالور های عزیز که درخواست کرده بودن😂
❤🤍: اها منم لازمه چیزی بخرم؟
من: نههههه شما خودت کادویی عزیزم همین که تشریف داری خیلیه!
❤🤍: باشه...(دوباره لبخند کیوت زدن
ذهن من: نههههه خودت رو کنترل کن نباید دوباره غشکنی فقط خون مماغغغ
من: *خون مماغ شدن و لبخند اوتاکویی
خب دیگه بریم پیش اون دوتا عزیزز
این دوتا هیچ حرفی نمیزدن و غروب آفتاب بهشون میخورد(مناسب بوسیدن🤣💝
💥: اون نفله چرا مارو بر نمیگردونه؟!
🥦: نمیدونم..
💥: اون پیرمرد هم مارو فروخت....
پیش ایزاوا:
داشت برا خودش تو اون مغازه کیسه خواب تو یکیشون میخوابید.
کارمند: عه وا! آقا شما اینجا چیکار میکنید؟
💤: میخوام بخوابم.
کارمند: نمیشه اصلا مگه خریدین اینجا رو؟
💤: اره.
کارمند: بیاین بیرون لطفا.
رئیس اونجا هم اومد
کارمند: سلام رئیس
رییس: این آقا از این به بعد رئیس اینجا هست
کارمند: بله-جاننننن؟؟؟
ایزاوا هم لبخند شیطانیش رو زد.
پایان
الان باید برم فکر کنم صحنه رومانتیک اون دوتا چجوری پیش بره🤔
پارت ۱۵
من: *زنده شدن
من: خبببببب شوتو بیا بریم وسیله بخریمممم
❤🤍: باشه..میشه چاقو و سلاح بخریم؟
من: برای چی- اوههههه........حتماااا بیا بریممم
من: *خریدن چندتا سگ و خرگوش و گربه و چندتا پک آرایشی
❤🤍: اونا برای چیه؟
من: برای فالور های عزیز که درخواست کرده بودن😂
❤🤍: اها منم لازمه چیزی بخرم؟
من: نههههه شما خودت کادویی عزیزم همین که تشریف داری خیلیه!
❤🤍: باشه...(دوباره لبخند کیوت زدن
ذهن من: نههههه خودت رو کنترل کن نباید دوباره غشکنی فقط خون مماغغغ
من: *خون مماغ شدن و لبخند اوتاکویی
خب دیگه بریم پیش اون دوتا عزیزز
این دوتا هیچ حرفی نمیزدن و غروب آفتاب بهشون میخورد(مناسب بوسیدن🤣💝
💥: اون نفله چرا مارو بر نمیگردونه؟!
🥦: نمیدونم..
💥: اون پیرمرد هم مارو فروخت....
پیش ایزاوا:
داشت برا خودش تو اون مغازه کیسه خواب تو یکیشون میخوابید.
کارمند: عه وا! آقا شما اینجا چیکار میکنید؟
💤: میخوام بخوابم.
کارمند: نمیشه اصلا مگه خریدین اینجا رو؟
💤: اره.
کارمند: بیاین بیرون لطفا.
رئیس اونجا هم اومد
کارمند: سلام رئیس
رییس: این آقا از این به بعد رئیس اینجا هست
کارمند: بله-جاننننن؟؟؟
ایزاوا هم لبخند شیطانیش رو زد.
پایان
الان باید برم فکر کنم صحنه رومانتیک اون دوتا چجوری پیش بره🤔
- ۲.۶k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط