{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«رویای سرخ»

با خود عهد بستم این آخرین دیدار باشد ولی حیف لحظه ی رفتن به چشمان جادوگرت چشمم افتاد. هربار تکرار یک تکرار شد و من باز بخشیدم تورا و باز بخشیدم و تو باز شکستی مرا و باز شکستی. گفته بودم ساده میرانم بی معرفت هارا ز خویش. تو انگار ضعف قلبم را از چشمان درمانده ام خوانده بودی که هربار ماندنم عادتت شد. آنجا که دیگر بریده بودم آنگاه که دیگر خسته بودم از چشمانم دیدی رفتنم را. بی اعتنا به وحشت رخنه کرده در نگاهت، رد شدم من از کنارت. رو به رویم دنیای بی تو بود. دنیایی بی رنگ پر از جاهای خالی رنگ عشق تو. خلا درونم انگار به بیرون نشت کرده بود حس میکردم هوا کم است. آن سوی در، تاریکی را میدیدم. به من پوزخند میزد میدانست خورشید خودم را پشت سر رها کرده ام در کمین نشسته بود تا تمام روحم را ببلعد و من با هر قدم به عمق آن سیاهچاله نزدیک تر میشدم قدم هایم مردد شدند ولی هرگز متوقف نمیشدند اگر...
اگر لحظه ی اخر نمیدویدی به دنبالم. از پشت سر در آغوشت فرو رفتم. اشک های بی پناهت بر شانه ام نشستند و یخبندان روحم را فروخوردند. شاخه های خشکیده ی رگ هایم شکوفه دادند. دوباره بهار شدم دوباره رنگی شدم. برگشتم نگاهت کنم. چشمان بارانی ات، آن چشم ها دوباره مرا در رویای سرخ عشقت فرو بردند...

#افکار_آبی
دیدگاه ها (۸)

«برای رزالین» تاریکی اتاق انگار نور امیدش را ربوده بود. خسته...

«زخم ناسور» نگاهم قفل توست. عطر موهایت که رویاهایم را با تار...

تو رفتی ولی بذر عشقی که در قلبم کاشتی درختی شد و ریشه هایش ...

فقط عده ی کمی از مردم، داستان هایی با پایان غم انگیز را دوست...

«رویای بی پایان»

پارت اول.درخواستی❤من لی جیسو هستم. 25 سالم است و روانشناسم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط