معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁸¹
ـــهیوناـــ
+بابا خب....چرا چمدون اووردی؟یه چمدون برای اینجا زندگی کردن کم نیست؟
جوری که انگار منتظر بوده که من چنین چیزی رو بگم گفت
=من که نمیتونم اینجا بمونم اما خیلی خوب میشه اگه تو برگردی خونه
برگردم خونه؟اگه قرار بود جایی برگردم ترجیح میدادم به همون عمارت نفرین شده برگردم.البته نیاز داشتم زمانش هم به عقب برگرده نه اینکه من برگردمو دوباره زندانی بشم.
چون اونجا جایی بود که واقعا احساس خونه بهم میداد
+نمیدونم باید بهش فکر کنم
=بیخیال من از تنهایی خوشم نمیاد
جون عمت.
+باشه...حالا بعدا
...
بابا یه هفته کامل پیشم موند.دروغ میگم اگه بگم اون یه هفته بد بود
اونم چه دروغ بزرگی
از کنارش بودن لذت میبردم و قرار شد،منم هفته دیگه برم پیشش
ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ
21 می/اداره پلیس/11 صبح
ـــهیوناـــ
روی صندلی پشت میزم نشسته بودمو میتابیدم.خان تفنگ(سوراخ تفنگ که وسطش ماشه ست)توی انگشت اشارم بود و میچرخوندمش.حوصلم پوکیده بود.کاغذ های جلوم پر طرح های رندوم و خطخطی هام بودن.نه پرونده ای بود که بهش رسیدگی کنم نه کسی بود که باهاش کل کل کنم
فراموش کردن سخت ترین کار دنیا بود.خیلی سخت بود همه اون ادما رو جزو خاطراتم بدونم.
یونوو،هائول،یونگی،تهیونگ
جونگکوک چی؟
اون عوضی از ذهنم بیرون نمیرفت.جوری که گاهی اوقات دلم میخواد جمجمهم رو خرد کنم تا شاید یکم بهش فکر نکنم
شبا هم که همش به خوابم میاد.مرتیکه حتی خواب راحتم ازم گرفته
همونطور مثل بچه ها روی صندلی کاریم میتابیدم که صدای تیز و خیلی بلندی اومد(صدای شلیک) و پشت بندش صدای رگبار تیرها
شیشه سمت چپ میزم با رگبار گلوله خرد شد.سریع پشت میز، روز زمین نشستم.
سریع تفگو از روی از روی صندلی برداشتم و دستم گرفتم.سینه خیز و محتاط از پشت وسایل اتاق که زیر تیر بارون قرار داشتن رد شدم تا به در برسم.این دومین حمله تو این چند وقت که بودم بود.
ولی نتونستیم بفهمیم کیا حمله کردن و برای چی حمله کردن.
خودمو به سالن اصلی رسوندم.همه اونجا بودن و پشت شیعی پناه گرفته بودن.سمت نامجون و بابام که پشت ستون نشسته بودن رفتم و کنارشون نشستم
+دوباره همونان؟
°مدیونی فکر کنی فهمیدیم کدوم خرایی اینجان
صداها متوقف نمیشدن.افراد توی اداره هم شروع به شلیک کردن و منم کمکشون میکردم
دوتا ماشین بودن،بدون پلاک
یه عالمه ادم که همه یه نوه لباس داشتن و چهرشونو با ماسک پوشونده بودن
برخی هاشون میمیردن و بقیه مارو میکشتن.چند نفر تو اداره زخمی شدن و دو نفر مردن
اوناهم خیلی کشته و زخمی دادن اما کاش حداقل میتونستم بفهمم کین و برای چی بهمون حمله میکنن
فصل دوم
P⁸¹
ـــهیوناـــ
+بابا خب....چرا چمدون اووردی؟یه چمدون برای اینجا زندگی کردن کم نیست؟
جوری که انگار منتظر بوده که من چنین چیزی رو بگم گفت
=من که نمیتونم اینجا بمونم اما خیلی خوب میشه اگه تو برگردی خونه
برگردم خونه؟اگه قرار بود جایی برگردم ترجیح میدادم به همون عمارت نفرین شده برگردم.البته نیاز داشتم زمانش هم به عقب برگرده نه اینکه من برگردمو دوباره زندانی بشم.
چون اونجا جایی بود که واقعا احساس خونه بهم میداد
+نمیدونم باید بهش فکر کنم
=بیخیال من از تنهایی خوشم نمیاد
جون عمت.
+باشه...حالا بعدا
...
بابا یه هفته کامل پیشم موند.دروغ میگم اگه بگم اون یه هفته بد بود
اونم چه دروغ بزرگی
از کنارش بودن لذت میبردم و قرار شد،منم هفته دیگه برم پیشش
ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ
21 می/اداره پلیس/11 صبح
ـــهیوناـــ
روی صندلی پشت میزم نشسته بودمو میتابیدم.خان تفنگ(سوراخ تفنگ که وسطش ماشه ست)توی انگشت اشارم بود و میچرخوندمش.حوصلم پوکیده بود.کاغذ های جلوم پر طرح های رندوم و خطخطی هام بودن.نه پرونده ای بود که بهش رسیدگی کنم نه کسی بود که باهاش کل کل کنم
فراموش کردن سخت ترین کار دنیا بود.خیلی سخت بود همه اون ادما رو جزو خاطراتم بدونم.
یونوو،هائول،یونگی،تهیونگ
جونگکوک چی؟
اون عوضی از ذهنم بیرون نمیرفت.جوری که گاهی اوقات دلم میخواد جمجمهم رو خرد کنم تا شاید یکم بهش فکر نکنم
شبا هم که همش به خوابم میاد.مرتیکه حتی خواب راحتم ازم گرفته
همونطور مثل بچه ها روی صندلی کاریم میتابیدم که صدای تیز و خیلی بلندی اومد(صدای شلیک) و پشت بندش صدای رگبار تیرها
شیشه سمت چپ میزم با رگبار گلوله خرد شد.سریع پشت میز، روز زمین نشستم.
سریع تفگو از روی از روی صندلی برداشتم و دستم گرفتم.سینه خیز و محتاط از پشت وسایل اتاق که زیر تیر بارون قرار داشتن رد شدم تا به در برسم.این دومین حمله تو این چند وقت که بودم بود.
ولی نتونستیم بفهمیم کیا حمله کردن و برای چی حمله کردن.
خودمو به سالن اصلی رسوندم.همه اونجا بودن و پشت شیعی پناه گرفته بودن.سمت نامجون و بابام که پشت ستون نشسته بودن رفتم و کنارشون نشستم
+دوباره همونان؟
°مدیونی فکر کنی فهمیدیم کدوم خرایی اینجان
صداها متوقف نمیشدن.افراد توی اداره هم شروع به شلیک کردن و منم کمکشون میکردم
دوتا ماشین بودن،بدون پلاک
یه عالمه ادم که همه یه نوه لباس داشتن و چهرشونو با ماسک پوشونده بودن
برخی هاشون میمیردن و بقیه مارو میکشتن.چند نفر تو اداره زخمی شدن و دو نفر مردن
اوناهم خیلی کشته و زخمی دادن اما کاش حداقل میتونستم بفهمم کین و برای چی بهمون حمله میکنن
- ۱۲۳
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط