legacy of ashes
p¹⁹
جونگکوک کمی خم شد و دستش رو به سمت پرونده برد و انرا برداشت، انگشت هایش را روی صفحه های پرونده مه مثل مهره های شطرنج سیاه و سفید مشخص شده بودند کشید، جونگکوک میدونست که این دشمنان و خیانتکاران که تهیونگ از ان صحبت میکند، فقط بخشی از بازی تهیونگ است، بازی ای جدید از تهیونگ، که حالا جونگکوک هم با وجود در ان بازی کثیف که تهیونگ شروع کرده غرق شده
جونگکوک سرش را کمی بالا اورد و رو به تهیونگ گفت :
« مطمئن باشید، رئیس..»
جونگکوک دوباره به پرونده داخل دست هایش نگاه کرد، نگاهی که داشت تموم مهره ها رو بازجویی میکرد، و با لحنی ارام و مطیع در حالی که به پرونده خیره شده بود، حرفش را ادامه داد:
« من تموم تلاشمو میکنم، تا شما رو از هر خطری از هر تهدیدی، با خبر کنم، هیچ کسی نمیتونه توی سایه شما، بدون اینکه من بفهمم و همینطور خودتون هم نفهمیده باشید، بازی کنه »
تهیونگ از حرف جونگکوک خوشش اومد بود، اروم سرش را تکان داد، رضایت در چشم هایش موج میزد، اون از اینکه جونگکوک همچین وفادار است ، و هدفش را خیلی خوب دنبال میکند، تهیونگ وفاداری جونگکوک را به خوبی باور کرده بود، اما انقدر هم زیاد نه
تهیونگ آرنج دست هایش را از روی میز برداشت و به صندلی تکیه داد، و بعد سرش را بلند کرد و عینک مطالعه که زده بود رو اروم از صورتش جدا کرد و ان را روی میز گذاشت، و گردنش را به چپ و راست خم کرد، تا کمی از خستگی اش بیرون برود، و بعد در همان حالت گفت :
« خوبه، حالا هم، برو... و به خوبی وظیفه ات رو انجام بده... یادت باشه، توی این بازی فقط یک نفر برنده خواهد بود، اون هم منم »
جونگکوک با سرش حرف تهیونگ را تأیید کرد و بعد از روی صندلی اش بلند شد و پرونده را برداشت و با خودش برد، جونگکوک از اتاق کار خارج شد، و به سمت اتاقش قدم برداشت، اما قدم هایش هیچ کدام مطیع نبودن، در راهرو های خلوت عمارت کیم، وقتی که متوجه شد کسی ان اطراف نیست و او را نمیبیند، سرجایش ایستاد، و لبخندی سرد و مرموزانه به روی لب هایش نشست، جونگکوک پرونده ای که در دستش هایش داشت را باز کرد، و شروع به خواندن اسم تمام مهره ها کرد، این ها همان مهره هایی بودن که تهیونگ فکر میکرد بهش خیانت کردهاند، اما در واقع، این ها فقط یک تکه از آجر های امپراطوری خود تهیونگ بودن، که جونگکوک حالا باید از انها استفاده میکرد، تا امپراتوری تهیونگ را تخریب و نابود کند
اون میدونست که چگونه باید با ان مهره ها و نفرات برخورد کرد، چگونه صحبت کرد، چگونه اعتماد شان را جلب کرد، یا شاید حتی انها را بترساند، او قرار بود سایه تهیونگ باشد، اما داشت سایه ای تاریک تر و بزرگ تر و کشنده تر از خود تهیونگ بسازد، سایه ای که قرار بود خود تهیونگ را نابود و غرق کند...
گلیلیلیلی پست بعدی رو حتما بچکید احتمالا سنجاق کنم خیلی مهمه هاااا
حمایتت ها کجانننن؟؟؟!
جونگکوک کمی خم شد و دستش رو به سمت پرونده برد و انرا برداشت، انگشت هایش را روی صفحه های پرونده مه مثل مهره های شطرنج سیاه و سفید مشخص شده بودند کشید، جونگکوک میدونست که این دشمنان و خیانتکاران که تهیونگ از ان صحبت میکند، فقط بخشی از بازی تهیونگ است، بازی ای جدید از تهیونگ، که حالا جونگکوک هم با وجود در ان بازی کثیف که تهیونگ شروع کرده غرق شده
جونگکوک سرش را کمی بالا اورد و رو به تهیونگ گفت :
« مطمئن باشید، رئیس..»
جونگکوک دوباره به پرونده داخل دست هایش نگاه کرد، نگاهی که داشت تموم مهره ها رو بازجویی میکرد، و با لحنی ارام و مطیع در حالی که به پرونده خیره شده بود، حرفش را ادامه داد:
« من تموم تلاشمو میکنم، تا شما رو از هر خطری از هر تهدیدی، با خبر کنم، هیچ کسی نمیتونه توی سایه شما، بدون اینکه من بفهمم و همینطور خودتون هم نفهمیده باشید، بازی کنه »
تهیونگ از حرف جونگکوک خوشش اومد بود، اروم سرش را تکان داد، رضایت در چشم هایش موج میزد، اون از اینکه جونگکوک همچین وفادار است ، و هدفش را خیلی خوب دنبال میکند، تهیونگ وفاداری جونگکوک را به خوبی باور کرده بود، اما انقدر هم زیاد نه
تهیونگ آرنج دست هایش را از روی میز برداشت و به صندلی تکیه داد، و بعد سرش را بلند کرد و عینک مطالعه که زده بود رو اروم از صورتش جدا کرد و ان را روی میز گذاشت، و گردنش را به چپ و راست خم کرد، تا کمی از خستگی اش بیرون برود، و بعد در همان حالت گفت :
« خوبه، حالا هم، برو... و به خوبی وظیفه ات رو انجام بده... یادت باشه، توی این بازی فقط یک نفر برنده خواهد بود، اون هم منم »
جونگکوک با سرش حرف تهیونگ را تأیید کرد و بعد از روی صندلی اش بلند شد و پرونده را برداشت و با خودش برد، جونگکوک از اتاق کار خارج شد، و به سمت اتاقش قدم برداشت، اما قدم هایش هیچ کدام مطیع نبودن، در راهرو های خلوت عمارت کیم، وقتی که متوجه شد کسی ان اطراف نیست و او را نمیبیند، سرجایش ایستاد، و لبخندی سرد و مرموزانه به روی لب هایش نشست، جونگکوک پرونده ای که در دستش هایش داشت را باز کرد، و شروع به خواندن اسم تمام مهره ها کرد، این ها همان مهره هایی بودن که تهیونگ فکر میکرد بهش خیانت کردهاند، اما در واقع، این ها فقط یک تکه از آجر های امپراطوری خود تهیونگ بودن، که جونگکوک حالا باید از انها استفاده میکرد، تا امپراتوری تهیونگ را تخریب و نابود کند
اون میدونست که چگونه باید با ان مهره ها و نفرات برخورد کرد، چگونه صحبت کرد، چگونه اعتماد شان را جلب کرد، یا شاید حتی انها را بترساند، او قرار بود سایه تهیونگ باشد، اما داشت سایه ای تاریک تر و بزرگ تر و کشنده تر از خود تهیونگ بسازد، سایه ای که قرار بود خود تهیونگ را نابود و غرق کند...
گلیلیلیلی پست بعدی رو حتما بچکید احتمالا سنجاق کنم خیلی مهمه هاااا
حمایتت ها کجانننن؟؟؟!
- ۹.۲k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط