{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معشوقه دشمن

معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁸⁰
بیست و هشتم اوریل/سئول
ـــ‌هیونا‌ـــ
گوشه پتو لای دندون هام بود و هر ثانیه از فیلم که میگذشت بیشتر گازش میگرفتم.جای حساسی بود
اگه یه انتخاب اشتباه میکرد خودشو همه کسایی که دوسش داره اسیب میبینن
جایی بود که قضیه پدرکشتگی شده بود و داشت دعوا میشد که بصورت خیلی رندوم مخابرات تصمیم گرفت نتم رو قطع کنه
+پدرسگاا...الان اخههه
صدای زنگ ایفون خونم اومد.با بی حوصلگی از تختم دل کندم و سمت ایفون رفتم.بابام بود.از جونم چی میخواد
درو باز کردم و منتظر بودم بیاد بالا اما خیلی طولش داده بود.یکم نگران شدم.رفتم پایین تا ببینم چش شده
پله هارو اروم اروم رفتم پایین.صدا های عجیبی میومد.
به اسانسور رسیدم و اروم نگاهی انداختم.بابا بود که سعی داشت ساک و چمدونشو توی اسانسور به اون کوچیکی جا بده
+بابا؟چیکار میکنی؟
بهم نگاه کرد.لبخند داشت. داشت ترسناک میشد برام
لبخند؟
زیاد نمیزنه وقتایی که تو جلسات با بالاسری ها ایم میزنه
=او سلام... داشتم تلاش میکردم اینارو بیارم بالا
+خب جا نمیشن.من با پله ها میارم.
به چمدونش نگاه کردم بعدم به خودش
+یه سوال، اینا رو چرا....
=میخوام چند روزی پیشت بمونم
صدای خرد شدن چیزی از خودم شنیدم.نه قلبم بود نه چیزی.صدای اعصابم بود.
تحمل کردن خودم توی خونه خودمم بعضی وقتا برام سخت میشه حالا بابام؟
خدا صبر بده
+اوح چه خوب... چمدون رو بدین من با پله ها بیارم بالا.شما با آسانسور بیاین
=مطمئنی سخت نیست؟
+نه نه اوکیه
...
+گوه خوردم
تازه موفق شده بودم نصف پله هارو با چمدون بیام بالا.اولش که به چمدون نگاه میکنی فکر می‌کنی چون کوچیکه وسایل کمی و مرتب توش گذاشته
ولی انگار این چمدون ازون جادویی هاست که تو فیلما دارن
که همه‌چیز توش جا میشه
بخدا شرط میبندم توش هف هشتا دنبل شیش کیلویی گذاشته
=هیونا بیام کمک؟
+نه دارم میام
یه دیقه وایسا،چی گفت؟
همیشه می‌گفت نباید از کسی کمک خواست چون ضعیف بودنتو ثابت میکنه و منم مثل بقیه حرفاش باهاش مخالف بودم اما ذهنم نا خودآگاه و برای حفظ قدرت و نشون دادن اینکه منم مثل بابام قوی ام،
اینکارو انجام میداد.
به بدبختی به در خونم رسیدم و چمدونشو داخل بردم
+خب...بابا تا کی اینجایی
در حالی که کتشو از تنش خارج میکرد و ساعت قدیمی و نقره‌ای رنگشو که از وقتی یادمه تو دستش بوده رو درمیاوورد گفت
=نمیدونم.هیونا من میخوام باقی عمرمو کنارتو باشم.اونقدری پیر شدم که بدونم زیاد دووم نمیارم.تو بعد مامانت،تنها خانواده منی
مثل این میموند که به کلمات وزنه وصل کرده باشی.حرفاش برام سنگین بودن و برای هضمشون نیاز به زمان داشتم
+بابا خب...
باورم نمیشد که میخواستم همچین حرفی رو بزنم.یجورایی میدونستم بعدش به گوه خوردم میوفتم اما الان ترجیح میدادم زبون باز کنم
دیدگاه ها (۴)

معشوقه دشمنفصل دوم P⁸¹ـــ‌هیونا‌ـــ+بابا خب....چرا چمدون اوو...

معشوقه دشمنفصل دوم P⁷⁹ـــ‌هیونا‌ـــدوتا از مبل هارو با کمک ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط