The originals
The originals
19 Part
کوک:*وقتی بهش رسیدم دیدم تو حیاط خونه جدید کنار حکاکی "جئون" دیوار نشسته و با لطافت بچه رو نگه داشته* بدش به من!
مایکل: نگران نباش نمیخورمش..یادت میاد اون روزی که منو از دست شکنجه های بابام نجات دادی بهم چی گفتی؟!..گفتی تو از الان به بعد پسرمی، تو الان یک جئونی...
ولی الان اون پسر الان مرده!.. فقط یک برده مونده..فقط دستور دادنات مونده..طوری که یه زمانی کاملا نوکرت بودم و جرعت اعتراض نداشتم ولی چون دوست داشتم نمیتونستم رهات کنم
اره..اره نقطه ضعف منو میدونی.نیدونی که هیچوقت نمیتونم تنهات بزارم *گذاشتن بچه تو بغلش* فقط اوردمت اینجا که یک چیزی بهت بگم!.. من دیگه پسرت نیستم..نوکرتم نیستم..پادشاهی هم مال خودت فقط تنهام بزار!
کوک:.. مایکل..مایکل صبر کن
مایکل: چیو صبر کنم..ربکا رو میخواستم نذاشتی..اعتمادتو خواستم خردم کردی..خواستم پدرم باشی ترکم کردی..دیگه چی میخوای ازم..بابا ولم کن دیگه *گریه*
کوک: *بغل کردن* همه اینکار را کردم که تنهام نزاری..من بدجور بهت وابسته ام..اذیت هایی هم که کردم بخاطر این بود که تنهام نزاری ولی نمیدونستم میشکونتت..خواهش میکنم منو ببخش..منو ببخش تو راست میگی..من خیلی در حقت بدی کردم ولی..ولی بدون تو کاری نمیتونم بکنم..درکم کن..
من تو این پادشاهی بدون تو نمیتونم..لطفا تنهام نزار..التماست میکنم نرو
مایکل:...جئون بزرگ به التماس افتاد؟!
کوک: آرع..آرع دارم ازت خواهش میکنم که تنهام نزاری
مایکل: خیلی خب
کوک: این قلب بزرگت به من کشیدع نشدع..به یونگی کشیدع شده
مایکل: اسم دخترت چیع
کوک:..هنوز انتخاب نکردم..مراقبش باش به بقیه بگم بیان خونه ببینیم چیکار میتونیم بکنیم..اون تو این شهر فعلا در امان نیست
19 Part
کوک:*وقتی بهش رسیدم دیدم تو حیاط خونه جدید کنار حکاکی "جئون" دیوار نشسته و با لطافت بچه رو نگه داشته* بدش به من!
مایکل: نگران نباش نمیخورمش..یادت میاد اون روزی که منو از دست شکنجه های بابام نجات دادی بهم چی گفتی؟!..گفتی تو از الان به بعد پسرمی، تو الان یک جئونی...
ولی الان اون پسر الان مرده!.. فقط یک برده مونده..فقط دستور دادنات مونده..طوری که یه زمانی کاملا نوکرت بودم و جرعت اعتراض نداشتم ولی چون دوست داشتم نمیتونستم رهات کنم
اره..اره نقطه ضعف منو میدونی.نیدونی که هیچوقت نمیتونم تنهات بزارم *گذاشتن بچه تو بغلش* فقط اوردمت اینجا که یک چیزی بهت بگم!.. من دیگه پسرت نیستم..نوکرتم نیستم..پادشاهی هم مال خودت فقط تنهام بزار!
کوک:.. مایکل..مایکل صبر کن
مایکل: چیو صبر کنم..ربکا رو میخواستم نذاشتی..اعتمادتو خواستم خردم کردی..خواستم پدرم باشی ترکم کردی..دیگه چی میخوای ازم..بابا ولم کن دیگه *گریه*
کوک: *بغل کردن* همه اینکار را کردم که تنهام نزاری..من بدجور بهت وابسته ام..اذیت هایی هم که کردم بخاطر این بود که تنهام نزاری ولی نمیدونستم میشکونتت..خواهش میکنم منو ببخش..منو ببخش تو راست میگی..من خیلی در حقت بدی کردم ولی..ولی بدون تو کاری نمیتونم بکنم..درکم کن..
من تو این پادشاهی بدون تو نمیتونم..لطفا تنهام نزار..التماست میکنم نرو
مایکل:...جئون بزرگ به التماس افتاد؟!
کوک: آرع..آرع دارم ازت خواهش میکنم که تنهام نزاری
مایکل: خیلی خب
کوک: این قلب بزرگت به من کشیدع نشدع..به یونگی کشیدع شده
مایکل: اسم دخترت چیع
کوک:..هنوز انتخاب نکردم..مراقبش باش به بقیه بگم بیان خونه ببینیم چیکار میتونیم بکنیم..اون تو این شهر فعلا در امان نیست
- ۲۴.۷k
- ۰۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط