#دست_هایشان

#دست_هایشان
بالا بود 
خیلی بالا
آنقدر بالا 
که #دست_های
من دیده نمیشد...
#دست_هایم را پایین آوردم
در گوشه ای نشستم 
و فقط نگاه کردم 
آن بالا هارا
خیلی بالا هارا
بدون کلامی 
بدون نگاهی
و خدا 
از پشت تمام این رگ ها
از پشت تمام این دریچه ها و دهلیزها 
در پشت این همه سکوت ها و دعاها 
تورا در #قلب من دید 
تو تجسم #آرزوی من بودی!
چشم هایم را باز کرده 
بی کلامی
همین پایین ها
تو اینجا بودی
و این شد داستان 
#من و #تو و #خدا 
#وَ_دست_هایی_که_شکوفه_دادند
دیدگاه ها (۲)

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part31نفس عمیقی کشیدمو رو تخت نشستم دلم خیلی ...

&چه خوشتیپ شدی ¥ممنونم&بریم¥بله بفرماییدباهم راه افتادیم و ر...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 228♡⁠。⁠)⁩با دل ...

نگاه نفرت انگیز ,, Hateful look ,,𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒با کمک آمرلا لباس سل...

(وقتی عضو نهمی و ددی نون روت کراش داره...)

کیستی که من جز او نمی بینم و نمیابمدریای کدام پشت پنجره ای؟ک...

اخرین دعا 28

#چند پارتی تهیونگ و ات پارت 2 دسته گل کوچکی که از دو شب قبل ...

اون.... اون مرد بود؟ مردی با موهای سفید و تی‌شرت و شلوار سیا...

#my.FUCKER.mafai. part7تلفن هیونجین ناگهان زنگ خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط