دستهایشان

#دست_هایشان
بالا بود 
خیلی بالا
آنقدر بالا 
که #دست_های
من دیده نمیشد...
#دست_هایم را پایین آوردم
در گوشه ای نشستم 
و فقط نگاه کردم 
آن بالا هارا
خیلی بالا هارا
بدون کلامی 
بدون نگاهی
و خدا 
از پشت تمام این رگ ها
از پشت تمام این دریچه ها و دهلیزها 
در پشت این همه سکوت ها و دعاها 
تورا در #قلب من دید 
تو تجسم #آرزوی من بودی!
چشم هایم را باز کرده 
بی کلامی
همین پایین ها
تو اینجا بودی
و این شد داستان 
#من و #تو و #خدا 
#وَ_دست_هایی_که_شکوفه_دادند
دیدگاه ها (۲)

#زن هاآن شبی که #دوستت_دارمِ دلخواهشان را می شنوند با #گوشوا...

#خوشبختی جدن تعریف نداردیکی با یه دوچرخه خوشبخته، یکی با یه ...

اردو پارت ۴ویو ات:رفتم بالا بدون در زدن رفتم تو دیدم رو تخت ...

یونا :رفتم بالا که یهو صدا نو تیف گوشی اومد بازش کردم که نو...

زور و عشق پارت ۱۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط