The originals
The originals
Part 17
*قبرستون*
کوک: منن چیزیی حس نمیکنمم..نه لیا رو نه بچه روووو *عصبی*
یونگی: آروم باش..اینجا مکان طلسم شده و محافظت شده هست معلومه که نمیتونی از حسگر هات استفاده کنی
کوک: چطور آروم باشم هاا؟!.. چطور؟.. هر آن ممکنه بچم بدنیا بیاد و قلبشو تیکه پاره کننن
یونگی: *سیلی زدن بهش* ببخشید برادر ولی برای کنترل کردنت نیاز بود
من الان بیشتر از تویی که پدرشی نگزانشم..اون امید خانواده مونه..اون تنها امید برگشتن احساسات توعه.. و من هر کاری از دستم بربیاد برای درست کردنت انجام میدم تا اون اخلاق گوه پدر رو نداشته باشیی..
کوک:...
ته: برادر..من بیشتر از تو دلم میخواد برادرزاده مو...*یهو صدای جیغ لیا بلند شذ*
کوک: از این طرفهه..اوناهاش..صداش از کلیسای قبرستون میاد *یهو بقیه جادوگر ها ریختن سرمون*
ته: شما ها برید پیش لیا..اینو به من بسپر
یونگی: منم باهات میمونم..کوک عجله کنن!
کوک:*بدون هیچ حرفی رفتن*
کوک
دروازه کلیسا رو با شدت باز کردم..لیا رو خوابونده بودن رو زمین و ورد میخوندن
تا میخواستم حمله کنم مونیک منو چسبوند به دیوار و استخون پامو شکوند
مونیک؛ ادامه بده جنوفرا
کوک:دستتون بهش بخوره تیکه پاره تون میکنممم
مونیک:*پوزخند* فعلا که تو موقعیتی نیستی اینکارو بکنیی *یهو کلیسا پر شد لز صدای گریه نوزاد و خشکم زد*
جنوفرا: *پوزخند* تبریک میگم جئون..دختره *جونگ کوک همونطور زل زده بود و هیچی نمیگفت*
لیا: خواهش میکنم...خواهش میکنم بزلرید بغلش کنم *داد بغلم..همونطور که محوش شده بودم مونیک رگ کردنو زد و بچه رو ازم گرفت*
کوک: *سعی در تکون خوردن* نههههه...تیکه تیکه تون میکنممم..زنده تون نمیزارمم *با خارج شدن اونا با بچه افتادم کنار بدن لیا*
Part 17
*قبرستون*
کوک: منن چیزیی حس نمیکنمم..نه لیا رو نه بچه روووو *عصبی*
یونگی: آروم باش..اینجا مکان طلسم شده و محافظت شده هست معلومه که نمیتونی از حسگر هات استفاده کنی
کوک: چطور آروم باشم هاا؟!.. چطور؟.. هر آن ممکنه بچم بدنیا بیاد و قلبشو تیکه پاره کننن
یونگی: *سیلی زدن بهش* ببخشید برادر ولی برای کنترل کردنت نیاز بود
من الان بیشتر از تویی که پدرشی نگزانشم..اون امید خانواده مونه..اون تنها امید برگشتن احساسات توعه.. و من هر کاری از دستم بربیاد برای درست کردنت انجام میدم تا اون اخلاق گوه پدر رو نداشته باشیی..
کوک:...
ته: برادر..من بیشتر از تو دلم میخواد برادرزاده مو...*یهو صدای جیغ لیا بلند شذ*
کوک: از این طرفهه..اوناهاش..صداش از کلیسای قبرستون میاد *یهو بقیه جادوگر ها ریختن سرمون*
ته: شما ها برید پیش لیا..اینو به من بسپر
یونگی: منم باهات میمونم..کوک عجله کنن!
کوک:*بدون هیچ حرفی رفتن*
کوک
دروازه کلیسا رو با شدت باز کردم..لیا رو خوابونده بودن رو زمین و ورد میخوندن
تا میخواستم حمله کنم مونیک منو چسبوند به دیوار و استخون پامو شکوند
مونیک؛ ادامه بده جنوفرا
کوک:دستتون بهش بخوره تیکه پاره تون میکنممم
مونیک:*پوزخند* فعلا که تو موقعیتی نیستی اینکارو بکنیی *یهو کلیسا پر شد لز صدای گریه نوزاد و خشکم زد*
جنوفرا: *پوزخند* تبریک میگم جئون..دختره *جونگ کوک همونطور زل زده بود و هیچی نمیگفت*
لیا: خواهش میکنم...خواهش میکنم بزلرید بغلش کنم *داد بغلم..همونطور که محوش شده بودم مونیک رگ کردنو زد و بچه رو ازم گرفت*
کوک: *سعی در تکون خوردن* نههههه...تیکه تیکه تون میکنممم..زنده تون نمیزارمم *با خارج شدن اونا با بچه افتادم کنار بدن لیا*
- ۱۶.۴k
- ۰۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط